{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو توکیو ریونجرز

سناریو توکیو ریونجرز
(انزجار وسواسی)

پارت۵
[🔞هنتای هستش اگه جنبه ندارید یا دوس ندارید نخونید. باتشکر:/]
.
.
.

ایزانا رد ناخو/ن هاش رو روی شونه های مایکی گذاشت و لبش رو گاز گرفت تا نا/له از دهنش در نره. مایکی غر غری توی گلوش پیچید، یکی از دستاش پایین رفت و با انگش/تاش اروم بین پای ایزانا رو ماس/اژ داد. نف/س های ایزانا به شمارش افتادن، ایزانا سرشو رو شونه مایکی گذاشت و دستاش پهلو های مایکی رو چن/گ زدن.
تا اینکه مایکی دوتا از انگش/تای وسطش رو وا/رد ایزانا کرد و شروع کرد به حرکت دادنشون داخل عض/و ایزانا.
صورت ایزانا از شر/م و لذ/ت سرخ شده بود، نا/له های ریزی دم گوش مایکی میکرد‌ و اینکارش باعث شد مایکی حتی تحر/یک تر بشه.
پاهای ایزانا شل شدن و با اخرین ضربه به نقطه حسا/سش، من/یش ریخت رو دستای مایکی، ایزانا نا/له ای از کلافگی کرد و کمرشو قوص داد.
-:ااه...لعنت بهت...

مایکی چیزی نگفت. اروم خم شد و شروع به کب/ود کردن سی/نه ایزانا کرد، نیپ/لاشو میم/کید و ایزانا فقط میتونست اروم نا/له کنه.
مایکی دیگه به اخر خط رسیده بود، باکسترشو در او/رد. ایزانا با دیدن منظره سرخ تر شد.
-:...میخوای این لوله جاروبرقیو بکنی تو من؟

مایکی دوباره ایزانا رو قفل کرد به دیوار، دستاش رون های ایزانا رو گرفتن و بلندش کردن، ایزانا محکم پاهاشو دور کمر مایکی حلقه کرد. بعد چند ثانیه، مایکی لب/شو گذاشت رو ل/ب ایزانا و همون لحظه واردش کرد، نا/له های ایزانا زیر بو/سه مایکی خفه میشدن، درد وحشتناکی برای چند ثانیه توی شکمش پیچید، ولی تحملش کرد. خون از رون هاش جاری شد، بو/سه رو قطع کرد و صورتشو توی گر/دن مایکی مخفی کرد وقتی مایکی شروع کرد حرکت دادن داخلش، کل حموم صدای نا/له هاشونو پر کرده بود، ایزانا هر از گاهی نی/ش های کوچیکی روی گر/دن و ترقوه مایکی میذاشت. و مایکی هم پشت‌ گوشش و‌ فک ایزانا رو مارک میزاشت.
بعد تقریبا نیم ساعت یا یه ساعت، هر دوتاشون ار/ضا  شدن، مایکی نا/له مردونه ای کرد و داخلش کام کرد، ایزانا نف/س نف/س میزد، باز کمر مایکی رو چنگ زد. کل بدنش سست شده بود.
مایکی بعد چند دقیقه که به خودش اومد، ایزانا رو براید استایل بغل کرد و بردش زیر دوش آبگرم و هردوتاشون حموم کردن.
بعد از جموم و پوشیدن لباساشون، ایزانا موهای خودشو خشک و شونه کرد و مایکی هم همینکارو انجام داد.
ایزانا روی تخت نشست و بعد دراز کشیدن، دید مایکی هم باهاش اومد زیر پتوش‌. اهی از عصبانیت کشید ولی چیزی نگفت. مایکی محکم دستاشو دورش حلقه کرد و سرشو گذاشت رو سینه ایزانا و پاهاش رو اطراف ایزانا قفل کرد و جای فراری نذاشت. ایزانا پوزخندی زد. دستاشو برد لای موهاش و اروم نوازششون کرد.
-:شب بخیر، پسر لوس.

مایکی هم شب بخیری زیر لب گفت. چشماشو بست و همون لحظه خوابش برد.
ایزانا هم بعد چند لحظه زل زدن بهش، پلکاش سنگین شدن و اونم خسته به خواب رفت.


پایان‌.🤣
دوست داشتید؟ دوست داشتید
دوست نداشتید؟ به کتفم
من فقط چیزی که تو مغزمه رو خالی کردم.
گزارش هم نکن من همون اول گفتم جنبه نداری نخون:/

حالا نظرتون راجب وانشات یا چند پارتی چیه؟>>>:)))
کاراکترها:

*_کوکونوی هاجیمه(بونتن)

*_مانیلا مایکی(نمیدونم میدونید یا نه ولی همون ورژن مو سیاهش)

بهم‌ تو کامنت بگید اول کدومو بنویسم
دیدگاه ها (۰)

(نویسنده تون دو دقیقه دیگه امتحان ریاضی داره بده شیش)سناریو ...

درود بر تمامی اهالیه ویسگون‌.اهالی بر تمامی دوردیه ویسگون.پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط