{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 100:باهام سرد میشه..

تکاپو پارت 100:باهام سرد میشه..
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
آن شب...

بعد از گفت‌وگوی طولانی با دیمیتریوس...

الیزابت آرام به اتاقش برگشت.

در را بست.

اتاق در سکوت فرو رفت.

چند قدم برداشت.

کنار تخت نشست.

نگاهش روی پنجره ماند.

اما چیزی نمی‌دید.

فقط...

به حرف دیمیتریوس فکر می‌کرد.

«اگر مجبور بوده... شاید قبل از قضاوت، بخوام حقیقت رو کامل بدونم.»

لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.

اما فقط چند ثانیه دوام آورد.

آرام با خودش زمزمه کرد:

ـ شاید...

ولی وقتی حقیقت رو بفهمه...

دیگه اون برق همیشگی توی چشم‌هاش نباشه...

شاید...

وقتی بفهمه نزدیک‌ترین آدم زندگیش...

از همون روز اول بهش دروغ گفته...

دیگه نتونه حتی به صورتم نگاه کنه...

شاید...

دیگه خبری از اون خنده‌های کوتاه نباشه...

از اون چای سبزهای بی‌دلیل...

از اون سکوت‌های آروم...

از اون نگاه‌هایی که هر روز مهربون‌تر میشن...

شاید...

همه‌شون از بین برن...

صدایش لرزید.

بغضی که ساعت‌ها گلویش را گرفته بود...

دیگر طاقت نیاورد.

قطره‌ای اشک روی گونه‌اش لغزید.

بعد یکی دیگر...

و یکی دیگر...

الیزابت دستانش را جلوی صورتش گرفت.

شانه‌هایش آرام می‌لرزید.

صدای گریه‌اش بلند نبود.

انگار تمام تلاشش را می‌کرد که حتی دیوارهای عمارت هم نشنوند.

اما...

گاهی...

آدم دلش آن‌قدر پر می‌شود که دیگر نمی‌تواند خودش را نگه دارد.

...

در همان لحظه...

دیمیتریوس از راهرو عبور می‌کرد.

قرار بود فقط از کنار اتاق بگذرد.

اما...

صدای خیلی ضعیفی شنید.

آن‌قدر ضعیف...

که اگر عمارت کمی شلوغ‌تر بود، هرگز متوجهش نمی‌شد.

قدم‌هایش متوقف شد.

چند لحظه گوش داد.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

در را فقط به اندازه‌ی چند سانتی‌متر باز کرد.

همان‌قدر که بتواند داخل اتاق را ببیند.

و بعد...

خشکش زد.

الیزابت روی تخت نشسته بود.

صورتش میان دستانش پنهان شده بود.

شانه‌هایش با هر هق‌هق آرامی می‌لرزید.

چند تار از موهای کوتاهش روی صورت خیسش افتاده بودند.

دیمیتریوس نفس کشیدن را فراموش کرد.

قلبش...

برای اولین بار...

نه از ترس دشمن...

بلکه از دیدن اشک‌های یک نفر، لرزید.

انگشتانش سرد شدند.

نفسش در سینه حبس شد.

احساس کرد تمام بدنش از فرمانش خارج شده است.

ذهنش فقط یک جمله را تکرار می‌کرد.

«برو داخل...»

«بغلش کن...»

«بگو تنها نیست...»

«بگو من اینجام...»

اما...

پاهایش تکان نخوردند.

تمام عمرش یاد گرفته بود برای هر مشکلی، راه‌حل پیدا کند.

برای هر پرونده‌ای، جواب داشته باشد.

اما...

هیچ‌وقت یاد نگرفته بود با اشک‌های کسی که برایش مهم شده، چه کند.

آرام...

در را بست.

بی‌صدا.

طوری که حتی صدای بسته شدنش هم شنیده نشود.

بعد...

همان‌جا، پشت در اتاق، روی زمین نشست.

سرش را به دیوار تکیه داد.

چشم‌هایش را بست.

اما هر بار که پلک می‌زد...

فقط یک تصویر می‌دید.

صورت الیزابت...

با گونه‌های خیس.

با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بودند.

و لبخندی که دیگر روی لبش نبود.

دیمیتریوس دستش را روی قلبش گذاشت.

ضربانش نامنظم شده بود.

با خودش زمزمه کرد:

ـ چرا...؟

چرا دیدن گریه‌ی تو...

این‌قدر درد داره...؟

سکوت راهرو دوباره برگشت.

اما این بار...

تنها نبود.

پشت یک در بسته...

دختری آرام گریه می‌کرد.

و پشت همان در...

مردی نشسته بود که برای اولین بار در زندگی‌اش فهمید...

گاهی سخت‌ترین نبردها، نه با دشمنان...

بلکه با احساساتی است که هیچ منطقی برایشان پیدا نمی‌شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

یادم رفت بهتون بگم که این دو سه فصل کلا راجع به دیمیتریوس و ...

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

اگر همت کنممم، فردا میپارتم😐😂

مرسی قشنگام 😭😭نمیدونم چرا ولی جور نمیشه برگردم و اگر دوباره ...

تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دیمیتریوس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط