از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم پدر در بخش مراقبتهای
از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم پدر در بخش مراقبتهای ویژه بود ملاقات کوتاهی داشتم با اجازه پرستار ...
با دکتر در مورد عمل پدر صحبت کردم دکتر گفت بسته به روحیه بیمار دارد اگر در ارمش و امید باشد عمل خوبی خواهیم داشت ...
کنار تخت پدر رفتم دستم را گرفت و گفت سیاوش تا زنده هستم میخواهم دامادی تو را ببینم دستش را بوسیدم و گفتم ( بابا .عروسی من باید برقصی من ارزو دارم ).. گفت اجازه بده با عمو صخبت کنم ... گفتم اگر قول بدهی همه فکر و خیال ها را از ذهنت بیرون کنی و فقط به سلامتیت فکر کنی ازدواج میکنم الان انچه مهم است سلامتی شماست . ..
خندید و تشکر کرد و گفت برای دیدن دامادی تو خوب میشوم ....
دکتر بیشتر اجازه نداد در بیملرستان بمانم ظهر بود به خانه رسیدم . خواهرم گفت سباوش جان ی خانمی تماس گرفت با تو کارت داشت ... پرسیدم خودش را معرفی نکرد ؟ گفت از تهران بود مثل دخترای تهرونی حرف میزد خیلی مودب بود گفت همکلاسیته ... حال پدر را پرسید خیلی باکلاس و امروزی بود
تلفن را چک کردم از باجه بود . منتظر کنار گوشی نشستم شاید دوباره تماس بگیرد تماس نگرفت مجبور شدم با خانه پریسا تماس گرفتم . خانه نبود دانشگاه بود . پیام گذاشتم و از خانه بیرون نرفتم . برادرم امد و گفت بابا وصیت خاصی داشت مرتب میگفت بگین سیاوش بیاد گفتم نه لصرار داره زن بگیرم . داداش گفت پسرخاله ها با ما مثل کارد و پنیر شدن ... غلطی کردی و سنگی ته چاه انداختی که هزار تا عاقل نمیتونن دربیارن ... سکوت کردم هیچ دفاعی فایده نداشت یک اعتماد ساده یک خبر کشی یک تهمت اینچنین روزگارم را سیاه کرد.... سکوت کردم و کنار گوشی تلفن نشستم شاید پریسا تماس بگیرد تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم
آزاده بود . حال پدر را پرسید سراغ پریسا را گرفتم گفت من با این ایکبیری کاری ندارم و قطع کرد یک ساعتی گذشت
نزدیک عصر بود با خانه پریسا تماس گرفتم گوشی را برداشت ولی چه برداشتنی مثل برج زهرمار ...
پرسید چرا دانشگاه نبودی ؟ تمام ماجرا را برایش گفتم
که خواهرم زنگ زد و از بیماری پدر گفت و تماس گرفتم شما منزل نبودی و ...... با بغض خاصی گغت خیلی نامردی خیلی ...از صبح تاحالا دارم خودمو لعنت میکنم خودم به جهنم جواب خانواده ام را چگونه بدهم ؟ میگذاشتی یک ساعت از قول و قرارمان بگذرد بعد خیانت می کردی ... با رنگ پریده گفتم چه خیانتی ؟ چه گوهی خوردم ؟ گفت لیاقت گوه خوردن هم نداری گفتم پریسا
خواهش میکنم زود قضاوت نکن اجازه نده یک سو تفاهم ساده همه چیز را خراب کند
پریسا گفت ازاده از کجا خبر داشت ؟
رنگم پرید ترسیدم حقیقت را بگویم برای اولین بار به پریسا دروغ گفتم که من به حامد و بقیه بچه های خوابگاه موضوع را گفتم به جان خودم حتی به حامد گفتم پریسا خانه نیست تو موضوع را برایش بگو گفت دانشگاه نمی روم
شاید از یکی از بچه های خوابگاه شنیده ....
پریسا گفت سیاوش به من دروغ نمیگویی ؟ گفتم برای چی باید دروغ بگویم مگر ازاده چکار کرده ؟ گفت سر کلاس به طوری من بشنوم به دوستش گفت دیشب سیاوش به من زنگ زد و با مادرم هم صحبت کرد و گفت پدرم مریض شده حمله قلبی داشته طفلی خیلی نگران بود رفت پیش پدرش اگر تونستین براش خاضری بزنید ...
تمام وجودم از ازاده متننفر شد و به خودم قول دادم تا دیگر جواب سلامش را هم ندهم ...
یک ساعت به پریسا التماس کردم و دروغ گفتم و تماسم را با ازاده حاشا کردم تا باور کرد و گفت اگر ببینم یک کلمه با ازاده صحبت کردی جواب سلامش را دادی داغ خودم را به دلت میگذارم .. با قول و هزار قسم پریسا را ارام کردم
و گفتم پریسا جان عزیرم عشقم من شرایط روحی خوبی ندارم پدرم فردا عمل داره کلاس ها را بدون هماهنگی با دانشگاه رها کردم نمیدانم با این روحیه ضعیف به هوش می اید یا نه .... خواهش میکنم مرا درک کن من اگر با ازاده حرفی داشتم پیش پدرت پایت را نمی بوسبدم خواهش میکنم به من اعتماد کن انقدر دروغ گفتم و التماس کردم که پریسا باور کرد و معذرت خواهی کردو قسم خوردم دیگر اسم ازاده را هم نیاورم و حتی جواب سلامش را ندهم ....
با دکتر در مورد عمل پدر صحبت کردم دکتر گفت بسته به روحیه بیمار دارد اگر در ارمش و امید باشد عمل خوبی خواهیم داشت ...
کنار تخت پدر رفتم دستم را گرفت و گفت سیاوش تا زنده هستم میخواهم دامادی تو را ببینم دستش را بوسیدم و گفتم ( بابا .عروسی من باید برقصی من ارزو دارم ).. گفت اجازه بده با عمو صخبت کنم ... گفتم اگر قول بدهی همه فکر و خیال ها را از ذهنت بیرون کنی و فقط به سلامتیت فکر کنی ازدواج میکنم الان انچه مهم است سلامتی شماست . ..
خندید و تشکر کرد و گفت برای دیدن دامادی تو خوب میشوم ....
دکتر بیشتر اجازه نداد در بیملرستان بمانم ظهر بود به خانه رسیدم . خواهرم گفت سباوش جان ی خانمی تماس گرفت با تو کارت داشت ... پرسیدم خودش را معرفی نکرد ؟ گفت از تهران بود مثل دخترای تهرونی حرف میزد خیلی مودب بود گفت همکلاسیته ... حال پدر را پرسید خیلی باکلاس و امروزی بود
تلفن را چک کردم از باجه بود . منتظر کنار گوشی نشستم شاید دوباره تماس بگیرد تماس نگرفت مجبور شدم با خانه پریسا تماس گرفتم . خانه نبود دانشگاه بود . پیام گذاشتم و از خانه بیرون نرفتم . برادرم امد و گفت بابا وصیت خاصی داشت مرتب میگفت بگین سیاوش بیاد گفتم نه لصرار داره زن بگیرم . داداش گفت پسرخاله ها با ما مثل کارد و پنیر شدن ... غلطی کردی و سنگی ته چاه انداختی که هزار تا عاقل نمیتونن دربیارن ... سکوت کردم هیچ دفاعی فایده نداشت یک اعتماد ساده یک خبر کشی یک تهمت اینچنین روزگارم را سیاه کرد.... سکوت کردم و کنار گوشی تلفن نشستم شاید پریسا تماس بگیرد تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم
آزاده بود . حال پدر را پرسید سراغ پریسا را گرفتم گفت من با این ایکبیری کاری ندارم و قطع کرد یک ساعتی گذشت
نزدیک عصر بود با خانه پریسا تماس گرفتم گوشی را برداشت ولی چه برداشتنی مثل برج زهرمار ...
پرسید چرا دانشگاه نبودی ؟ تمام ماجرا را برایش گفتم
که خواهرم زنگ زد و از بیماری پدر گفت و تماس گرفتم شما منزل نبودی و ...... با بغض خاصی گغت خیلی نامردی خیلی ...از صبح تاحالا دارم خودمو لعنت میکنم خودم به جهنم جواب خانواده ام را چگونه بدهم ؟ میگذاشتی یک ساعت از قول و قرارمان بگذرد بعد خیانت می کردی ... با رنگ پریده گفتم چه خیانتی ؟ چه گوهی خوردم ؟ گفت لیاقت گوه خوردن هم نداری گفتم پریسا
خواهش میکنم زود قضاوت نکن اجازه نده یک سو تفاهم ساده همه چیز را خراب کند
پریسا گفت ازاده از کجا خبر داشت ؟
رنگم پرید ترسیدم حقیقت را بگویم برای اولین بار به پریسا دروغ گفتم که من به حامد و بقیه بچه های خوابگاه موضوع را گفتم به جان خودم حتی به حامد گفتم پریسا خانه نیست تو موضوع را برایش بگو گفت دانشگاه نمی روم
شاید از یکی از بچه های خوابگاه شنیده ....
پریسا گفت سیاوش به من دروغ نمیگویی ؟ گفتم برای چی باید دروغ بگویم مگر ازاده چکار کرده ؟ گفت سر کلاس به طوری من بشنوم به دوستش گفت دیشب سیاوش به من زنگ زد و با مادرم هم صحبت کرد و گفت پدرم مریض شده حمله قلبی داشته طفلی خیلی نگران بود رفت پیش پدرش اگر تونستین براش خاضری بزنید ...
تمام وجودم از ازاده متننفر شد و به خودم قول دادم تا دیگر جواب سلامش را هم ندهم ...
یک ساعت به پریسا التماس کردم و دروغ گفتم و تماسم را با ازاده حاشا کردم تا باور کرد و گفت اگر ببینم یک کلمه با ازاده صحبت کردی جواب سلامش را دادی داغ خودم را به دلت میگذارم .. با قول و هزار قسم پریسا را ارام کردم
و گفتم پریسا جان عزیرم عشقم من شرایط روحی خوبی ندارم پدرم فردا عمل داره کلاس ها را بدون هماهنگی با دانشگاه رها کردم نمیدانم با این روحیه ضعیف به هوش می اید یا نه .... خواهش میکنم مرا درک کن من اگر با ازاده حرفی داشتم پیش پدرت پایت را نمی بوسبدم خواهش میکنم به من اعتماد کن انقدر دروغ گفتم و التماس کردم که پریسا باور کرد و معذرت خواهی کردو قسم خوردم دیگر اسم ازاده را هم نیاورم و حتی جواب سلامش را ندهم ....
- ۹۴۷
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط