تکاپو پارت 101:باید بفهمم...
تکاپو پارت 101:باید بفهمم...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد...
اولین پرتوهای خورشید از پنجرههای بلند عمارت به داخل راهرو میتابید.
الیزابت تمام شب را درست نخوابیده بود.
چشمهایش هنوز کمی پف کرده بودند.
نفس عمیقی کشید.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
تق...
در آرام باز شد.
همین که قدمی بیرون گذاشت...
خشکش زد.
دیمیتریوس درست کنار در نشسته بود.
سرش به دیوار تکیه داشت.
دستانش روی سینهاش گره خورده بودند.
و انگار همانجا، پشت در اتاق او، خوابش برده بود.
الیزابت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
باورش نمیشد.
آرام زمزمه کرد:
ـ تو...
تمام شب...
اینجا بودی...؟
هیچ جوابی نیامد.
دیمیتریوس هنوز خواب بود.
لبخند محوی روی لب الیزابت نشست.
اما همان لبخند، خیلی زود زیر موجی از اندوه محو شد.
چند قدم به او نزدیکتر شد.
آنقدر آرام که صدای قدمهایش هم شنیده نشود.
نگاهش روی چهرهی آرام دیمیتریوس ماند.
زیر لب، با صدایی لرزان گفت:
ـ چرا...؟
چرا این کارها رو میکنی...؟
چند لحظه سکوت کرد.
اشکی گوشهی چشمش جمع شد.
ـ چرا کاری میکنی...
که انقدر بهت وابسته بشم...؟
لطفاً...
نکن...
خواهش میکنم...
نمیدونم آخرش چی میشه...
و اگر یه روز...
ازم متنفر بشی...
من...
دیگه نمیتونم دوباره از نو شروع کنم...
همان لحظه...
پلکهای دیمیتریوس کمی تکان خوردند.
آرام چشمانش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد نگاهش به الیزابت افتاد.
انگار تازه یادش آمد شب گذشته کجا خوابش برده است.
سریع از جایش بلند شد.
کمی دستپاچه لباسش را مرتب کرد.
ـ ببخشید...
فکر کنم...
همینجا خوابم برده.
الیزابت فقط نگاهش میکرد.
در چهرهاش نه لبخند بود...
نه اخم.
فقط غمی آرام که سعی میکرد پنهانش کند.
دیمیتریوس برای لحظهای مکث کرد.
بعد با لحنی که خودش هم دلیل لرزش خفیفش را نمیدانست، پرسید:
ـ حالت...
خوبه؟
الیزابت چند ثانیه به چشمان سبز لجنی او نگاه کرد.
دلش میخواست حقیقت را بگوید.
بگوید:
«نه... اصلاً خوب نیستم...»
اما فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ خوبم.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند...
از کنار او عبور کرد.
دیمیتریوس برگشت و رفتنش را تماشا کرد.
چند قدم...
ده قدم...
تا وقتی که در انتهای راهرو ناپدید شد.
سکوت عمارت دوباره همهجا را پر کرد.
دیمیتریوس نگاهش را از راهرو نگرفت.
چیزی در جواب کوتاه الیزابت درست نبود.
«خوبم»...
بیش از حد سریع گفته شده بود.
بیش از حد ساختگی.
دستانش را در جیب کت فرو برد.
آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ نه...
حالت خوب نیست، الیزابت...
این بار...
دیگه نمیخوام فقط حدس بزنم.
من باید بفهمم.
باید بفهمم...
چه چیزی اینقدر قلبت رو سنگین کرده.
و برای اولین بار، تصمیمش فقط برای حل یک پرونده نبود.
این بار...
میخواست راز دختری را پیدا کند که هر روز، بیشتر از روز قبل، جای خودش را در قلبش باز میکرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد...
اولین پرتوهای خورشید از پنجرههای بلند عمارت به داخل راهرو میتابید.
الیزابت تمام شب را درست نخوابیده بود.
چشمهایش هنوز کمی پف کرده بودند.
نفس عمیقی کشید.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
تق...
در آرام باز شد.
همین که قدمی بیرون گذاشت...
خشکش زد.
دیمیتریوس درست کنار در نشسته بود.
سرش به دیوار تکیه داشت.
دستانش روی سینهاش گره خورده بودند.
و انگار همانجا، پشت در اتاق او، خوابش برده بود.
الیزابت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
باورش نمیشد.
آرام زمزمه کرد:
ـ تو...
تمام شب...
اینجا بودی...؟
هیچ جوابی نیامد.
دیمیتریوس هنوز خواب بود.
لبخند محوی روی لب الیزابت نشست.
اما همان لبخند، خیلی زود زیر موجی از اندوه محو شد.
چند قدم به او نزدیکتر شد.
آنقدر آرام که صدای قدمهایش هم شنیده نشود.
نگاهش روی چهرهی آرام دیمیتریوس ماند.
زیر لب، با صدایی لرزان گفت:
ـ چرا...؟
چرا این کارها رو میکنی...؟
چند لحظه سکوت کرد.
اشکی گوشهی چشمش جمع شد.
ـ چرا کاری میکنی...
که انقدر بهت وابسته بشم...؟
لطفاً...
نکن...
خواهش میکنم...
نمیدونم آخرش چی میشه...
و اگر یه روز...
ازم متنفر بشی...
من...
دیگه نمیتونم دوباره از نو شروع کنم...
همان لحظه...
پلکهای دیمیتریوس کمی تکان خوردند.
آرام چشمانش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد نگاهش به الیزابت افتاد.
انگار تازه یادش آمد شب گذشته کجا خوابش برده است.
سریع از جایش بلند شد.
کمی دستپاچه لباسش را مرتب کرد.
ـ ببخشید...
فکر کنم...
همینجا خوابم برده.
الیزابت فقط نگاهش میکرد.
در چهرهاش نه لبخند بود...
نه اخم.
فقط غمی آرام که سعی میکرد پنهانش کند.
دیمیتریوس برای لحظهای مکث کرد.
بعد با لحنی که خودش هم دلیل لرزش خفیفش را نمیدانست، پرسید:
ـ حالت...
خوبه؟
الیزابت چند ثانیه به چشمان سبز لجنی او نگاه کرد.
دلش میخواست حقیقت را بگوید.
بگوید:
«نه... اصلاً خوب نیستم...»
اما فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ خوبم.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند...
از کنار او عبور کرد.
دیمیتریوس برگشت و رفتنش را تماشا کرد.
چند قدم...
ده قدم...
تا وقتی که در انتهای راهرو ناپدید شد.
سکوت عمارت دوباره همهجا را پر کرد.
دیمیتریوس نگاهش را از راهرو نگرفت.
چیزی در جواب کوتاه الیزابت درست نبود.
«خوبم»...
بیش از حد سریع گفته شده بود.
بیش از حد ساختگی.
دستانش را در جیب کت فرو برد.
آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ نه...
حالت خوب نیست، الیزابت...
این بار...
دیگه نمیخوام فقط حدس بزنم.
من باید بفهمم.
باید بفهمم...
چه چیزی اینقدر قلبت رو سنگین کرده.
و برای اولین بار، تصمیمش فقط برای حل یک پرونده نبود.
این بار...
میخواست راز دختری را پیدا کند که هر روز، بیشتر از روز قبل، جای خودش را در قلبش باز میکرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۲۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط