{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از من

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از من
دل بُریدن که هنر نیست، بیا دل ببَر از من
تو اگر رودی و من رود، چرا دور بمانیم؟
دلِ دلتنگ شدن از تو و پای سفر از من
من که هِی هرچه سر راه تو بی تاب نشستم
نَه گذر دادی ام از خویش و نَه کردی گذر از من
سرِ دریا شدنم نیست، جگرخون تر از آنم
که به جایی برسد این همه خونِ جگر از من
شعر اگر حاصلِ یک عمر جدایی ست، چه بهتر
که تو برگردی و یک بیت نمانَد اثر از من!
دیدگاه ها (۷)

گر چه مهرم به دلت دست نداده ست هنوز به غزلبافی رخسارِ تو شاد...

با تو تا هرجا که باشد دل به دریا می‌زنمبر در و دیوار خوابم ...

شبانگاهم  نسیم از  یار داردبه گردِ  معبدش  زوّار  داردنشستم ...

.ای زندگی! بردار دست از امتحانمچیزی نه می‌دانم نه می‌خواهم ب...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

همدم یار شدن دیده تر می خواهدپیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ای باد صبا، به کوی آن یار گر بر گذری ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط