پارت یازدهم
پارت یازدهم:
به امارت خودمون که رسیدم در زدم وقتی در باز شد دیدم که یوریه وای خدای من این لباسه یا یه دیگه پارچه کل بدنش معلوم بود
+تو...تو اینجا چیکار میکنی
بی حوصله پسش زدم و گفتم برای اومدم تو خونه ی مامانبزرگم بابد از تو اج....همینطور که داشتم حرف میزدم متوجه لینو که روی کاناپه نشسته بود شدم اولش خوشحال شدم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی با دبدن هلنا حالم بد شد یعنی این لباسو برای اون پوشیده....یعنی باهم رابطه داشتن؟
بغضم گرفته بود و هرلحظه امکان داشت گریه کنم برای همین سریع رفتم تو اتاقم و.....
---ویو زمانی که بیدار میشه
با نوازش شدن سرم چشامو باز کردم که دستشو برداشت یکم که بیشتر نگاه کردم لینو بود خواستم خودمو عقب بکشم که خودشو انداخت روم...مست بود؟...نمیدونم
-میدونی....تو این چند سالی که نبودی چی کشیدم؟
چی میگفت منظورش چی بود اون که اصلا به من اهمیت نمیداد
-در به در همجارو دنبالت گشتم ولی انگار اب شده بودی رفته بودی
+چی داری میگی
-ببخشید بابت اون روزایی که هی نادیدت میگرفتم....توی اون روزا یجورای...چجوری بگم بهت حس پیدا کرده بودم ولی خب من نمیخواستم به کسی که مثل خواهرمه حس پیدا کنم برای همین شروع کردم نادیده گرفتنت ولی بهتر نشد بلکه بدترم شد...
منظورش چیه....یعنی تمام این مدت منو دوست داشته؟
با برخورد لباش رو لبام از فکر بیرون اومدم و وقتی که به خودم اومدم دیدم دارم همراهیش میکنم.....همینطوری بودیم که یهو مامانبزرگ اومد داخل
+اوه...ببخشید ببخشید من هیچی ندیدم
سری لینو رو پرت کردم اونور و رفتم سمت مامانبزرگ
-نه وایسا مامانبزرگگ
+نوه ی عزیزم...نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
همدیگرو بقل کردیم که گفت
+تا شنیدم اومدی سریع اومدم تا ببینمت واقعا که خوشانسم دیروز که شاه پسرم اومد امروزم ملکم دیگه چی از این بهتر امروز یه مهمونی خوب میگیرم واستون
-وای...پایسا ببینم..لینو دیروز اومد؟
+نمیدونستی؟فکر کنم نمیدونستی...بعد از اینکه رفتی لینو دی
+مامانبزرگ
+خخخخ...باشه باشه نمیگم....حاضر شید باهم برین لباس بخرین برای شب
و بعدش رفت بیرون همش داشتم فکر میکردم که چی میخواست بگه که لینو نزاشت؟
به امارت خودمون که رسیدم در زدم وقتی در باز شد دیدم که یوریه وای خدای من این لباسه یا یه دیگه پارچه کل بدنش معلوم بود
+تو...تو اینجا چیکار میکنی
بی حوصله پسش زدم و گفتم برای اومدم تو خونه ی مامانبزرگم بابد از تو اج....همینطور که داشتم حرف میزدم متوجه لینو که روی کاناپه نشسته بود شدم اولش خوشحال شدم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی با دبدن هلنا حالم بد شد یعنی این لباسو برای اون پوشیده....یعنی باهم رابطه داشتن؟
بغضم گرفته بود و هرلحظه امکان داشت گریه کنم برای همین سریع رفتم تو اتاقم و.....
---ویو زمانی که بیدار میشه
با نوازش شدن سرم چشامو باز کردم که دستشو برداشت یکم که بیشتر نگاه کردم لینو بود خواستم خودمو عقب بکشم که خودشو انداخت روم...مست بود؟...نمیدونم
-میدونی....تو این چند سالی که نبودی چی کشیدم؟
چی میگفت منظورش چی بود اون که اصلا به من اهمیت نمیداد
-در به در همجارو دنبالت گشتم ولی انگار اب شده بودی رفته بودی
+چی داری میگی
-ببخشید بابت اون روزایی که هی نادیدت میگرفتم....توی اون روزا یجورای...چجوری بگم بهت حس پیدا کرده بودم ولی خب من نمیخواستم به کسی که مثل خواهرمه حس پیدا کنم برای همین شروع کردم نادیده گرفتنت ولی بهتر نشد بلکه بدترم شد...
منظورش چیه....یعنی تمام این مدت منو دوست داشته؟
با برخورد لباش رو لبام از فکر بیرون اومدم و وقتی که به خودم اومدم دیدم دارم همراهیش میکنم.....همینطوری بودیم که یهو مامانبزرگ اومد داخل
+اوه...ببخشید ببخشید من هیچی ندیدم
سری لینو رو پرت کردم اونور و رفتم سمت مامانبزرگ
-نه وایسا مامانبزرگگ
+نوه ی عزیزم...نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
همدیگرو بقل کردیم که گفت
+تا شنیدم اومدی سریع اومدم تا ببینمت واقعا که خوشانسم دیروز که شاه پسرم اومد امروزم ملکم دیگه چی از این بهتر امروز یه مهمونی خوب میگیرم واستون
-وای...پایسا ببینم..لینو دیروز اومد؟
+نمیدونستی؟فکر کنم نمیدونستی...بعد از اینکه رفتی لینو دی
+مامانبزرگ
+خخخخ...باشه باشه نمیگم....حاضر شید باهم برین لباس بخرین برای شب
و بعدش رفت بیرون همش داشتم فکر میکردم که چی میخواست بگه که لینو نزاشت؟
- ۵۷۱
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط