{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴³



چشم‌هایم پر از اشک شد. اشک‌هایی که حالا دیگر از سرِ ترس یا دلخوری نبود، بلکه از سرِ احساسِ دوباره‌یِ نزدیکی بود. به سمتش رفتم و او را در آغوش گرفتم. آغوشی که مدت‌ها بود منتظرش بودم.

«می‌دونم.» زیرِ لب گفتم. «و تو هم برایِ من خیلی مهمی.»

در آغوشِ او، احساسِ امنیتی دوباره را تجربه کردم. امنیتی که با دانستنِ حقیقت، رنگِ دیگری به خود گرفته بود. حقیقت، تلخ بود، اما باعث نشد که دوستیِ ما از بین برود. برعکس، باعث شد که درکِ ما از یکدیگر عمیق‌تر شود.

وقتی از هم جدا شدیم، جیمین لبخندی زد. لبخندی واقعی و آرام. «پس... مثلِ قبل؟»

سر تکان دادم. «مثلِ قبل. با این تفاوت که حالا، حقیقت رو می‌دونیم.»

در همین لحظه، درِ اتاق دوباره باز شد. این بار، تهیونگ بود. با دیدنِ ما دو نفر در کنارِ تختِ جانگکوک، چهره‌اش متعجب شد، اما لبخندِ گرمی زد.

«سلام بچه‌ها! شنیدم جونگکوک اینجاست. چطور حالش رو به راهه؟»

جیمین و من به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. انگار که تمامِ مشکلاتِ گذشته، در آن لحظه، رنگ باختند.

«سلام تهیونگ.» گفتم و به سمتِ تختِ جانگکوک اشاره کردم. «داره استراحت می‌کنه. ولی به زودی خوب می‌شه.»

تهیونگ نزدیک شد و نگاهی به جانگکوک انداخت. «خوبه. حداقل می‌دونیم که اون یارو رو گرفتند.»

جیمین آهی کشید. «آره. همه چیز داره درست می‌شه.»

لحظه‌ای دیگر، هر سه نفرمان دورِ تختِ جانگکوک ایستاده بودیم. در سکوتِ اتاقِ بیمارستان، حسِ مشترکی از امید و آرامش موج می‌زد. حقیقت، اگرچه ابتدا دردناک بود، اما باعث شد تا روابطِ ما دوباره شکل بگیرد. روابطی که حالا، بر پایه‌یِ صداقت و درکِ متقابل، استوارتر از قبل بود.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁴سه ماه از آن شبِ ط...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁵در همین حین، تهیون...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴²بویِ الکل و داروها...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴¹و در میانِ آن صحنه...

ازدواج قرار دادی ۷۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط