{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زی

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد .

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند ، وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، به فکر پیشنهاد یک معامله افتاد و به کشاورز گفت : اگر با دخترت ازدواج کنم بدهی ات را خواهم بخشید !

دختر کشاورز از شنیدن این حرف به وحشت افتاد .

پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود !

و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود !
اما …
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود !

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که پیرمرد ، دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد .

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت
و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود ، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده !

پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود …
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !

اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است .

و دستش را در کیسه برده سنگریزه ی سیاه داخل کیسه را بیرون آورد و گفت :چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه است ، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه که از دستم افتاد سفید باشد !

آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است !

همیشه در آخرین لحظات راهی وجود دارد که ما باید آنرا ببینیم !
دیدگاه ها (۹)

کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش ، مدرکش ...

درزندگی نه گل باش که اسیرخاک شوی ونه باران باش که به خاک بیف...

آقایون محترم !هرچی .....با "وای فای"و با "وای بر" وبا "وا...

یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی...

رمان بیدل و دلبر نویسنده نازنین کاوسی مقدم

حمایت کنید

۱۰-از بچگی دوستت داشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط