{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مها خیلی بنیامین رو دوست داشت به انتظارش شب و روز میشست و

مها خیلی بنیامین رو دوست داشت به انتظارش شب و روز میشست و منتظر بود که بیاد



اما

اماااااا

بعد از چند روز مها بیدار میشه میبینه یه نفر تو خونه راه میره میبینه بنیامین و براش میریزه بلند میشه موهاشو شونه میکنه مقنعه میپوشه


خلاصهههه


بعد که میره مدرسه همش ذهنش پیش بنیامین که میگه



برم خونه هست؟

برم خونه دوتایی تنهاییم؟

داداشش چون تا ساعت 2 کلاس داشت مها و اون تنها می‌بودند



مها تمام حواسش به بنیامین بود تو راه اصلا براش ریخته بود داخل آسانسور


موهاشو مرتب کرد شکمو داد تو لباسو مرتب کرد در زد بنیامین باز کرد دوتا نفس عمیق کشید رفت تو دید داره بازی میکنه لباساشو مرتب کرد نهار آورد بخورن هین ناهار مها




با تمام وجود بنیامین رو نگاه کرد و واقعا چشماش از حدقه درومده بود تا یهو
بنیامین نگاش کرد سریع چشاشو اونور کرد بنیامین متوجه شد و نیش خندی زدو گفت :


چی شده که مها سریع گفت هیچی و سرفه بلندی کرد و رفت دراز کشید تا شب شب که شد مها و مهراد و بنیامین قرار شد فیلم ببینن که



شرط پارت بعدییی 5 لایک خواهش میکنم 😔🩵🙏
دیدگاه ها (۱)

معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است !یکی از دانش آموز ها ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط