{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

آن شب هوا خیلی سرد بود .

هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .

از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟

سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم !

پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گویم برایت لباس گرم بیاورند .

نگبان خیلی خوشحال شد و منتظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است !

صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالی قصر پیدا کردند …
در حالی که در کنارش روی برف ها نوشته بود :
ای پادشاه !
من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم …
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد !
دیدگاه ها (۷)

اگر میخواین کسی به حرفتون توجه کنه با این جمله شروع کنید : "...

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش...

ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﮐُﻨﺪﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺑﻞ ﮐﻠﯿﮏ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺭ...

ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ :ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

پارت دوم پرنسسی از جنس ابر بعد از آن روز آرام در باغ، زندگی ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۶: شامی که آروم نبودسوآ چند دقیقه بعد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط