{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم
هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر
همه خندان لب و شادند که من گریانم

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت
بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است
مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم

بیت آشفته ایَم در غزلی ناموزون
میل دارم که ردیفی بدهد پایانم
دیدگاه ها (۱)

فسانۀ شب غم را چراغ می فهمدزبان آه مرا گوش داغ می فهمدبه وصل...

عاشق شده ام بر توتدبیر چه فرماییاز راه صلاح آیمیا از ره رسوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط