stay... p1
ساعت از دو هم گذشته بود. با چراغ های خاموش روی مبل نشسته بود و چشمش از عقربه ها تکان نمیخورد. گفته بود ممکنه شب دیر بیار، ولی انقدر دیر؟ اون مرد شکاکی نبود و به همسرش هم اعتماد داشت، اما الآن کم کم داشت صبرش را از دست میداد. با شنیدن صدای زنگ موبایلش، از افکارش خارج شد.
_بله؟
*م... مینهو... من... من مستم... میشه بیای دنبالم؟..
با شنیدن صدای گرفته و بی حال زن، اعصابش بیشتر بهم ریخت.
_تا پنج دقیقه دیگه اونجام.
تلفن رو قطع کرده، کتش رو پوشید و سریع با سوییچ توی جیبش از خانه خارج شد.
آدرس کلاب رو میدونست، اون زن چند بار دیگه هم با دوست هاش به اون کلاب رفته بود. هر از گاهی خودشون دو نفری هم به اونجا میرفتن. بالاخره به آنجا رسید. به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار بینیش رو پر کرد. نگاهی به دور و برش انداخت و بالاخره زن که مست و بیحال روی یکی از میز ها ولو شده بود رو پیدا کرد. با سرعت به سمتش دوید
_هی حالت خوبه؟...
*اوه... مینهو.. تو اینجایی...
زن با بیحالی لب زد.
_آره عزیزم، من اینجام، میبرمت خونه.
مشخصا نمیتونست راه بره، پس مرد او را بغل کرد و به سمت ماشین برد. در ماشین را باز کرد و زن را روی صندلی عقب دراز کرد، سپس خودش به سمت صندلی راننده حرکت کرد. به محض استارت زدن، دختر بلند شد و به پشتی صندلی تکیه داد.
مرد از آینه به عقب نگاهی انداخت
_چرا بلند شدی؟ استراحت کن، رسیدیم خونه خودم میبرمت بالا.
*حالت تهوع دارم... اینجوری بشینم بهتره...
مرد نگران تر بنظر میرسید
_حالت تهوع؟...میخوای یجایی همینجاها نگه دارم؟..
دختر سری تکان داد
*نه... فقط بریم خونه.
مرد سری تکان داد و چند دقیقه در سکوت به حرکت رانندگی داد. اما نتوانست جلوی خودش را از پرسیدن سوالاتش بگیرد.
_گفته بودی با دوستات میری...
*قرار بود با اونا برم. اما نیومدن.
دوباره از آینه نگاهی به زن انداخت
_دوستات ولت کردن؟ چه عوضی هایی...
جمله آخر رو با صدای آرام تری لب زد، و بقیه راه فقط در سکوت ادامه پیدا کرد.
وارد پارکینگ شد و ماشین رو نگه داشت.
به سمت در عقب رفت کرد و همسرش را دوباره توی بغلش کشید و به داخل خانه حرکت کرد. به محض شدن به سمت اتاق رفت، او را روی تخت دراز کرد و خودش هم لبه ی تخت نشست.
_حالت خوبه؟ سرت درد میکنه؟ میخوای بریم دکتر؟
زن از دیدن این نگرانی ها لبخند بی جانی زد
*من خوبم عزیزم...
مرد آهی کشید
_آخه این چه کاریه با خودت میکنی؟.. چرا انقدر مست کردی؟ اونم تنها. حداقل زودتر بهم زنگ میزدی.
*متاسفم...
زن با صدای گرفته ای لب زد. مرد نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد.
_نیازی نیست متاسف باشی. اشکالی نداره. اما بدون اگر من یکبار دیگه اون مثلا دوست های عوضیت رو ببینم قسم میخورم-
*مینهو...
#سناریو #استری_کیدز #دو_پارتی #لینو #مینهو
_بله؟
*م... مینهو... من... من مستم... میشه بیای دنبالم؟..
با شنیدن صدای گرفته و بی حال زن، اعصابش بیشتر بهم ریخت.
_تا پنج دقیقه دیگه اونجام.
تلفن رو قطع کرده، کتش رو پوشید و سریع با سوییچ توی جیبش از خانه خارج شد.
آدرس کلاب رو میدونست، اون زن چند بار دیگه هم با دوست هاش به اون کلاب رفته بود. هر از گاهی خودشون دو نفری هم به اونجا میرفتن. بالاخره به آنجا رسید. به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار بینیش رو پر کرد. نگاهی به دور و برش انداخت و بالاخره زن که مست و بیحال روی یکی از میز ها ولو شده بود رو پیدا کرد. با سرعت به سمتش دوید
_هی حالت خوبه؟...
*اوه... مینهو.. تو اینجایی...
زن با بیحالی لب زد.
_آره عزیزم، من اینجام، میبرمت خونه.
مشخصا نمیتونست راه بره، پس مرد او را بغل کرد و به سمت ماشین برد. در ماشین را باز کرد و زن را روی صندلی عقب دراز کرد، سپس خودش به سمت صندلی راننده حرکت کرد. به محض استارت زدن، دختر بلند شد و به پشتی صندلی تکیه داد.
مرد از آینه به عقب نگاهی انداخت
_چرا بلند شدی؟ استراحت کن، رسیدیم خونه خودم میبرمت بالا.
*حالت تهوع دارم... اینجوری بشینم بهتره...
مرد نگران تر بنظر میرسید
_حالت تهوع؟...میخوای یجایی همینجاها نگه دارم؟..
دختر سری تکان داد
*نه... فقط بریم خونه.
مرد سری تکان داد و چند دقیقه در سکوت به حرکت رانندگی داد. اما نتوانست جلوی خودش را از پرسیدن سوالاتش بگیرد.
_گفته بودی با دوستات میری...
*قرار بود با اونا برم. اما نیومدن.
دوباره از آینه نگاهی به زن انداخت
_دوستات ولت کردن؟ چه عوضی هایی...
جمله آخر رو با صدای آرام تری لب زد، و بقیه راه فقط در سکوت ادامه پیدا کرد.
وارد پارکینگ شد و ماشین رو نگه داشت.
به سمت در عقب رفت کرد و همسرش را دوباره توی بغلش کشید و به داخل خانه حرکت کرد. به محض شدن به سمت اتاق رفت، او را روی تخت دراز کرد و خودش هم لبه ی تخت نشست.
_حالت خوبه؟ سرت درد میکنه؟ میخوای بریم دکتر؟
زن از دیدن این نگرانی ها لبخند بی جانی زد
*من خوبم عزیزم...
مرد آهی کشید
_آخه این چه کاریه با خودت میکنی؟.. چرا انقدر مست کردی؟ اونم تنها. حداقل زودتر بهم زنگ میزدی.
*متاسفم...
زن با صدای گرفته ای لب زد. مرد نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد.
_نیازی نیست متاسف باشی. اشکالی نداره. اما بدون اگر من یکبار دیگه اون مثلا دوست های عوضیت رو ببینم قسم میخورم-
*مینهو...
#سناریو #استری_کیدز #دو_پارتی #لینو #مینهو
- ۱.۱k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط