پارت دهم
پارت دهم:
----چند ساعت بعد وقتی که باید از هواپیما پیاده شن
از هواپیما پیاده شدیم و چنتا ماشین دیدم که یه عالمه ادم رو به روی ماشین وایساده بودن همشونم کت و شلوار مشکی پوشیده بودن وقتی مارو دیدن تعضیم کردن خلاصه هم مامان بابای یوری واسش باذیگار فرستادن هم من سوار شدیم و به سمت خونه رفتیم وقتی رسیدیم با خودم گفتم این خونست یا قصر؟
رفتیم داخل خونه داخلش از بیرونش خیلی قشنگ تر بود رفتم و رو مبل خدمو پرت کردم
-وای خسته شدمااا
---ویو به سه سال بعد
تو این سه سال دوستای خیلی زیاذی پیدا کردم مثل فیلیکس،هیونجین،نامجون،چان،بنگچان،تهیونگ،جنی،لیسا و رزی
با فیلیکس و هیونجین و تهیونگ،جنی،لیسا خیلی صمیمی بودم ولی خب یوری جای خودشو داره🙂↔️
قراره شده بود با همین بچه ها برای تابستون بریم کره اولش مخالفت کردم ولی بعد با خودم گفتم مگه دیوونم که بخاطر اون ادم حق رفتن به کره رو نداشته باشم
فردا قراره بریم کره پس زود خوابیدیم
-------ویو صبح بعد از این که از هواپیما پیاده شدم:
از هواپیما پیاده شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی خودمون راه افتادیم
همه ی دوستام کره این و خوانوادشون کره هستن پس اول رفتن به خوانواده هاشون یر بزنن منم مجبور شدم بردم
----چند ساعت بعد وقتی که باید از هواپیما پیاده شن
از هواپیما پیاده شدیم و چنتا ماشین دیدم که یه عالمه ادم رو به روی ماشین وایساده بودن همشونم کت و شلوار مشکی پوشیده بودن وقتی مارو دیدن تعضیم کردن خلاصه هم مامان بابای یوری واسش باذیگار فرستادن هم من سوار شدیم و به سمت خونه رفتیم وقتی رسیدیم با خودم گفتم این خونست یا قصر؟
رفتیم داخل خونه داخلش از بیرونش خیلی قشنگ تر بود رفتم و رو مبل خدمو پرت کردم
-وای خسته شدمااا
---ویو به سه سال بعد
تو این سه سال دوستای خیلی زیاذی پیدا کردم مثل فیلیکس،هیونجین،نامجون،چان،بنگچان،تهیونگ،جنی،لیسا و رزی
با فیلیکس و هیونجین و تهیونگ،جنی،لیسا خیلی صمیمی بودم ولی خب یوری جای خودشو داره🙂↔️
قراره شده بود با همین بچه ها برای تابستون بریم کره اولش مخالفت کردم ولی بعد با خودم گفتم مگه دیوونم که بخاطر اون ادم حق رفتن به کره رو نداشته باشم
فردا قراره بریم کره پس زود خوابیدیم
-------ویو صبح بعد از این که از هواپیما پیاده شدم:
از هواپیما پیاده شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی خودمون راه افتادیم
همه ی دوستام کره این و خوانوادشون کره هستن پس اول رفتن به خوانواده هاشون یر بزنن منم مجبور شدم بردم
- ۴۴۶
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط