{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 15 彡★

★彡   Part 15 彡★

صدای نوتیف پی در پی گوشی روی مخم رژه میرفت.
وارد گوگل که شدم، اخبار من همه جا پخش شده بود. آدم هایی که توی کل عمرم فقط بهشون سلام کرده بودم تک به تک بهم پیام داده بودن.
خیلیا معتقد بودن ما دوست های صمیمی بودیم.
نگاهم روی یکی از پیام ها سر خورد.
از کی تا حالا طلبکار کار دارم؟
من کی از کسی پول قرض کردم؟
همینطور که پایین میرفتم چشمم به اسم آشنایی خورد.
زیر لب آرام زمزمه کردم: دایی!
اسمش بالای صفحه ی چت خودنمایی می کرد.
لی سوک.
حالم رو پرسیده بود.
هه!
آخرین بار کی برام دلسوزی کرد؟ کی نگرانم شد؟
این مرد واقعا دایی منه؟!
شک دارم.
نمی خواستم اینکار رو کنم، ولی انگشت هام به آرامی روی کیبورد گوشی فرود اومدن.
باز هم داشتم اشتباه میکردم. قطعا این مرد من رو به خاطر پول میخواست.
اما نتونستم. اون برادر مادرم بود. هرچند که هیچ کمکی بهم نکرد. بعد از مرگ مادرم فقط بهم تسلیت گفت. شاید اگه شخص دیگه ای بود، میگفت بیا پیش ما زندگی کن، ولی این مرد اینطور نبود.
هیولا بود.
به معنای واقعی کلمه.
به خودم اومدم و خواستم دکمه ی ارسال رو بزنم که ناگهان گوشی از دستم کشیده و به گوشه ی اتاق پرت شد.
سرم رو بلند کردم که با آقای پولدار رو به رو شدم.
عصبی بلند شدم و به روش ایستادم.
"معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟!"
دروغ بود.
میدونستم.
میدونستم علت این حرکت چیه، اما با این حال نباید این کار رو میکرد.
درسته که من نباید توی این شرایط همچین کار احمقانه ای کنم ولی رفتارش، به دلم ننشست.
وا رینا؟
میخواستی چیکار کنه؟ بیاد با ملایمت گوشی رو از دستت بگیره؟
عجبا!
چقدر پر توقع شدم جدیدا.
هر لحظه انتظار داشتم یکی بخوابونه تو دهنم یا شروع به داد و بیداد کنه ولی با حرفی که زد لحظه ای وارد شوک شدم.
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 14 彡★ حین خنده هاش نگاهش به روی صورتم افتاد. انگار...

★彡   Part 13 彡★ به غذای رو به روی خودش نگاه کردم.چرا هیچ چیز...

مهمونی پارت ۴۱

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط