{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۶

پارت ۳۶


چند روزی هم به همین روال گذشت....
مرد هر روز با چهره ای پوشیده وارد انباری میشد و سینی نون و آب رو روی زمین می‌گذاشت و بلافاصله از انباری خارج میشد.....

ولی من حتی دست به غذا هم نمیزدم شاید لجاجت و نتونستن با هم قاطی شده بود...

منی که اگر یکروز حموم نمی‌رفتم از خودم بدم میومد الان شش روز بود که حموم نرفته بود....

تو این چند روز حتی یک حرکت کوچک هم نکرده بودم .....
و حتی غذایی هم نخورده بود....
بدنم دیگه طاقتش رو نداشت ......

دیگه امیدم رو کم کم داشتم از دست میدادم .....

با خودم میگفتم که شاید کوک اصلا نجاتم نده .....
ولی ته دلم می‌گفت که میاد .....

فضای سنگین انبار انگار با هر دم و بازدم روحت را ذره‌ذره می‌بلعید........

ضعف شدید از از گرسنگی و بی‌خوابی چشمات رو به سقف تیره و تار خیره کرده بود.....
هر لحظه که می‌گذشت زمان برایت کش می‌آمد....
ثانیه‌ها به دقیقه و دقیقه‌ها به قرن تبدیل می‌شدند.....

صدای قفلِ زنگ‌زده‌ی در بلند شد.....
دوباره همان مرد…

در با صدای ناهنجاری باز شد....
نور ضعیفی از راهرو به داخل تابید...
اما
تو حتی چشمات را نچرخوندی....
صدای قدم‌های او روی زمین خاکی تنها صدایی بود که سکوت مرگبار انبار را می‌شکست.....
سینیِ فلزی با صدای تق خفیفی روی زمین نشست.....
طبق معمول بوی نانِ خشک و نمِ آب، بدون اینکه اشتهایی در تو به وجود بیاره در فضا پیچید......

مرد لحظه‌ای مکث کرد.....
شاید تعجب کرده بود که چرا در تمام این شش روز حتی یک حرکت هم از تو ندیده.....
صدایی از گلوی خش‌دارش خارج شد که نامفهوم بود اما می‌شد رگه‌ای از تردید یا شاید هم کلافگی را در آن حس کرد.....

او به سمت در برگشت اما درست قبل از اینکه از چارچوب خارج شود ایستاد.....

سایه‌ی کشیده‌اش روی دیوار افتاد و تو با تمام توانِ باقی‌مانده‌ات به آن نگاه کردی.....
او با صدایی بم و کمی دورگه گفت:

فکر کردی کسی میاد سراغت؟
تا حالا هیچ‌کس حتی نفهمیده نیستی…
بهتره این لجبازی رو کنار بذاری چون اینجا همون جاییه که قراره فراموش بشی....

در با شدت بسته شد و باز هم تاریکی.....

آون جمله‌ی فراموش بشی مثل پتک روی سرت فرود آمد......
قلبت برای لحظه‌ای ایستاد،.....
اما بلافاصله با ضربه‌ای محکم‌تر شروع به تپیدن کرد.....

این بار بر خلاف روزهای قبل گریه نکردی.....
ولی زیرلب زمزمه کردی :

ا/ت : نه… اون میاد...

شرط : ۱۵ لایک.۵ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

https://wisgoon.com/iloveliبچه ها فیک نویسه و تازه کاره حمای...

پارت ۳۵ ویو کوک این موضوع داشت دیوونم میکرد ....چه دلیلی داش...

عمو های من

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط