{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پادتی...

تک پادتی...

لی یونا،بهترین رقصنده ی اون بار!
تو سن کمی داشتی و خانوادت تورو گزاشته بودن اینجا..۱۵ سالت بود ولی توی جای کثیفی کار میکردی..تنها دلخوشیت کایلا،دوستی بود که بهت خونه داد..خرج تحصیلت جور کرد و....
امشب صاحب اصلی بار میومد..بزرگترین مافیا!هرجا که میرفتی اسم اون رو میشنیدی..بهترین لباست رو انتخاب کردی و پس از ارایش کمی پوشیدی
موهاتو باز گزاشتی..کفش پاشنه بلندت رو پا کردی و با شروع اهنگ،وارد شدی
در کل مراسم،نگاه های کسی رو روی خودت احساس میکردی ولی اهمیت نمی‌دادی..همش دنبال جئون جونگکوک معروف بودی
بعد از ۳۰مین‌ دیگه خسته شدی..همون لحظه صدای اهنگ قطع شد و تورو به استراحت دعوت کردن
کنار کایلا روی یکی از صندلی های گوشه نشستی و گفتی:
"پس این جئون کو؟"
با انگشت به قسمت VIP اشاره ‌کرد..دوتا مرد رو دیدین که با پوزخند بهتون زل زدن و بعد نگاهشون برداشتن..خیلی خوشتیپ بودن و همچنین خوشگل
به کایلا نگاه کردی:"مهم نیست اونا کین!ایششش"
کایلا خنده ای کرد و کنارم نشست..از روی صندلی بلند شدم و روی میز کنار کایلا نشستم:"چقدر کراشهه..خیلی خوشگله..خیلی پولداره..نه؟"
سری تکون داد..تصمیم گرفتی یکم اذیتش کنی..نزدیکش رفتی و جوک های خنده داری گفتی..بالاخره خندید و این موجب خنده ی توهم شد..یکم بعد خنده تبدیل شد به قهقهه..بعد یک ساعت،از خندیدن دست برداشتین..یکی ار کارکنان بهت گفت که برای مشتری نوشیدنی ببری پس پرسیدی:"برای کی باید ببرم؟"
با انگشت بهش اشاره کرد..یه ثانیه ترسیدی..جئون جونگکوک؟توی ذهنت سوال های الکی میپرسیدی،ولی گفتی فقط شاید تورو انتخاب کرده!
بی اهمیت لیوان نوشیدنی رو ازش گرفتی و به سمتشون بردی..رو میزشون گزاشتی و بعد از تعظیم کوتاهی رفتی..با اولین قدمت،صدای کسی متوقفت کرد:"برگرد اینجا"
لحنش جدی بود و البته ترسناک..با چشمای سردش بهت نگاه میکرد..بعد مکثی جواب دادی:"جانم؟چیزی شده جناب؟"
پوزخندی زد:"تو کی استخدام شدی؟"
همینجوری بهش زل زده بودی که گفت:"مهم نیس برو"
دوباره تعظیمی کردی و به سمت کایلا رفتی که داشت بهت نگاه میکرد..تا بهش رسیدی گفتی:"چرا اون اینجوریه؟نمیتونه لبخند بزنه؟"
همینجوری که غرغر میکردی،دستات هم حرف میزد و تکون میخورد..این عادت بچگیته
اما نمیدونی که با این کار توجه جونگکوک بیشتر بهت جلب میشه...
جونگکوک به تهیونگ میگه که بهت نگاه کنه..ولی اون غرق تماشای کایلا میشه..و اینجوری دوتا مافیا رو ناخواسته،عاشق خودتون کردین..جونگکوک اولش باور نمیکرد،اما بعدش تسلیم قلبش شد،به همین راحتی!

بار کم‌کم داشت بسته میشد..تو و کایلا باهم زندگی میکردین و معمولا پیاده برمی‌گشتین..کتت رو پوشیدی و همراه کایلا راه افتادیم.. توی راه میرقصیدی و اهنگ میخوندی و کایلا هم برات دست میزد..توی اون کوچه های خلوت کسی نبود برای همین راحت بودید..کلید رو انداختی و وارد شدی..به سمت اتاقت رفتی و با چیزی که دیدی شکه شدی..جونگکوک رو تخت نشسته بود و نگاهت میکرد..خواستی جیغ بزنی که دستشو اروم روی لبت گزاشت..تا دوباره خواستی اینکار رو انجام بدی،محکم بغلت ‌کرد..توهم اروم بغلش کردی و بعد از ۵مین ازش فاصله گرفتی و گفتی:"اینجا چیکار میکنی؟"
"خانم لی..میشه لطفا ازتون بخوام باهم حرف بزنیم؟"
با سر تایید دادی..انگار یهو تغییر کرد..چشماش مظلوم شد و با لحن مهربونی گفت:"یونا..نمیدونم چطوری عاشقت شدم..از همون اول که اومدی برای استخدام‌..سعی کردم خودمو نبازم ولی نتونستم..لطفا منو ببخش که توی جای کثیفی استخدامت کردم..میشه منو قبول کنی؟"
کل مدت سرش پایین بود..یهو بغلش کردی..از این حرکتت تعجب کرد..لب زدی:"منم عاشقتم،بانی کوچولو"
سرت رو بالا اورد و بوسه ای به لبات زد...


-$$-
دیدگاه ها (۰)

های گایز..چطورید؟✔️میخوام خودمو معرفی کنم::اسمم دیاناست ولی ...

Jongkook_roman_وقتی مافیاست و تو اذیتش می‌کنی_Part1جونگ کوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط