نور ماه روی بدن اون تو میرقصید
𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆
نور ماه روی بدن اون تو میرقصید
شب شد و هر کسی به خانه ی خود رفت
دو زوج با لباس های خواب خود را به آغوش تخت دادند
الیس چشمش به کتابی در گوشه ی کتاب خانه خرد
در همین لحظه جونگ کوک متوجه شد
+الیس... من اون کتاب رو میخواستم بخونم... میشه برام بخونیش؟
_اره... من این داستان رو تموم کردم
الیس ورق زد و اول کتاب رو اورد
_«خورشید در گوشه ی چشم خود به دیوار خونه ی خود نگاه میکرد
خورشید دختری با موی نارنجی و پوست سپید
انگار زیبا ترین در منظومه ی شمسی
ماه از اون طرف میدرخشید
او هم زیبا بود
او پسری بود که موهای خاکستری و پوست نورانی داشت
انگار هر دو زیبایی منظومه ی شمسی بودن
ماه در اولین خورشید گرفتگی استرس داشت
زیرا در ان لحظه خورشید میرقصید و ماه جلوی ان را میگرفت
انگار ماه غمگین میشد
که از هر سال در ان جهان بزرگ
تنها چندین دقیقه میتوان معشوقش را ببیند
ماه غمگین میشد
چون فاصله ای بین انها بود
شبی بود که ماه و خورشید همدیگر را ملـاقات کردند
شبی که از دست اون دو خارج بود
ماه دستش را به دست خورشید زد
خورشید دست خود را عقب زد :دیوونه شدی؟ من میتونم تورو بسوزونم! تو هم میتونی منو خاموش کنی!
ماه با چشمانش به خورشید نگاه میکرد :من... دیوونه ی تو شدم
ماه با خود میگفت :همه دوستت دارند اما من چی؟ من در ان طرف بودم که تو زندگی مرا سوزاندی
خورشید با غمگینی به ماه گفت:من.. دارم خودمو میسوزونم... همه دارن از زیبایی تو میگن
ماه میدونست تصمیم خورشید چی بود
میخواست خود را خاموش کند و جهان تاریک شود
خورشید شبها به دیدار ماه میرفت اما شبی
ماه طاقت نیاورد و لب هایش بر روی خورشید خورد
جهان میلرزید و ان دو لحظه ای زیبا خلق میکردند »
+خیلی قشنگ میخونی
نور ماه روی بدن اون تو میرقصید
شب شد و هر کسی به خانه ی خود رفت
دو زوج با لباس های خواب خود را به آغوش تخت دادند
الیس چشمش به کتابی در گوشه ی کتاب خانه خرد
در همین لحظه جونگ کوک متوجه شد
+الیس... من اون کتاب رو میخواستم بخونم... میشه برام بخونیش؟
_اره... من این داستان رو تموم کردم
الیس ورق زد و اول کتاب رو اورد
_«خورشید در گوشه ی چشم خود به دیوار خونه ی خود نگاه میکرد
خورشید دختری با موی نارنجی و پوست سپید
انگار زیبا ترین در منظومه ی شمسی
ماه از اون طرف میدرخشید
او هم زیبا بود
او پسری بود که موهای خاکستری و پوست نورانی داشت
انگار هر دو زیبایی منظومه ی شمسی بودن
ماه در اولین خورشید گرفتگی استرس داشت
زیرا در ان لحظه خورشید میرقصید و ماه جلوی ان را میگرفت
انگار ماه غمگین میشد
که از هر سال در ان جهان بزرگ
تنها چندین دقیقه میتوان معشوقش را ببیند
ماه غمگین میشد
چون فاصله ای بین انها بود
شبی بود که ماه و خورشید همدیگر را ملـاقات کردند
شبی که از دست اون دو خارج بود
ماه دستش را به دست خورشید زد
خورشید دست خود را عقب زد :دیوونه شدی؟ من میتونم تورو بسوزونم! تو هم میتونی منو خاموش کنی!
ماه با چشمانش به خورشید نگاه میکرد :من... دیوونه ی تو شدم
ماه با خود میگفت :همه دوستت دارند اما من چی؟ من در ان طرف بودم که تو زندگی مرا سوزاندی
خورشید با غمگینی به ماه گفت:من.. دارم خودمو میسوزونم... همه دارن از زیبایی تو میگن
ماه میدونست تصمیم خورشید چی بود
میخواست خود را خاموش کند و جهان تاریک شود
خورشید شبها به دیدار ماه میرفت اما شبی
ماه طاقت نیاورد و لب هایش بر روی خورشید خورد
جهان میلرزید و ان دو لحظه ای زیبا خلق میکردند »
+خیلی قشنگ میخونی
- ۷۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط