ادامه ی پارت از زبون سارا
ادامه ی پارت #5#از زبون سارا
آنا- هی درنا چته؟
درنا- خفه شو آنا که ابروم مو رفت
آنا- کجا رفت برم دنبالش؟
درنا - وقتی بهت میگم خف کن یعینی خفه ای بابا
انا- چند متره؟
درنا-چی؟
آنا- راهرو ی بیمارستان
درنا- آنا دارم بهت میگم آبروم رفت اسم این پسر مو طلایی چی بود؟
انا- چیکارش داری کلک؟!
من- آنا سر به سرش نذار فک کنم اسمش لیبرا بود
درنا- بدبخت شدیم پسر یکی از شریک های بابامه اون سه تای دیگه هم پسر عمو هاشن واااااااای بدبخت شدم
آنا-حالا که تو رو ندیده چی الکی حرص میخوری؟
درنا- آخه مغز کل فردا شب مهمونی 20 سالگی شرکت بابام ه شما هم دعوتین خب شما رو که ببینه میفهمه
من- به درک حالا فک کردم هانا چیزی ش شده ؟ بیشعور.......
آنا- ااا گفتی هانا چیشد گفتن باید چیکار کنیم؟
درنا-هیچی دکترش گفت آوردنش تو بخش بعد از تموم شدن سرمش میتونیم ببریمش. آقا این 4 تا رو چیکار کنم؟
آنا-حلا ولش کن یه کاریش میکنیم
من- دکتر گفت اتاق هانا کجاست؟
درنا -اتاق شماره 130
من-باشه بریم
راه افتادیم و وارد اتاق هانا شدیم انا لم داد رو ی کاناپه و درنا هم با گوشیش مشغول بود منم کنار هانا نشسته بودم که آنا گفت:
-درنا ساعت چنده؟
درنا- شستم رو بنده.....
آنا- برو گمشو یه چیز جدید یاد بگیر این دیگه خز شده
حالا درست زر بزن ساعت چندع؟
درنا- تا درست صحبت نکنی هیچی نمیگم
آنا- نگاه این می دونه من رو زمان حساسم هی از م سو استفاده میکنه
درنا- سو استفاده مال یه چیز دیگس....خخخخخخ
آنا-(در حالی که لیوان یه بار مصرف رو به سمت درنا پرت میکرد) خفه شو منحرف
درنا- تو خف شو
من- اه هر دوتون خفه شین ساعت 2:00 یه بعد از ظهره ما هم هنوز ناهار نخوردیم
آنا- تو هم فقط به فکر شکمت باش
داشتم فکر میکردم جواب انا رو چی بدم که دست هانا تکون خورد
من باجییغ- بچه ها هانا داره به هوش میاد
درنا در حالی که دست رو قلبش گذاشته بود- کخ بزنی ترسیدم بزار بهوش بیاد یکی بزنم پس کلش که هم آبروی نداشته ی منو بر باد داد هم الان 2 ساعت منتظر خانومیم
آنا- خوبه قبول داری هیچی آبرو نداری
باد آورده را باد می برد
درنا- چه ربطی داشت
انا- نمی دونم یهدفعه اومد تو ذهنم
هانا-خاک تو سرم من مردم
درنا- ای کاش میشد ولی جون سگ داری عزیزم. بله به شما تسلیت میگویم شما از دست رفته اید
هانا- شما هم مردید؟
آنا یه چشمک به درنا زد و گفت:
- نه بابا / به خدا التماس کردیم گفت میزاره این روز های اول پیشت بمونیم غریبی نکنی زود عادت میکنی
هانا-من الان تو بهشتم؟
درنا- زکی. با اون همه دوست پسری که تو داشتی انتظار داری تو بهشت باشی بچه ها پناه بگیرین الان سقف برزخ میفته
هان- مگه جهنم قرمز نیست اینجا که سفید آبیه
آنا- نه دیگه .... خدا ی مهربونم دیده تو به رنگ قرمز حساسیت داری و خیلی منحرفی اتاق تو رو سفید آبی کرده یه کم رام شی و به راه درست هدایت شی ولی......
هانا- ولی چی؟
انا-ولی اگه پاتو بزاری بیرون........... چجوری بهت بگم....... آهان بیرون کخه مامان
پرستاره وارد اتاق شد و بعد از بیرون رفتن هانا که همینجوری هاج و واج مونده بود گفت
- آره دیدم داشتم می مردم ۴ تا حوری بهشتی دیدم از کنارم رد شدن ولی خدایی حوری های جهنمی چه زشتن
منو آنا درنا زدیم زیر خنده
درنا- یعینی تو جهنمم دس از این کارا بر نمید اری
هانا- خیلی بیشعورین منو مسخره کردین؟
و جواب ما تنها خنده و قهقهه بود........
ممنون از نویسنه ی دوممون mobina-gh-b
آنا- هی درنا چته؟
درنا- خفه شو آنا که ابروم مو رفت
آنا- کجا رفت برم دنبالش؟
درنا - وقتی بهت میگم خف کن یعینی خفه ای بابا
انا- چند متره؟
درنا-چی؟
آنا- راهرو ی بیمارستان
درنا- آنا دارم بهت میگم آبروم رفت اسم این پسر مو طلایی چی بود؟
انا- چیکارش داری کلک؟!
من- آنا سر به سرش نذار فک کنم اسمش لیبرا بود
درنا- بدبخت شدیم پسر یکی از شریک های بابامه اون سه تای دیگه هم پسر عمو هاشن واااااااای بدبخت شدم
آنا-حالا که تو رو ندیده چی الکی حرص میخوری؟
درنا- آخه مغز کل فردا شب مهمونی 20 سالگی شرکت بابام ه شما هم دعوتین خب شما رو که ببینه میفهمه
من- به درک حالا فک کردم هانا چیزی ش شده ؟ بیشعور.......
آنا- ااا گفتی هانا چیشد گفتن باید چیکار کنیم؟
درنا-هیچی دکترش گفت آوردنش تو بخش بعد از تموم شدن سرمش میتونیم ببریمش. آقا این 4 تا رو چیکار کنم؟
آنا-حلا ولش کن یه کاریش میکنیم
من- دکتر گفت اتاق هانا کجاست؟
درنا -اتاق شماره 130
من-باشه بریم
راه افتادیم و وارد اتاق هانا شدیم انا لم داد رو ی کاناپه و درنا هم با گوشیش مشغول بود منم کنار هانا نشسته بودم که آنا گفت:
-درنا ساعت چنده؟
درنا- شستم رو بنده.....
آنا- برو گمشو یه چیز جدید یاد بگیر این دیگه خز شده
حالا درست زر بزن ساعت چندع؟
درنا- تا درست صحبت نکنی هیچی نمیگم
آنا- نگاه این می دونه من رو زمان حساسم هی از م سو استفاده میکنه
درنا- سو استفاده مال یه چیز دیگس....خخخخخخ
آنا-(در حالی که لیوان یه بار مصرف رو به سمت درنا پرت میکرد) خفه شو منحرف
درنا- تو خف شو
من- اه هر دوتون خفه شین ساعت 2:00 یه بعد از ظهره ما هم هنوز ناهار نخوردیم
آنا- تو هم فقط به فکر شکمت باش
داشتم فکر میکردم جواب انا رو چی بدم که دست هانا تکون خورد
من باجییغ- بچه ها هانا داره به هوش میاد
درنا در حالی که دست رو قلبش گذاشته بود- کخ بزنی ترسیدم بزار بهوش بیاد یکی بزنم پس کلش که هم آبروی نداشته ی منو بر باد داد هم الان 2 ساعت منتظر خانومیم
آنا- خوبه قبول داری هیچی آبرو نداری
باد آورده را باد می برد
درنا- چه ربطی داشت
انا- نمی دونم یهدفعه اومد تو ذهنم
هانا-خاک تو سرم من مردم
درنا- ای کاش میشد ولی جون سگ داری عزیزم. بله به شما تسلیت میگویم شما از دست رفته اید
هانا- شما هم مردید؟
آنا یه چشمک به درنا زد و گفت:
- نه بابا / به خدا التماس کردیم گفت میزاره این روز های اول پیشت بمونیم غریبی نکنی زود عادت میکنی
هانا-من الان تو بهشتم؟
درنا- زکی. با اون همه دوست پسری که تو داشتی انتظار داری تو بهشت باشی بچه ها پناه بگیرین الان سقف برزخ میفته
هان- مگه جهنم قرمز نیست اینجا که سفید آبیه
آنا- نه دیگه .... خدا ی مهربونم دیده تو به رنگ قرمز حساسیت داری و خیلی منحرفی اتاق تو رو سفید آبی کرده یه کم رام شی و به راه درست هدایت شی ولی......
هانا- ولی چی؟
انا-ولی اگه پاتو بزاری بیرون........... چجوری بهت بگم....... آهان بیرون کخه مامان
پرستاره وارد اتاق شد و بعد از بیرون رفتن هانا که همینجوری هاج و واج مونده بود گفت
- آره دیدم داشتم می مردم ۴ تا حوری بهشتی دیدم از کنارم رد شدن ولی خدایی حوری های جهنمی چه زشتن
منو آنا درنا زدیم زیر خنده
درنا- یعینی تو جهنمم دس از این کارا بر نمید اری
هانا- خیلی بیشعورین منو مسخره کردین؟
و جواب ما تنها خنده و قهقهه بود........
ممنون از نویسنه ی دوممون mobina-gh-b
- ۸.۳k
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط