Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴²
بویِ الکل و داروهایِ ضدعفونی کننده، هوایِ نیمهروشنِ اتاقِ بیمارستان را پر کرده بود. نورِ ملایمِ صبحگاهی، از پنجرهیِ نیمهباز به درون میتابید و رویِ چهرهیِ رنگپریدهیِ جانگکوک که حالا در خوابِ آرامی فرو رفته بود، میلغزید. من کنارِ تختش نشسته بودم و دستش را که هنوز بانداژ شده بود، به آرامی نوازش میکردم. تمامِ شب را نخوابیده بودم، اما حسِ سبکیِ عجیبی داشتم. سبکیِ رهایی از بارِ سنگینِ شک و تردید.
صدایِ باز شدنِ در، مرا به خود آورد. جیمین بود. با دیدنِ او، قلبم شروع به تپیدنِ شدید کرد. این اولین باری بود که بعد از آن شبِ پر از دروغ و آشوب، با او روبرو میشدم. چهرهاش، خسته و نگران بود. انگار تمامِ شب را او هم نخوابیده بود.
با دیدنِ من، لبخندِ کوچکی رویِ لبانش نشست، اما به سرعت جایِ خود را به نگرانی داد. «حالت خوبه؟» صدایش آرام بود، اما لرزشی خفیف در آن حس میشد.
به آرامی سر تکان دادم. «من خوبم. تو چطور؟»
جیمین نگاهش را به جانگکوک دوخت، سپس به من. «منم... خوبم. وقتی شنیدم جونگکوک اینجاست، نگران شدم.» سکوتی کوتاه حاکم شد. انگار هر دو منتظر بودیم تا دیگری حرفِ دلش را بزند.
«جیمین،» بالاخره من سکوت را شکستم. «من... حقیقت رو کامل فهمیدم.»
چهرهیِ جیمین تغییر کرد. نگرانیاش بیشتر شد. «منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که میدونم ...میدونم چرا اون شب... چرا اون اتفاقها افتاد.» بغضِ گلویم را فشرد، اما این بار، بغضِ دلخوری نبود، بغضِ سبکی بود. «چرا بهم نگفتی؟ چرا حقیقت کامل رو ازم پنهان کردی؟»
جیمین آهی عمیق کشید. نگاهش را به زمین دوخت. «میترسیدم. میترسیدم حقیقت، تو رو ازم دور کنه. میترسیدم دیگه نتونم تحمل کنم که تو رو در خطر ببینم. فکر میکردم اگه حقیقت رو ندونی، امنتری.»
صدایش پر از پشیمانی بود. میدانستم که دروغ نگفته است. تمامِ آن مدت، او هم در عذابی پنهان زندگی میکرد.
«من... من خیلی ترسیدم، جیمین. فکر کردم همه چیز رو از دست دادم. فکر کردم تو هم...» حرفم را خوردم.
جیمین سرش را بلند کرد. نگاهش پر از درد بود. «هیچ وقت. هیچ وقت تو رو از دست نمیدم. شاید اشتباه کردم که حقیقت رو پنهان کردم، اما نیتم این بود که ازت محافظت کنم. تو برایِ من خیلی مهمی.»
ادامه دارد...
Sweet Love⁴²
بویِ الکل و داروهایِ ضدعفونی کننده، هوایِ نیمهروشنِ اتاقِ بیمارستان را پر کرده بود. نورِ ملایمِ صبحگاهی، از پنجرهیِ نیمهباز به درون میتابید و رویِ چهرهیِ رنگپریدهیِ جانگکوک که حالا در خوابِ آرامی فرو رفته بود، میلغزید. من کنارِ تختش نشسته بودم و دستش را که هنوز بانداژ شده بود، به آرامی نوازش میکردم. تمامِ شب را نخوابیده بودم، اما حسِ سبکیِ عجیبی داشتم. سبکیِ رهایی از بارِ سنگینِ شک و تردید.
صدایِ باز شدنِ در، مرا به خود آورد. جیمین بود. با دیدنِ او، قلبم شروع به تپیدنِ شدید کرد. این اولین باری بود که بعد از آن شبِ پر از دروغ و آشوب، با او روبرو میشدم. چهرهاش، خسته و نگران بود. انگار تمامِ شب را او هم نخوابیده بود.
با دیدنِ من، لبخندِ کوچکی رویِ لبانش نشست، اما به سرعت جایِ خود را به نگرانی داد. «حالت خوبه؟» صدایش آرام بود، اما لرزشی خفیف در آن حس میشد.
به آرامی سر تکان دادم. «من خوبم. تو چطور؟»
جیمین نگاهش را به جانگکوک دوخت، سپس به من. «منم... خوبم. وقتی شنیدم جونگکوک اینجاست، نگران شدم.» سکوتی کوتاه حاکم شد. انگار هر دو منتظر بودیم تا دیگری حرفِ دلش را بزند.
«جیمین،» بالاخره من سکوت را شکستم. «من... حقیقت رو کامل فهمیدم.»
چهرهیِ جیمین تغییر کرد. نگرانیاش بیشتر شد. «منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که میدونم ...میدونم چرا اون شب... چرا اون اتفاقها افتاد.» بغضِ گلویم را فشرد، اما این بار، بغضِ دلخوری نبود، بغضِ سبکی بود. «چرا بهم نگفتی؟ چرا حقیقت کامل رو ازم پنهان کردی؟»
جیمین آهی عمیق کشید. نگاهش را به زمین دوخت. «میترسیدم. میترسیدم حقیقت، تو رو ازم دور کنه. میترسیدم دیگه نتونم تحمل کنم که تو رو در خطر ببینم. فکر میکردم اگه حقیقت رو ندونی، امنتری.»
صدایش پر از پشیمانی بود. میدانستم که دروغ نگفته است. تمامِ آن مدت، او هم در عذابی پنهان زندگی میکرد.
«من... من خیلی ترسیدم، جیمین. فکر کردم همه چیز رو از دست دادم. فکر کردم تو هم...» حرفم را خوردم.
جیمین سرش را بلند کرد. نگاهش پر از درد بود. «هیچ وقت. هیچ وقت تو رو از دست نمیدم. شاید اشتباه کردم که حقیقت رو پنهان کردم، اما نیتم این بود که ازت محافظت کنم. تو برایِ من خیلی مهمی.»
ادامه دارد...
- ۲۴۸
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط