پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .
پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .
آن شب هوا خیلی سرد بود .
هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .
از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟
سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم !
پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گویم برایت لباس گرم بیاورند .
نگبان خیلی خوشحال شد و منتظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است !
صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالی قصر پیدا کردند …
در حالی که در کنارش روی برف ها نوشته بود :
ای پادشاه !
من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم …
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد !
آن شب هوا خیلی سرد بود .
هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .
از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟
سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم !
پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گویم برایت لباس گرم بیاورند .
نگبان خیلی خوشحال شد و منتظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است !
صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالی قصر پیدا کردند …
در حالی که در کنارش روی برف ها نوشته بود :
ای پادشاه !
من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم …
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد !
- ۹۱۰
- ۰۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط