خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت میگه بگین سباوش ب
خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت میگه بگین سباوش بیاد میخوام وصیت کنم . یک لحظه پشتم را خالی دیدم حتی اگر در بیست و دو سالگی پدر را از دست بدهی باز حس یتیمی درد بزرگی ست . انگار بخت نامرادمن با من سر لج داشت انتظار فردا را داشتم تا پریسا را ببینم با خیال راحت که برای من است و تمام نگاه و قلب و چشمش خانه من . ولی باید می رفتم کنار بستر پدر بیمارم . اماده رفتن شدم قبد کلاس را زدم ولی به دوستانم گفتم اگر توانستند برایم حاضری بزنند ...
با پریسا تماس گرفتم تا برایش توضیح دهم ولی کسی گوشی را برداشت یا از خانه بیرون رفته بودند یا انقدر خانه شان شلوغ بود که صدای تلفن را نمیشنیدند . تا فردا عصر که پریسا به خانه بر میگشت نمیتوانستم با او صحبت کنم مگر اینکه خودش از دانشگاه تماس میگرفت به حامد گفتم به پریسا بگو سیاوش به خاطر بیماری پدرش به دانشگاه نیامده ولی حامد گفت فردا کلاس ندارم و میخواهم تمام روز بخوابم . یک لحظه وسواس امد به سراغم اگر آزاده به پریسا میگفت که سیاوش دیروز به من زنگ زده چه میکردم ؟ از ناراحتی و شک پریسا ترسیدم . به ازاده زنگ زدم چقدر خوشحال شد گفت ی حسی به من میگفت الان زنگ میزنی . گفتم ازاده جان پدرم حالش خوب نیست من باید برم به شهرمان تا کنار پدرم باشم خواهش میکنم به پریسا نگو که با هم تماس داشتیم . ازاده خودش را نگران نشان داد و نام بیمارستان را پرسید و من هم تمام ماجرا را گفتم . با ناراحتی گفت تمام ش به خاطر قدم نحس پریساست میدونستم یکبلایی سرت میاد برو خیالت راحت من چیزی بهش نمیگم آرم میشه با این دختر ایکبیری قدم نحس حرف بزنم ... به من که اثبات شد بدشگونه باور کن تو به خاطر پریسا دل منو شکستی خدا بهت فهموند که اشتباه کردی چرا وقتی با من بودی پدرت مشکلی نداشت ؟ راهت کار پیدا کردی کلاس رقص و گیتار رفتی . از من فاصله گرفتی به پریسا وصل شدی و دلم را شکوندی پدرت بیمار شد من بخشیدمت ولی بدون با پریسا بودن جز بدبختی برای تو نداره
گفتم
ازاده این خرافات را بریز دور تو شوهر داشتی که من ازت جدا شدم لیلا هم شاهده از روزی که فهمیدم تو و سینا با هم قرار اردواج دارین دیگه مزاحمت نشدم چه ارتباطی با پریسا داره ؟
آزاده با عصبانیت گفت خدایا من بی سینا بشم که مثل دختر طاعون گرفته چهار ساله تا اسمش میاد همه ازم فرار میکنن خودش هیچ تلاشی برای خوشبختی من نمیکنه و تلفن را بدون خدا حافظی قطع کرد .
باز با خانه پریسا تماس گرفتم ولی جواب ندادند حدس زدم از خانه بیرون رفته اند . پریسا گفته بود وقتی میهمان داریم سعی میکنم غذا را در پارک ساعی یا جمشبدیه یا لاله یا رستوران بخوریم فضای بسته اپارتمان خیلی نفس گیر است ...
شبانه راهی شهرمان شدم ولی صدای ازاده در گوشم پیچید
((تو دلم را شکوندی خدا پدرت را بیمار کرد تمام ش به خاطر قدم نحس پریساست ....))
دلم لرزید از خودم پرسبدم آیا واقعا این عشق یک عشق بدشگون و خطرناک است ؟
روز ی که پریسا برای همیشه وارد زندگیم شد پدرم تا مرز مرگ رفت و باز گشت ...
با پریسا تماس گرفتم تا برایش توضیح دهم ولی کسی گوشی را برداشت یا از خانه بیرون رفته بودند یا انقدر خانه شان شلوغ بود که صدای تلفن را نمیشنیدند . تا فردا عصر که پریسا به خانه بر میگشت نمیتوانستم با او صحبت کنم مگر اینکه خودش از دانشگاه تماس میگرفت به حامد گفتم به پریسا بگو سیاوش به خاطر بیماری پدرش به دانشگاه نیامده ولی حامد گفت فردا کلاس ندارم و میخواهم تمام روز بخوابم . یک لحظه وسواس امد به سراغم اگر آزاده به پریسا میگفت که سیاوش دیروز به من زنگ زده چه میکردم ؟ از ناراحتی و شک پریسا ترسیدم . به ازاده زنگ زدم چقدر خوشحال شد گفت ی حسی به من میگفت الان زنگ میزنی . گفتم ازاده جان پدرم حالش خوب نیست من باید برم به شهرمان تا کنار پدرم باشم خواهش میکنم به پریسا نگو که با هم تماس داشتیم . ازاده خودش را نگران نشان داد و نام بیمارستان را پرسید و من هم تمام ماجرا را گفتم . با ناراحتی گفت تمام ش به خاطر قدم نحس پریساست میدونستم یکبلایی سرت میاد برو خیالت راحت من چیزی بهش نمیگم آرم میشه با این دختر ایکبیری قدم نحس حرف بزنم ... به من که اثبات شد بدشگونه باور کن تو به خاطر پریسا دل منو شکستی خدا بهت فهموند که اشتباه کردی چرا وقتی با من بودی پدرت مشکلی نداشت ؟ راهت کار پیدا کردی کلاس رقص و گیتار رفتی . از من فاصله گرفتی به پریسا وصل شدی و دلم را شکوندی پدرت بیمار شد من بخشیدمت ولی بدون با پریسا بودن جز بدبختی برای تو نداره
گفتم
ازاده این خرافات را بریز دور تو شوهر داشتی که من ازت جدا شدم لیلا هم شاهده از روزی که فهمیدم تو و سینا با هم قرار اردواج دارین دیگه مزاحمت نشدم چه ارتباطی با پریسا داره ؟
آزاده با عصبانیت گفت خدایا من بی سینا بشم که مثل دختر طاعون گرفته چهار ساله تا اسمش میاد همه ازم فرار میکنن خودش هیچ تلاشی برای خوشبختی من نمیکنه و تلفن را بدون خدا حافظی قطع کرد .
باز با خانه پریسا تماس گرفتم ولی جواب ندادند حدس زدم از خانه بیرون رفته اند . پریسا گفته بود وقتی میهمان داریم سعی میکنم غذا را در پارک ساعی یا جمشبدیه یا لاله یا رستوران بخوریم فضای بسته اپارتمان خیلی نفس گیر است ...
شبانه راهی شهرمان شدم ولی صدای ازاده در گوشم پیچید
((تو دلم را شکوندی خدا پدرت را بیمار کرد تمام ش به خاطر قدم نحس پریساست ....))
دلم لرزید از خودم پرسبدم آیا واقعا این عشق یک عشق بدشگون و خطرناک است ؟
روز ی که پریسا برای همیشه وارد زندگیم شد پدرم تا مرز مرگ رفت و باز گشت ...
- ۹۰۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط