{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو جونگکوک

ویو جونگکوک
از وقتی دام اون عمارت نفرین شده افتادم به جیمین حسودی میکردم..الان هم همینطور.. حوصلم سر رفته بود و ناراحت بودم رفتم سمت یه پری تا ببینم میتونم باهاش مهربون باشم یا نه سریع بلند شد و تعظیم کرد صدا نداشت به قدری به کمر خم شده بود که حس کردم الان کمرش می‌شکنه صداشو بهش دادم که سرفه کرد
~م..من میتونم حرف بزنم..من-(ذوق)
به قدری خوشحال شده بود که بزور خندمو کنترل کردم
-خوب کار کن..خب؟(سرد)
~چشم ارباب ازتون ممنونم واقعا ممنونم
لبخند محوی زدم و حس خوبی بهم دست داد ولی سریع دوباره جدی شدم ‌
-خوبه. همه برن بیرون همین الان
همه آروم تعظیم کردن و با جیمین خدافظی کردن برگشتم سمت آت که با ناراحتی تو بغل جیمین بود
-ات بسه...بیا بریم باید برم دنبال جیسو.
+ف..فقط پنج دقیقه ( گریه)
-اااتتتت (ترسناک)
=بهتره بری.. جونگکوک ازت می‌خوام آت و ببری تا جیسو رو ببینه میشه؟
خنثی نگاهی به جیمین انداختم جیسو زیاد تو ارتباط گرفتن خوب نبود
-نه.
=ولی اون خواهر منم هست

-جیمین کی میخوای به خودت بیای هان؟؟منو خواهرم برده های پدرتیم نه خواهر برادرت. وقتی می‌دونی از ترحم بدم میاد چرا عذابم میدی؟؟پدرت مارو زندانی کرد و من هنوزم برده اون مردک پیزوریم.. حاضرم برای همیشه بردش بمونم تا اینکه خودمو قانع کنم که اون بشه پدرم‌. برام عجیبه تو چرا مثل اون پست نشدی؟نکنه تو هم از خون اون نیستی؟؟توام دزدیده؟

جیمین با بغض و داد گفت
=من هیچوقت به چشم برده های پدرم به تو و جیسو نگاه نکردم هرچند پدرم خیلی بد بوده اما قرار نیست که منم بد باشم
دیدگاه ها (۱۱)

نیشخندی زد-شوخی کردم..بریم از جیمین خدافظی کنیم. لباساتو عوض...

اسپویل داریمممم-جیمین کی میخوای به خودت بیای هان؟؟منو خواهرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط