{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۷

پارت ۳۷


ویو راوی
همان‌طور که آخرین جمله از لب‌هایت بیرون آمد، انگار چیزی درونت بیدار شد…

نه از جنس امیدِ روشن، نه از جنس آرامش…

بلکه از جنس لجبازیِ خسته‌ای که هنوز تسلیم نشده بود....

پلک‌هایت سنگین بود تنت می‌سوخت
اما
ذهنت…
ذهنت یک اسم را مدام تکرار می‌کرد:

کوک

نمی‌دانستی او واقعاً می‌آید یا نه…...

نمی‌دانستی این انتظار تو را نجات می‌دهد یا می‌کُشد…..

اما همین انتظارِ لرزان تنها چیزی بود که نذاشته بود کامل فروبپاشی....

نیمه‌های شب بود…

صدای چکیدن آب از جایی نامعلوم مثل تیک‌تاکِ مرگ در انبار می‌پیچید....

درِ انباری با همان صدای ناهنجار همیشگی باز شد ...
اما این بار نه با قدم‌های آرامِ مردی که فقط سینی نان و آب را می‌گذاشت و می‌رفت…

بلکه با تلوتلو خوردنِ سنگینی که از همان اول معلوم بود حالِ درستی ندارد.....

بوی تندِ الکل پیش از خودش وارد انبار شد....

تو آهسته سرت را بالا آوردی…

همان مرد بود....

اما این بار برخلاف همیشه، چهره‌اش صاف و مرتب نبود....

چشم‌هایش نیمه‌باز نگاهش سنگین و حرکاتش کند و نامنظم بود.....

سینی فلزی در دستش لق می‌زد و با هر قدم چند قطره آب روی زمین می‌ریخت....

با صدایی گرفته و کش‌دار غر زد:

مرد : هنوزم که نخوردی…

تو به او خیره شدی....

نه از ترس، نه از ضعف…

از چیزی شبیه نفرت....

او چند قدم جلوتر آمد و با خنده‌ای کج و بی‌مزه گفت:

مرد : فکر کردی با نخوردن کسی نجاتت می‌ده؟

بعد خم شد سینی را روی زمین گذاشت اما دیگر مثل همیشه سریع عقب نرفت....

این بار ماند...

چشم‌هایش روی تو چرخیدند و لبخندش کثیف‌تر شد....

مرد : این همه لجبازی واسه چیه؟

تو با تمام ضعفی که توی تنت بود خودت را کمی بالا کشیدی.....

دستانت می‌لرزید اما صدایت این‌بار محکم‌تر از چیزی بود که خودت انتظارش را داشتی:

ا/ت : یه قدم دیگه بیا جلو ببینم هنوزم اون‌قدر زوری هستی؟

مرد لحظه‌ای خشکش زد....

بعد پوزخند زد و چند قدم به سمتت آمد....

بوی الکل و نفسِ مانده‌اش حال آدم را به هم می‌زد.

مرد : هه… تو؟ فکر می‌کنی می‌تونی…

اما جمله‌اش کامل نشده بود که تو با تمام توان، با زانو ات او را پس زدی....

نه آن‌قدر قوی که پرت شود اما آن‌قدر محکم که تعادلش به هم بخورد و یک قدم عقب برود.....

مرد با تعجب نگاهت کرد....

انگار اصلاً انتظار مقاومت نداشت....

تو نفسی بریده بیرون دادی و با چشمانی که از خشم می‌سوخت گفتی:

ا/ت : دستت به من نخوره…
فهمیدی؟

او که حالا بیشتر از قبل مست و کلافه به نظر می‌رسید، اخمش را در هم کشید و یک قدم دیگر جلو آمد…

اما این بار تو عقب نکشیدی....

فقط به او خیره شدی...

آن‌قدر محکم که برای لحظه‌ای خودش هم مردد شد....

سکوت سنگینی بینتان افتاد…


شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳۸ ویو راوی سکوتِ بینتان سنگین‌تر از بوی الکل در فضای ن...

سلامممممممبچه هاااااااااا ، فرزندانمممممم خواهش میکنم ازتون ...

پارت ۳۶ چند روزی هم به همین روال گذشت....مرد هر روز با چهره ...

خواب رویاییpart: ۲ ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط