{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات مظلوم ترسیده خب به منم حق بده اخه اگه یه پسر منو بغل ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁷



ات مظلوم ترسیده: خب به منم حق بده اخه اگه یه پسر منو بغل کنه تو چه حسی پیدا می کنی ؟

یونگی عصبی : می کشمش کی جرعت کرده بهت دست بزنه ؟

ات مظلوم : خب حالا یه دختر دوست پسرم رو بغل کرده و اونم مخالفتی نکرده چه انتظاری از من داری؟

یونگی نفس عمیقی کشید ات رو کشید تو بغلش : ببخشید عزیزم مقصر منم نباید می زاشتم بغلم کنه ولی خب برای تشکر بود یه بغل ساده و پدربزرگ ازم خواست نمی تونستم بگم نه

ات لوس و ناز: نکن الان مامان بابام می بینن

یونگی : مهم نیست بلاخره که باید بدونن مهم اینه تو دیگه از دستم ناراحت نباشی هنوزم عصبی هستی؟

ات یکم مکث کرد : یکم ولی الان حس بهتری دارم

یونگی : خوبه  و پیشونی ات رو بوسید ات هر اتفاقی بیافته اینو بدون تو عشق اول و اخر منی و هیچوقت حسم بهت تغیری نمی کنه

ات لوس و ناز : خب بلدی دل ادم رو ببری اقای مین قبوله دیگه عصبی نیستم ولی هنوزم ناراحتم که بهم نگفتی برنامه ها با تو من هی سه ساعت نگران بودم

یونگی : ببخشید خب الانم مگه بده کجاشو دوست نداری ؟

ات : نخیر فقط همه چی رو همونجور که من دوست دارم ترتیب دادی و نظر بقیه رو نپرسیدی

یونگی : تو بهتربن سلیقه رو داری حالا ببین همه اگه تعریف نکردن من دیگه باید برم عزیزم پدربزگ مادربزگ خسته ان می بینمت عزیزم بهم پیام بده کجا می ری

ات : صبر کن کلید بدم به مامانینا خودم بیام حوصله ندارم برم باهاشون خسته ام

یونگی  : باشه عزیزم پس چمدونتو بده من ببرم

ات : بیا

یونگی تعجب: فقط همین از تو بعیده

ات : خب سریع جمع کردم وقت نداشتم ...من الان میام

ات رفت سویچو تحویل داد و اومد داخل ماشین می خواست بشینه دید پدربزرگ و مادربزرگ هر دو پشت ماشین نشسته ان پشماش ریخت مگه شوهر من رانندشونه حالا باید کجا سوار شم اگه برم جلو یه جوریه پشتم سه نفر بشینیم که بدتره در عقب باز کردم

پدربزرگ : ات تو هم با ما میای ؟

ات : بله لطف می کنید یا شما یا مادربزگ یکیتون بره جلو ؟

یونگی : ات بیا جلو مادربزرگ و پدربزرگ یه
خاطره ی بد دارن خوششون نمیاد جلوی ماشین بشینن

ات مهربون ناراحت: اخی چقدر بد و رفت نشست جلو کمربندش رو بست و ادامه داد واقعا اینطوره می تونم بپرسم چه خاطره ای ؟

مادربزرگ : تو چقدر فضولی دختر اما باشه جوابت رو می دم

مادربزرگ یه نفس عمیق کشید با درد و غم گفت : از وقتی پدر مادر یونگی تصادف کردن از ماشین متنفر شدیم و با سختی سوار می شدیم ولی یک بار که با پدربزرگت توی ماشین بودیم تصادف کردیم و خیلی وحشتناک بود بعد از اون پدربزرگت دیگه رانندگی نکرد و حتی دیگه نتونستیم جلوی ماشین بشینیم چون هر وقت میشینیم خاطراتش برامون مرور میشه و واقعا وحشتناکه

ات با گریه : حتما خیلی بد بوده اصلا نمی دونستم همچین تجربه ای داشتید ببخشید که اذیتتون کردم و ازتون خواستم تعریف کنید و اول قضاوتتون کردم راستش وقتی دیدم عقب نشستین حرف های خوبی نزدم ..

یونگی نگران : ات ..چرا داری مثل ابر بهار اشک می ریزی

ات با گریه : میشه یه جایی وایسایی

یونگی نگران : اره...

یونگی وایساد ات پیاده شد رفت عقب پیش مادربزرگ و محکم بغلش کرد

ات با گریه : متاسفم واقعا خیلی ترسناکه واقعا دردناکه که همچین اتفاقی رو تجربه کنید اونم دو بار و این همه سال داخل قلبتون بوده درد می کشید هر بار که سوار ماشین می شید انگار تازه است متاسفم که درکتون نکردم پدربزرگ و مادربزرگ و یونگی متاسفم

مادربزرگم اشکاش ریخت و متقابلا ات رو بغل کرد :ازت ممنونم خیلی وقت بود کسی اینجوری درکم نکرده بود و اینجوری با تمام وجود همدردی نکرده بود تو خیلی مهربونی و ..خیلی وقت بود به کسی نگفته بودم با گفتن به تو و درکت قلبم انگار اروم گرفت اینکه یکی درکت کنه خیلی خوبه... لبخند همراه اشک

ات با گریه : ببخشید خیلی متاسفم که دربارتون قضاوت کردم اول کار واقعا متاسفم مادربزرگ پدربزرگ خیلی خیلی متاسفم

پدربزرگ اشکاش ریخت : منم از تو مچکرم دخترم من حس مادربزرگت رو دارم

مادربزرگ با گریه : من متاسفم عزیزم ببخشید که اذیتت کردم چطور تونستم نوه مهربونم رو نادیده بگیرم و باهاش بد باشم من برات مادربزرگ خوبی نبودم ببخش(می تونی براش مادربزرگ شوهر خوبی باشی🤣)

ات با گریه : اشکالی نداره من خیلی وقته شما رو بخشیدم مادربزرگ

مادربزرگ با گریه : ازت ممنونم تو خیلی دختر خوبی هستی و محکم ات رو بغل کرد سعی می کنم مادربزرگ خوبی برات باشم ...

رسیدن خونه همگی بار هاشون رو پیاده کردن همه اومده بودن و اتاقی رو برای خودشون برداشته بودن دو تا عمه ها با شوهراشون هر کدوم یه اتاق پسرای عمم یه اتاق و لیلی هم یه اتاق و خبر بد این بود که من باید با لیلی هم اتاق میشدم و....
دیدگاه ها (۵)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁶ ات مظلوم : پدر جان...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵ یونگی : باشه عزی...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط