دوستی تعریف میکرد
• دوستی تعریف میکرد:
زن دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند هر کسی چیزی گفت، یکی گفت زن ذلیل، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت. خاطره ی زنی با سر شکسته که هر چه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که میترسید از پاسخ زن. زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که باز هم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد... همه چیز عادی بنظر آمد و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به دیدن آدم های ناراحت بیشتر عادت داریم تا دیدن مرد و زنی عاشق...!!
.
زن دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند هر کسی چیزی گفت، یکی گفت زن ذلیل، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت. خاطره ی زنی با سر شکسته که هر چه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که میترسید از پاسخ زن. زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که باز هم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد... همه چیز عادی بنظر آمد و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به دیدن آدم های ناراحت بیشتر عادت داریم تا دیدن مرد و زنی عاشق...!!
.
- ۲.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط