{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق و تفنگ

عشق و تفنگ
[☆part¹☆]
اه.بعد یک روز خسته کننده ی دیگه سرکار برگشتم خونه پیش لیلی.روی مبل کنارش ولو شدم.
داشت کتاب میخوند.مثل همیشه غرق تو افسانه های رمانتیکش.بهش عادت کرده بودم.دلقک من همیشه اینطور بوده.این نیک نیم رو وقتی بچه بودیم بهش دادم اون دلقک کوچولوی من بود و من پری کوچولوی اون،


ما از بچگی باهم بزرگ شدیم،هردو مادرهامون رو از دست داده بودیم و درد مشترکی داشتیم.پدر لیلی مرد خیلی مهربانی بود دقیقا برعکس بابای من.اون یه آدم خودخواه الکلی بود که معمولا مست می‌کرد و کتکم میزد.


هنوز رد بعضی ها رو تنمه و بیشتر وسایل خونه رو تو قمار باخته بود.وقتی بیست سالم شد با لیلی یه آپارتمان کوچیک گرفتیم و دوتایی اونجا میموندیم

روی مبل نشسته بودیم فیلم میدیدیم که گوشیم زنگ خورد.اسم بابام رو صفحه ظاهر شد.با اعصبانیت جواب دادم

-دوباره ازم چی میخوای عوضیم؟
…باید بیای خونه.تو دردسر افتادم.

ههه.مردک فک کرده میتونه بهم دستور بده.فک کرده کیه.دلم میخواست سرش داد بزنم اما ساکت موندم و بعد چند دقیقه تلفن رو قطع کردم اما کنجکاو بودم بدونم چه دردسر جدیدی درست کرده،

برای لیلی توضیح دادم و رفتم سمت خونه ی بابام.

بعد چند دقیقه رانندگی به خونه رسیدم.رفتم سمت در ورودی،دستم رو سمت دستگیره بردم تا بازش کنم که یهو…….
دیدگاه ها (۰)

[☆part²☆]با صدای خنده ی مرد غریبه کمی مکث کردم.حس خوبی نداشت...

[☆part³☆]ویو ی الکساندر:قبل از اینکه به زمین برخورد کنه سریع...

وایب دخترمون تو رمان✨️#دارک_رومنس #رمانتیک #مافیا

عشق و تفنگ

فیک جونگکوک پارت دوم دیوونه روانی

این پارت طولانی که مینویسم داستان واقعیه(داستان زندگیه خودم)...

spanish girl:10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط