″Why we″
″Why we″
His eyes are still shining
Part:2
کوک:بازومو ول کن خواهش میکنم.
تهیونگ بازوی کوک رو رها کرد . کوک بدون حتی یک ثانیه تلف کردن پرید.. به امید اینکه رودی که زیر اون پل هست اون رو ببره.. اما قبل از اینکه آب ریهاشو پر کنه.. دستی دور کمرش حلقه شد و اونو به سطح آب میبرد کوک مشت هاشو به سینه اون فرد میزد اما قدرت کافی رو نداشت. هردوشون روی چمن های کنار رود افتاده بودن و بارون شدید تر میبارید.
تهیونگ:تو واقعا خیلی پسره کله شقی هستی من فکر کردم داری شوخی میکنی .
کوک نگاهی به تهیونگ کرد
کوک:مرتیکه فضول آخه به تو چه .بلند گفت.
تهیونگ از گستاخی پسر کوچیک تر اخم ریزی کرد.
تهیونگ:پاشو ببینم. میرسونمت.
دستشو سمت کوک گرفت
کوک:برو بمیر نمیخوام .
تهیونگ اونو بلند کرد و انداختش رو شونش و به سمت ماشینش میرفت..
کوک رو داخل ماشین گذاشت و. بخاریشو روشن کرد.
تهیونگ:همینجا بمون تا برم کیفتو بیارم.
رفت و سریع کیف و آورد گذاشت روی پای کوک ..
تهیونگ:خوب کجا ببرمت؟
کوک حرفی نزد.
کوک:چرا نزاشتی تمومش کنم.هوم؟تو از زندگیم هیچی نمیدونی. ولی نزاشتی بمیرم.
تهیونگ نفس عمیق کشید.
تهیونگ:میدونی چند نفر توی بیمارستانن؟ که میخوان جای تو باشن؟ میدونی چند نفر نمیتونن راه برن؟ چند نفر میخوان دنیا رو ببینن؟ تو خیلی ناشکری میکنی. باید فقط چارچوب دیدتو عوض کنی. به دنیا فقط اینجوری نکن که آمدی و تمام سختیارو بکشی و بری. تو به دنیا آمدی که حالت خوب باشه. لبخند بزنی. خوشحال باشی. به بقیه چیزا فکر نکن بسپارش به خدا باشه؟ کم کم همه چی درست میشه.. الان مادر من دو ساله با سرطان میجنگه..
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
تهیونگ:شام خوردی؟
کوک.فقط نگاه کرد به تهیونگ.
کوک:میشه فقط ببری منو خونه؟
تهیونگ:میبرمت
کوک:خوب پس؟
تهیونگ:ولی قبلش غذا مهمون من
کوک:واقعا سر و کله زدن با آدم بزرگا خیلی رو مخه.
تهیونگ:منظورت اینکه من رو مخم؟
کوک ریز خندید.
کوک:شاید.
حالا چی بخوریم؟
تهیونگ:بریم رامیون بخوریم؟
His eyes are still shining
Part:2
کوک:بازومو ول کن خواهش میکنم.
تهیونگ بازوی کوک رو رها کرد . کوک بدون حتی یک ثانیه تلف کردن پرید.. به امید اینکه رودی که زیر اون پل هست اون رو ببره.. اما قبل از اینکه آب ریهاشو پر کنه.. دستی دور کمرش حلقه شد و اونو به سطح آب میبرد کوک مشت هاشو به سینه اون فرد میزد اما قدرت کافی رو نداشت. هردوشون روی چمن های کنار رود افتاده بودن و بارون شدید تر میبارید.
تهیونگ:تو واقعا خیلی پسره کله شقی هستی من فکر کردم داری شوخی میکنی .
کوک نگاهی به تهیونگ کرد
کوک:مرتیکه فضول آخه به تو چه .بلند گفت.
تهیونگ از گستاخی پسر کوچیک تر اخم ریزی کرد.
تهیونگ:پاشو ببینم. میرسونمت.
دستشو سمت کوک گرفت
کوک:برو بمیر نمیخوام .
تهیونگ اونو بلند کرد و انداختش رو شونش و به سمت ماشینش میرفت..
کوک رو داخل ماشین گذاشت و. بخاریشو روشن کرد.
تهیونگ:همینجا بمون تا برم کیفتو بیارم.
رفت و سریع کیف و آورد گذاشت روی پای کوک ..
تهیونگ:خوب کجا ببرمت؟
کوک حرفی نزد.
کوک:چرا نزاشتی تمومش کنم.هوم؟تو از زندگیم هیچی نمیدونی. ولی نزاشتی بمیرم.
تهیونگ نفس عمیق کشید.
تهیونگ:میدونی چند نفر توی بیمارستانن؟ که میخوان جای تو باشن؟ میدونی چند نفر نمیتونن راه برن؟ چند نفر میخوان دنیا رو ببینن؟ تو خیلی ناشکری میکنی. باید فقط چارچوب دیدتو عوض کنی. به دنیا فقط اینجوری نکن که آمدی و تمام سختیارو بکشی و بری. تو به دنیا آمدی که حالت خوب باشه. لبخند بزنی. خوشحال باشی. به بقیه چیزا فکر نکن بسپارش به خدا باشه؟ کم کم همه چی درست میشه.. الان مادر من دو ساله با سرطان میجنگه..
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
تهیونگ:شام خوردی؟
کوک.فقط نگاه کرد به تهیونگ.
کوک:میشه فقط ببری منو خونه؟
تهیونگ:میبرمت
کوک:خوب پس؟
تهیونگ:ولی قبلش غذا مهمون من
کوک:واقعا سر و کله زدن با آدم بزرگا خیلی رو مخه.
تهیونگ:منظورت اینکه من رو مخم؟
کوک ریز خندید.
کوک:شاید.
حالا چی بخوریم؟
تهیونگ:بریم رامیون بخوریم؟
- ۵۷۸
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط