just live!
فقط زندگی کن!
p5
آلیس ویو:
چجوری یادم رفته بود؟ شاید چون ۶ ماهه پاریسن عادت کردم
البته هر هفته که ۲ بار زنگ میزنیم
اوه داشت یادم میرفت بزا زنگ بزنم
تهیونگ ویو:
بعد از شش ماه ...بالاخره داریم بر میگردیم کره! باورم نمیشه الان توی فرودگاهیم....وااای ....ات.....آلیس!!!
رفتیم سوار هواپیما شدیم هواپیما تازه داشت شدت میگرفت کع گوشیم زنگ خورد
آلیس!آلیسهههه!
زودی جواب دادم
مکالمه:
ته: الو!
آلیس: سلااااام! ( با ذوق )
ته: سلام آلیییس
آلیس : ته ...شنیدم دارین میاین
ته: آره الان پرواز کردیم
آلیس: خوبا....یه خبر خوب دارم
ته: اوه....بگووو
آلیس: مامان و بابای ات قبول کردن
ته: واقعا؟ جدی ای الان؟
آلیس: آره ولی ..همون شب که اون و فهمیدم ...رفتیم بیرون و بدون توجه به ساعت...برگشتیم.....بابای ات ...بدجور عصبانی شده بود....چون ..ما ساعت ۱۱ شب برگشتیم خونه ..و از اون روز به بعد ....دیگه بابای ات نمیزاره
ته: و..وات؟ آخه شمای کله پوک .....چرا
...چرا ساعت ۱۱ شب برگشتین خونه؟
آلیس ادامه داد:
اینجا ساعت ۱۰ صبحه ....ات ساعت ۸ صبح با صدای مامان باباش بیدار شده که میگفتن:
( مکالمه رو براش تعریف کرد)
ظاهرا ...اونجوری که ات خودش گفته ..موقعی که این مکالمه رو شنیده با خودش اینو گفته: ( عه ....هیچکی طرف من نیست نه؟ باشه ...کور خوندی ....بابا! )
دقیقا شب قبلش یعنی شبی که گند کاری کردیم من یه پیشنهاد به ات دادم که امروز صبح قبولش کرد
( پیشنهادش رو به ته گفت)
ته: این ...این خیلی زیادیه!
آلیس: ته...خودت که میدونی ما چجور آدمایی هستیم نه؟ ...لجباز....
ته: کینه ای
هردوشون باهم :و عقده ای!
ته: باید با جونگ کوک هم حرف بزنم ...خودم که قبول دارم
آلیس: اوکی اگه اونم قبول کرد ، ساعت ۳ صب میریم خونه یوری، ( دوستشونه) باهاش هماهنگ کردم شبو اونجا میمونیم و صبح دست به کار میشیم
ته: اوکیه
ادامه دارد.....
p5
آلیس ویو:
چجوری یادم رفته بود؟ شاید چون ۶ ماهه پاریسن عادت کردم
البته هر هفته که ۲ بار زنگ میزنیم
اوه داشت یادم میرفت بزا زنگ بزنم
تهیونگ ویو:
بعد از شش ماه ...بالاخره داریم بر میگردیم کره! باورم نمیشه الان توی فرودگاهیم....وااای ....ات.....آلیس!!!
رفتیم سوار هواپیما شدیم هواپیما تازه داشت شدت میگرفت کع گوشیم زنگ خورد
آلیس!آلیسهههه!
زودی جواب دادم
مکالمه:
ته: الو!
آلیس: سلااااام! ( با ذوق )
ته: سلام آلیییس
آلیس : ته ...شنیدم دارین میاین
ته: آره الان پرواز کردیم
آلیس: خوبا....یه خبر خوب دارم
ته: اوه....بگووو
آلیس: مامان و بابای ات قبول کردن
ته: واقعا؟ جدی ای الان؟
آلیس: آره ولی ..همون شب که اون و فهمیدم ...رفتیم بیرون و بدون توجه به ساعت...برگشتیم.....بابای ات ...بدجور عصبانی شده بود....چون ..ما ساعت ۱۱ شب برگشتیم خونه ..و از اون روز به بعد ....دیگه بابای ات نمیزاره
ته: و..وات؟ آخه شمای کله پوک .....چرا
...چرا ساعت ۱۱ شب برگشتین خونه؟
آلیس ادامه داد:
اینجا ساعت ۱۰ صبحه ....ات ساعت ۸ صبح با صدای مامان باباش بیدار شده که میگفتن:
( مکالمه رو براش تعریف کرد)
ظاهرا ...اونجوری که ات خودش گفته ..موقعی که این مکالمه رو شنیده با خودش اینو گفته: ( عه ....هیچکی طرف من نیست نه؟ باشه ...کور خوندی ....بابا! )
دقیقا شب قبلش یعنی شبی که گند کاری کردیم من یه پیشنهاد به ات دادم که امروز صبح قبولش کرد
( پیشنهادش رو به ته گفت)
ته: این ...این خیلی زیادیه!
آلیس: ته...خودت که میدونی ما چجور آدمایی هستیم نه؟ ...لجباز....
ته: کینه ای
هردوشون باهم :و عقده ای!
ته: باید با جونگ کوک هم حرف بزنم ...خودم که قبول دارم
آلیس: اوکی اگه اونم قبول کرد ، ساعت ۳ صب میریم خونه یوری، ( دوستشونه) باهاش هماهنگ کردم شبو اونجا میمونیم و صبح دست به کار میشیم
ته: اوکیه
ادامه دارد.....
- ۲.۶k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط