{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم

🎭🎬پارت نهم:

-بله بود، منم با خودم گفتم حتما شاید به معدم فشار زیادی وارد شده واسه همین/-مدفوع چی؟/-اونم بله،فکر کردم زیادی به خودم فشار اوردم.../ماهرخ:«چطور مگه آقای دکتر؟😟»دکتر با ناراحتی:«متاسفم،من اینو به زخم معده شبیه میکنم،یعنی‌...شما زخم معده دارین...»آرش:«یا خدا،آقای دکتر،خطرناکه؟»-شما خیلی دیر به دکتر مراجعه کردین آقا،معلومه که خیلی خطرناکه،اگه یکم زودتر میومدین دکتر میشد با چند تا دارو زخمو از بین برد،ولی...مثل اینکه زخم با مرور زمان مونده و عمیق تر شده،نمیخواستم اینو بگم ولی شاید نیاز یه عمل جراحی باشه/-من تحملشو ندارم.../دکتر سرش را تکان داد.آرش نفس نفس زنان دستش را روی معده اش گذاشت و کم کم به صندلی تکیه داد.ماهرخ:«خوبی؟آرش؟!😟چی شد؟!،آرش؟؟!!»صفحه سیاه شد.آرش در پس زمینه:«دکتر بد گفت؟یا ما هول کردیم؟شایدم واقعا باید زودتر میومدیم دکتر،خونریزیم خیلی شدید بود،دکتر گفت باید بستری بشم،وگرنه خیلی خطر داره،نمیدونم چرا ولی همون لحظه ای که دکتر گفت زخم معده گرفتم،یه درد عجیبی تو معدم اومد،انقدر شدید بود که زد به سرم و سرم انگار تو هوا رفت»(از دید آرش نشان داد که چشمش را باز کرد و از محوی سیاه در امد و به چراغِ سقف نگاه کرد)نشانش داد که با بی حالی چشم هایش را باز کرد،نور چشمش را اذیت میکرد.دید که بهش سرم و دستگاه تنفس ماسکی و سوند و انواع وسایل وصل است.برگشت و سمت راستش را نگاه کرد.از دیدش نشان داد که یک نفر نا آشنا کنارش نشسته است(تار میبیند).چشم هایش را کوچک کرد تا بهتر ببیند.دید ماهرخ کنارش با نگرانی نشسته است.آرش با صدای ضعیف:«ماهرخ...خودتی؟»-آرش؟حالت خوبه؟بهتری؟/-چه خبر شده؟/-نمیدونم والا،نشسته بودیم داخل درمانگاه تو اتاق دکتر یهو از هوش رفتی،حالت چطوره؟/-سرم درد میکنه/-معدت چطوره؟/-خیلی درد میکنه،حالمم بهم میخوره/-میخوای دکترو صدا کنم ظرف بیاره/-نه نه،نمیخواد،خوبم/-(ماهرخ بغض کرد)من هی بهت گفتم زودتر بیایم دکتر،اگه زودتر میومدیم حالت اینطور نمیشد/-چی شده مگه؟/-هیچی.../-ماهرخ میگم چی شده؟/-هیچی بابا😔،میگن...😔سطح زخمت خیلی عمیقه،باید بستری بشی،شاید عملم جواب نده،مجبور بشن...نمیدونم یه خاکی بریزن سرشون/-خب عزیزم حتما یه راهی داره،عمر دست خداست،خودش صلاح میدونه/-یعنی چی؟🥺(دستگاه تنفسش را در اورد.بلند شد و تکیه داد به تخت پشتش)چرا اونو در میاری،در نیار/-ولش کن/-آرش جوابمو بده/-نترس بابا من که چیزیم...😊/-(با صدای کمی بلند و عصبانی)از بس نترسیدم اینطور شد!،دکتر گفت انقدر اضطراریه که باید یه دو هفته بستری بشی،بعد نترسم؟!خونریزیت شدیده آرش،میفهمی یعنی چی؟!چیزی نیست؟!😠/-...😟،چقدر؟!/-یک الی دو هفته😠،چیزیت نیست آره؟😠/-اداره رو چیکار کنم.../
دیدگاه ها (۰)

🎭🎬پارت دهم:-حرصم نده آرش😠،اداره به جهنم،همین اداره ست که تور...

جوری که منصور این نصیحتارو به ما یاد داد🫠💔:)

🎭🎬پارت هشتم:آرش نفس عمیق کشید و دو دستش را روی کناره های کمر...

🎭🎬پارت هفتم:آرش به یک گوشه خیره میشود.صفحه سیاه شد.آرش در پس...

رمان امگا کوچولوی من پارت 7یونگی همین جوری داشت با خودش حرف ...

عشق ممنوعه

عشق اجباری (پارت ۲۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط