{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش ، مدر

کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش ، مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست !

او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛

دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: چه می خواهی؟

کودک جواب داد : مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم.

عمو جواب داد: ندارم، زود برگرد به خانه ات !

کودک جواب داد: چشم قربان !

اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: مگر نگفتم برو خانه. زود باش.

دخترک گفت: چشم قربان !

اما از جای خود تکان نخورد.

عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد.

داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود زیرا می دانست که عمویش عصبانی است.

وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: مادرم 50 سنت را می خواهد.

عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد.

کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.

وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد.

این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.
دیدگاه ها (۱)

درزندگی نه گل باش که اسیرخاک شوی ونه باران باش که به خاک بیف...

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.پرسید: چطور د...

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی...

آقایون محترم !هرچی .....با "وای فای"و با "وای بر" وبا "وا...

vip room (part 5)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

۱۰-از بچگی دوستت داشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط