{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها مادربزرگم برام تعریف کرد که توی یه سالی مکه جنگ شد

بچه ها مادربزرگم برام تعریف کرد که توی یه سالی مکه جنگ شده بود و مادربزرگ و پدربزرگم هم از شانسشون تو مکه بودن و وقتی حمله کردن مردم مکه رو گروگان می گرفتن زن ها یک ور بودن مرد ها یک ور وقتی خواستن مادربزرگ و پدربزرگم رو از هم جدا کنن پدربزرگم کلی کتک خورد با شلاق و چوب زدنش ولی دست‌ مادربزرگم رو ول نکرد آخر باهم توی یه اتاق گذاشتنشون این خیلی داستانش اصن خیلی قشنگه....(:😭💃🏻🎀🌊🌊🌊
دیدگاه ها (۳)

یه سوال من شبیه کدوم یکی از اعضای بی تی اس هستم؟🎀🙇🏻‍♀️

یوهاهاهاهاهاها چالش با دوستم رفتم فک کنم باورش شد من اسپایدر...

یادتون بیاد زمانی که جین خودش رو از کادر پاک کرد تا اعضا همه...

بچه ها دلم برای شیپ کردن دوستام باهم تنگ شدههههه یجور شیپشون...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁷ ات مظلوم ترسیده: خب...

سناریو قفل آبی ★ اگه ببریمشون خونه عممون و با پسر عممون همش چشم تو چشم شیم و هی بهم نگاه کنیم * درخواستی🎀*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط