{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" Win on love"

" Win on love"
Love wins in the end?
Part:13

برای تهیونگ رویایی بود.. که می‌تونست با تا ابد اینجوری بمونه. روی تخت .کوک بغلش . تا ابد...
صدای جیغ جیمین آمد که هردو از روی تخت پریدن و به سرعت رفتن از اتاق بیرون، اسلحه ای روی سر جیمین بود . و یونگی که روی زانو هاش نشسته بود و التماس میکرد.. پدر ته با لبخند نگاهی به پسرش کرد.
پ.ته:عه اشتباه شد؟ با اونو می‌گرفتم ؟
اشاره کرد به کوک..
کوک نگاهی به جیمین کرد.
کوک:ولش کن چیکار اون داری ؟
اروم جلو رفت.
پ.ته تیر رو بغل گوشش زد.
پ.ته:کشتن تو برام نفع بیشتری داره.. چون تو کسی هستی که باعث بگا رفتن اموالم شده نه این بدبخت..
جیمین بی صدا اشک می‌ریخت...
تهیونگ: نمیتونی به هیچ کدومشون دست بزنید. قانونی که خودت اضافه کردیو یادت رفته؟
یونگی با تعجب نگاهی کرد.
پ.ته: یعنی میخوای بگی هردوتاشون زیرت بودن؟
تهیونگ:جیمین برای یونگیه.. اونا باهم رابطه داشتن ،ماهم داشتیم .. خندید
پ.ته:چطوری می خوایی ثابت کنی؟
تهیونگ:دوست داری چطوری باشه؟
پ.ته نگاهی به کوک انداخت. بهش نمی‌خورد پسری باشه که به راحتی به زیر کسی بره.
پ.ته :فردا میریم برا آزمایش. میتونی شبم باهم خوش بگذرونید که نتایج بهتر در بیاد
کوک فقط به جیمین نگاه میکرد،
کوک:باشه کاری که گفتیو میکنیم.
دست جیمین و کشید و بغلش کرد.
کوک:هیونگ خوبی؟
جیمین محکم بغل کرد
کوک:اروم باش هیونگ.
پدر تهیونگ با پوزخند احمقانه ای خونه رو ترک کرد.
یونگی اروم جیمین رو برآید بغل کرد .
کوک:چیکار می‌کنی؟
یونگی: می‌خوام باهاش حرف بزنم. بعدم کوک ما باهم تو رابطه ایم..
کوک با تعجب به برادر بزرگ‌ترش نگاه میکرد. چیزی که شنیده بود براش تازگی عجیبی داشت و برا درکش شاید ماهاااا لازم بود.
جیمین و یونگی به اتاق رفتن..
کوک با عصبانیت یقه تهیونج و گرفت و اروم گفت: توعه احمق فکر می‌کنی من گی ام؟ که بهش قول میدی؟ دوست داری بزنم تو صورتت؟
یقه تهیونگ و ول کرد و دو قدم برداشت. قدم سوم محکم کشیده شد عقب.
تهیونگ:هی توهین توهین . تا کی میخوای گاردتو داشته باشی؟
کوک آمد حرفی بزنه که تهیونگ زودتر گفت: نکنه بخاطر حرف مربی عزیزیت هنوز گارد داری. چون گفت اگه کاردتو پایین بیاری ضربه محکمی میخوری؟ کوک اینجا رینگ نیست. اینجا خونه منه. و تو هم فعلا جزویی از چیزایی که من می‌خوام بدست بیارم.
کوک نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:من علاقه ای بهت ندارم . می‌دونم تو به من علاقه داری. ولی این حس دو طرفه نیست.
تهیونگ نگاهش تاریک تر شد.. دستشو از کمر کوک برداشت.
تهیونگ: اگه میخوای برادرتو نجات بدی آخرین راهت اینه بیای زیر من. می‌دونی که از هممون آسیب پذیر تره.
با سردی تمام گفت.
کوک حرفی نزد. سکوت کرد. اما شاید همون سکوت آغازی برای زندگی جدید بود....

شرط نداریم.
بجاش بیاین حرفای منو بشنوید 😂🎀
آقا شما داداش دارید؟ بزارید بگم من سه تا داداش دارم. خودم تنها دخترم. حاجیییی جرم دادنننننن یعنی چی زن نمیگیرن برن .خدایاااا منو پیاز کنن..
راستی پنجاه تایی شدنمون مبارککک مرسی از حمایتاتون، مرسی از خودتوننن.
مراقب زیباییاتون باشیدددد دوستون دارمم
دیدگاه ها (۲۳)

″Why we″His eyes are still shiningPart:2کوک:بازومو ول کن خوا...

" Win on love"Love wins in the end?Part:12تهیونگ اهمیتی به ش...

بانو فالو بشهhttps://wisgoon.com/boona_tekooker

« قلدر عاشق»« پارت هشتم »وقتی رسیدن مدرسه دیدن یونگی و جیمی...

" Win on love"Love wins in the end?Part:3یونگی:سر برادرت‌. ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط