🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۱۱ | حقیقت نصفه
هانا چند ثانیه منتظر موند.
— جواب بده، جونگکوک.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
همین کافی بود.
هانا خندید؛ ولی خندهاش بیشتر شبیه عصبانیت بود.
— پس میدونستی.
— هانا...
— از اول میدونستی من کیام!
— آره.
جوابش کوتاه بود.
هانا چند لحظه چیزی نگفت.
— و بازم باهام قرارداد ازدواج بستی؟
— برای محافظت ازت.
— این جواب نیست!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— اگه اون قرارداد نبود، خیلی زود پیدات میکردن.
— کیها؟
— آدمایی که سالها دنبالت بودن.
هانا جلو رفت.
— چرا؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— چون پدرت چیزی رو ازشون گرفته.
— چی؟
— یه دفتر.
هانا اخم کرد.
— دفتر؟
— یه دفتر که اسم آدمها، معاملهها و رازهای زیادی توشه.
— و اون دفتر کجاست؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— پیش تو.
هانا با ناباوری خندید.
— من حتی نمیدونم از چی حرف میزنی!
— چون حافظهات پاک شده.
— پس چرا اون آدم گفت باید از خودم بترسم؟
جونگکوک برای اولین بار جواب نداد.
هانا متوجه شد.
— تو یه چیزی میدونی.
— هانا...
— چی توی اون شب دیدم؟
جونگکوک آرام گفت:
— تو دیدی چه کسی به پدرت خیانت کرد.
هانا خشکش زد.
— کی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— هنوز نمیتونم بهت بگم.
هانا با عصبانیت گفت:
— چرا؟!
— چون اگه اسمش رو بشنوی، ممکنه بدون فکر بری سراغش.
— شاید باید برم!
— نه.
— چرا؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چون اون آدم خیلی بهت نزدیکه.
هانا ساکت شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک گفت:
— کسیه که هر روز ممکنه ببینیش.
هانا با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
— توی خونه؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— شاید.
همون لحظه صدای زنگ در بلند شد.
هردوشون برگشتن.
یکی از کارکنان خانه در رو باز کرد.
چند ثانیه بعد، صدای آشنایی از سالن اومد:
— هانا؟
هانا چشمهاش گرد شد.
— این صدا...
جونگکوک فوراً جدی شد.
— پشت سر من بمون.
اما این بار هانا تکون نخورد.
چون مردی که وارد سالن شده بود...
سونگهو بود.
همون مردی که اولین بار دربارهی گذشتهی هانا هشدار داده بود.
سونگهو به جونگکوک نگاه کرد.
بعد به هانا.
و لبخند زد.
— بالاخره وقتش شد همهچیز رو بدونی.
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— از اینجا برو.
سونگهو خندید.
— هنوزم میخوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟
هانا بین آن دو نگاه کرد.
— چه حقیقتی؟
سونگهو آرام گفت:
— اینکه پدرت تنها کسی نبود که اون شب خیانت کرد.
هانا نفسش بند آمد.
سونگهو ادامه داد:
— خود جونگکوک هم اونجا بود.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
این بار جونگکوک چیزی برای گفتن نداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #حمایت
پارت ۱۱ | حقیقت نصفه
هانا چند ثانیه منتظر موند.
— جواب بده، جونگکوک.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
همین کافی بود.
هانا خندید؛ ولی خندهاش بیشتر شبیه عصبانیت بود.
— پس میدونستی.
— هانا...
— از اول میدونستی من کیام!
— آره.
جوابش کوتاه بود.
هانا چند لحظه چیزی نگفت.
— و بازم باهام قرارداد ازدواج بستی؟
— برای محافظت ازت.
— این جواب نیست!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— اگه اون قرارداد نبود، خیلی زود پیدات میکردن.
— کیها؟
— آدمایی که سالها دنبالت بودن.
هانا جلو رفت.
— چرا؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— چون پدرت چیزی رو ازشون گرفته.
— چی؟
— یه دفتر.
هانا اخم کرد.
— دفتر؟
— یه دفتر که اسم آدمها، معاملهها و رازهای زیادی توشه.
— و اون دفتر کجاست؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— پیش تو.
هانا با ناباوری خندید.
— من حتی نمیدونم از چی حرف میزنی!
— چون حافظهات پاک شده.
— پس چرا اون آدم گفت باید از خودم بترسم؟
جونگکوک برای اولین بار جواب نداد.
هانا متوجه شد.
— تو یه چیزی میدونی.
— هانا...
— چی توی اون شب دیدم؟
جونگکوک آرام گفت:
— تو دیدی چه کسی به پدرت خیانت کرد.
هانا خشکش زد.
— کی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— هنوز نمیتونم بهت بگم.
هانا با عصبانیت گفت:
— چرا؟!
— چون اگه اسمش رو بشنوی، ممکنه بدون فکر بری سراغش.
— شاید باید برم!
— نه.
— چرا؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چون اون آدم خیلی بهت نزدیکه.
هانا ساکت شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک گفت:
— کسیه که هر روز ممکنه ببینیش.
هانا با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
— توی خونه؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— شاید.
همون لحظه صدای زنگ در بلند شد.
هردوشون برگشتن.
یکی از کارکنان خانه در رو باز کرد.
چند ثانیه بعد، صدای آشنایی از سالن اومد:
— هانا؟
هانا چشمهاش گرد شد.
— این صدا...
جونگکوک فوراً جدی شد.
— پشت سر من بمون.
اما این بار هانا تکون نخورد.
چون مردی که وارد سالن شده بود...
سونگهو بود.
همون مردی که اولین بار دربارهی گذشتهی هانا هشدار داده بود.
سونگهو به جونگکوک نگاه کرد.
بعد به هانا.
و لبخند زد.
— بالاخره وقتش شد همهچیز رو بدونی.
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— از اینجا برو.
سونگهو خندید.
— هنوزم میخوای حقیقت رو ازش پنهان کنی؟
هانا بین آن دو نگاه کرد.
— چه حقیقتی؟
سونگهو آرام گفت:
— اینکه پدرت تنها کسی نبود که اون شب خیانت کرد.
هانا نفسش بند آمد.
سونگهو ادامه داد:
— خود جونگکوک هم اونجا بود.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
این بار جونگکوک چیزی برای گفتن نداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #حمایت
- ۴۲۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط