{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقاب دار پارت

(نقاب دار) پارت ۴

کاتسومی : این همون باکوگو ای یه که جز خودش به کسی اهمیت نمیده یعنی انقدر ناراحت بود ولی نشون نمیداد........نه وایسا.....اون کلی نشونه از اینکه داره خورد میشه نشون داد اما من هیچ توجهی نکردم مصلا خواهر بزرگ ترشم واقعا که (اشک تو چشماش جمع شد)

*کاتسومی نمیدونست باید چیکار کنه بره و به داداشش دل داری بده یا اینکه کاری نکنه رفت پایین تا از میتسوکی کمک بگیره رفت پایین دید میتسوکی رو مبل نشسته*

کاتسومی : مامان...میگم چطور باید به باکوگو کمک کنم خیلی ناراحت

میتسوکی : خب باکوگو از بچگی ایزوکو رو مثل برادر خودش میدید همیشه دوسش داشت ولی نمیدونست باید چیکار کنه بخواتر همین همیشه باهاش بد رفتاری میکرد ولی وقتی کسی نزدیک ایزوکو می شد خیلی عصبی می شد کاتسومی خودت فکر کن ببین چی ممکن داداشت رو خوش حال کنه کس باعث میشه اون دیگه تو این حال نباشه ولی بنظر من بزار فعلا تنها.....تنها باشه

کاتسومی : مامان حالت خوبه..........

*کاتسومی به لرزش صدای میتسوکی دقت بخاطر همین تعجب کرد کمی که دقت کرد دید از کنار صورت میتسوکی قطره ای اشک سرازیر است غم عمیقی بخاطر حال باکوگو میتسوکی کل این مدت حواسش کامل به باکوگو بود باکوگو هر شب خودش رو سرزنش میکرد بخاطر اینکه این بلا رو سر ایزوکو اورده و همیشه میتسوکی اون رو میدید وقتی که باکوگو شروع به سرزنش خودش میکرد وقتی که خود زنی میکرد وقتی که قطرات اشکش روی قاب عکس خودش و ایزوکو می افتاد*

کاتسومی : باش پس تنهاش می زارمش

(فردا صبح)

*باکوگو بعد اون همه گریه ی شبش با چشمای پف کرده بیدار شد و به سر و صورتش رسید رفت پایین و یهو کاتسومی بغلش کرد*

باکوگو : هیی نفله داری چه قلتی میکنییییییییییییی

*کاتسومی رو از خودش جدا کرد*

کاتسومی : هی جوجه تیغی صبحانه مرد علاقت رو با مامان برات درست کردیم سریع غذا بخور بعد بدو لباس بپوش باید یه جایی بریم

باکوگو : کجا می خوایی دوباره منو ببری نکنه دوباره با دوست دخترت قرار داری

کاتسومی : یه جورایی اره ولی باید بیایی

باکوگو : باشه باشه اَه همیشه روال کارات همینه چیکار کنم

کاتسومی : قر نزن عجله کن

*باکوگو رفت و غذاش رو خورد و بعد رفت یه لباس پوشید و رفت پایین دوباره*

باکوگو : خب نفله ی عوضی پوشیدم

کاتسومی : اوه باشه بیا کفشامون رو بپوشیم بریم (با ذوق)

باکوگو : نمی خوایی مثل قبل بهم گیر بدی که گفتم عوضی ؟

کاتسومی : نه بدو عجله کن داره دیر میشه

باکوگو : داری خیلی عجیب رفتار میکنی خبریه ؟

کاتسومی : خبر نه بابا بدو بدو عجله کن دیگه

باکوگو : باش باش نفله

*کفشاشون رو پوشیدن و از خونه رفتن بیرون*

(توی راه)

باکوگو : حالا این دفعه چه فرقی با دفعه های قبل داره که انقدر هیجان داری ؟

کاتسومی : خودت میفهمی

ادامه پارت بعد 🌙✨️
حرفی نداروم😁
دیدگاه ها (۶)

(نقاب دار) پارت ۵(رسیدن)کاتسومی : سلاممممممممم عزیزم ایمیکو ...

عرررر ۱۵۰ تایی شدیممممم مبارککککککککککک🎊🥳

میشه لطفا اینم دنبال کنید ؟❤️@zhhgjzhhgjgvhzhhgjzhh

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۴ هیمیکو : حالا وسا...

(نقاب دار) پارت ۱کاتسومی : باکوگو بدو دیگه داره قرارم با ایم...

(نقاب دار) پارت ۲ایمیکو : نه نه ایرادی نداره خودت رو اذیت نک...

زندگی پردردسر پارت ۲۲میتسوکی شروع کرد به بلند خوندن نوشته ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط