وارد کافه شد با ورودش کل فضا بوی تلخی گرفت درست مثل ...
وارد کافه شد ، با ورودش کل فضا بوی تلخی گرفت ، درست مثل بوی قهوه . با دیدن پسرک که تنها روی یک صندلی درست جلوی در ورودی روبه روی یک میز نشسته بود حتی خودشو برای آدم کشتن هم آماده کرد . اخم ظریفی و نازکی بین ابروهای پرپشت دخترک به وجود اومد . شاید پسر اون لحظه نشون نداد ، اما این تضاد ، قشنگترین اتفاقات زندگیش رو به خاطرش آورد اما در کنارش چیز دیگه ای رو هم مخفی کرد ...
حس تعجبش ، دخترکی که قبلا درست مثل پرنسس ها و ملکه ها لباس می پوشید الان درست مثل مافیا های حرفه ای شده بود ، خیلی عجیب بود که سلیقش بیشتر چیزای صورتی و رنگی رنگی بود و تنها دغدغش نداشتن لباس جدید برای مهمونی های دوستانش و تموم شدن خوراکی ها و پاستیلاش بود الان شده بود عین پسرا ، هم سلیقش هم استایلش هم اخلاقش و صد البته قیافش ... اما صبر کن ... چی باعث این تغییر ۳۶۰ درجه ای اون دختر شیرین و خوردنی شده بود ؟ پسرک با فکر اینکه اون کار احمقانه و رو مخش باعث خرابی همه چیز شده حس خفگی توی گلوش رو کاملا حس کرد . دختر با فکر اینکه دوباره قراره از طرف مرد روبه روش تحقیر بشه کمی ترسید ... با تمام شجاعت و جَنَمی که داخل وجودش داشت صندلی رو عقب کشید و نشست . با حس کردن دوباره ی عطری که سال ها بود حسش نکرده بود . با استشمام این عطر به خوبی میتونست تمام خاطراتشو با پسر جذاب روبه روش ، یا به اصطلاح اکسش به خاطر بیاره.
کسی که عاشقش بود
کسی که تمام عمرشو پاش گذاشت
کسی که لحظه لحظه ی افکارش در تمام این سال ها پیش اون بود
و در آخر کسی که باعث خردشدن ذره ذره ی امید ، آرزو ، غرور و اعتمادش شده بود....
ادامه دارد....
حس تعجبش ، دخترکی که قبلا درست مثل پرنسس ها و ملکه ها لباس می پوشید الان درست مثل مافیا های حرفه ای شده بود ، خیلی عجیب بود که سلیقش بیشتر چیزای صورتی و رنگی رنگی بود و تنها دغدغش نداشتن لباس جدید برای مهمونی های دوستانش و تموم شدن خوراکی ها و پاستیلاش بود الان شده بود عین پسرا ، هم سلیقش هم استایلش هم اخلاقش و صد البته قیافش ... اما صبر کن ... چی باعث این تغییر ۳۶۰ درجه ای اون دختر شیرین و خوردنی شده بود ؟ پسرک با فکر اینکه اون کار احمقانه و رو مخش باعث خرابی همه چیز شده حس خفگی توی گلوش رو کاملا حس کرد . دختر با فکر اینکه دوباره قراره از طرف مرد روبه روش تحقیر بشه کمی ترسید ... با تمام شجاعت و جَنَمی که داخل وجودش داشت صندلی رو عقب کشید و نشست . با حس کردن دوباره ی عطری که سال ها بود حسش نکرده بود . با استشمام این عطر به خوبی میتونست تمام خاطراتشو با پسر جذاب روبه روش ، یا به اصطلاح اکسش به خاطر بیاره.
کسی که عاشقش بود
کسی که تمام عمرشو پاش گذاشت
کسی که لحظه لحظه ی افکارش در تمام این سال ها پیش اون بود
و در آخر کسی که باعث خردشدن ذره ذره ی امید ، آرزو ، غرور و اعتمادش شده بود....
ادامه دارد....
- ۲.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط