به نام خدا
به نام خدا
پارت دهم
(ویو آریانا )
بعد ازجلسه ای که پدر بامعاون و مدیر عامل ها داشت میخواستم برگردم که با صدای پدرم ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و منتظر بودم که حرف بزنه..
+:تو بمون باحات حرف دارم...
و بعد به منشی گفت دوتا قهوه بیاره.. منم به ناچار رفتم سمت صندلی و نشستم...
هم من و هم پدرم خوب میدونستیم که هرگز قرار نیست حرف هامون به نتیجه برسن اما باز هم هروز مثل یه روتین روزانه راجبش حرف میزدیم.. و این بخاطر این بود که پدر اسرار داشت..
+:خب فکر کنم بهتره بریم سر اصل مطلب
عالیه باز شروع شد.. هوففففف
-:پدر جان بهتره این بهس رو دوباره شروع نکنیم، چون مطمئنم هرگز به نتیجه نمیرسیم.
+:سوال منم همینه چرا.. چرا هیچ وقت در این باره به حرفم گوش نمیدی..
-:دقیقا.. خودتونم خوب میدونید که من هرچیزی که شما گفتید و با کمال میل انجام دادم و میدم اما.. این موضوع شامل نمیشه.. هرگز من و شما به نتیجه نمیرسیم پدر..
+:من نمیفهمم مگه مشکلش چیه.. ازدواج پایه و اساس زندگیه. و برای هر کسی بهترین انتخابه.. به خصوص برای خانواده ما
-:کدوم قانون اساسی گفته ازدواج جزء مهمه زندگیه ها..؟
+:قانون خدا و پیغمبر.. قانون خدا قانون هستی.. ازدواج چرخه زندگیه.. چرا نمیفهمی.. اونم الان که بهترین زمان برای تو با این همه انتخاب مناسب..!!
-:هه😒درسته.. به قول خودتون قانون خداو پیغمبریه.. اما تا اونجایی که من میدونم همون خدا و همون کتاب قانونی که شما راجبش حرف میزنی یه چیز دیگه هم گفته.. که آدم باید با عشق ازدواج کنه. با کسی که حس آرامش و آزادی و عشق رو بهش بده. با کسی که دوسش داره. نه با کسی که فقط براش منفعت داره
پول یا شهرت.
شما هرچی بگید من میگم چشم پدر اما این یکی رو از من نخواید که با کسی ازدواج کنم که هروز با دیدنش حالم ازش بهم بخوره...
الانم بهتره من برم.. فکرکنم توی شرکت اونقدر کار سرمون ریخته که وقت آزاد برای بهس چرت و پرتی مثل این نداشته باشیم.. با اجازه قهوتون سرد نشه.....
نزاشتم حرف بزنه و سریع از اتاق زدم بیرون.. لعنت به این شانس..
ادامه دارد.....
{{{ عشقای من. ❤️🩹لایک و کامنت و از همه مهم تر فالو یادتون نره.. 💋💋دوستون دارم. }}}
فالو=فالو
#رمان#عاشقانه#جی_ال
پارت دهم
(ویو آریانا )
بعد ازجلسه ای که پدر بامعاون و مدیر عامل ها داشت میخواستم برگردم که با صدای پدرم ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و منتظر بودم که حرف بزنه..
+:تو بمون باحات حرف دارم...
و بعد به منشی گفت دوتا قهوه بیاره.. منم به ناچار رفتم سمت صندلی و نشستم...
هم من و هم پدرم خوب میدونستیم که هرگز قرار نیست حرف هامون به نتیجه برسن اما باز هم هروز مثل یه روتین روزانه راجبش حرف میزدیم.. و این بخاطر این بود که پدر اسرار داشت..
+:خب فکر کنم بهتره بریم سر اصل مطلب
عالیه باز شروع شد.. هوففففف
-:پدر جان بهتره این بهس رو دوباره شروع نکنیم، چون مطمئنم هرگز به نتیجه نمیرسیم.
+:سوال منم همینه چرا.. چرا هیچ وقت در این باره به حرفم گوش نمیدی..
-:دقیقا.. خودتونم خوب میدونید که من هرچیزی که شما گفتید و با کمال میل انجام دادم و میدم اما.. این موضوع شامل نمیشه.. هرگز من و شما به نتیجه نمیرسیم پدر..
+:من نمیفهمم مگه مشکلش چیه.. ازدواج پایه و اساس زندگیه. و برای هر کسی بهترین انتخابه.. به خصوص برای خانواده ما
-:کدوم قانون اساسی گفته ازدواج جزء مهمه زندگیه ها..؟
+:قانون خدا و پیغمبر.. قانون خدا قانون هستی.. ازدواج چرخه زندگیه.. چرا نمیفهمی.. اونم الان که بهترین زمان برای تو با این همه انتخاب مناسب..!!
-:هه😒درسته.. به قول خودتون قانون خداو پیغمبریه.. اما تا اونجایی که من میدونم همون خدا و همون کتاب قانونی که شما راجبش حرف میزنی یه چیز دیگه هم گفته.. که آدم باید با عشق ازدواج کنه. با کسی که حس آرامش و آزادی و عشق رو بهش بده. با کسی که دوسش داره. نه با کسی که فقط براش منفعت داره
پول یا شهرت.
شما هرچی بگید من میگم چشم پدر اما این یکی رو از من نخواید که با کسی ازدواج کنم که هروز با دیدنش حالم ازش بهم بخوره...
الانم بهتره من برم.. فکرکنم توی شرکت اونقدر کار سرمون ریخته که وقت آزاد برای بهس چرت و پرتی مثل این نداشته باشیم.. با اجازه قهوتون سرد نشه.....
نزاشتم حرف بزنه و سریع از اتاق زدم بیرون.. لعنت به این شانس..
ادامه دارد.....
{{{ عشقای من. ❤️🩹لایک و کامنت و از همه مهم تر فالو یادتون نره.. 💋💋دوستون دارم. }}}
فالو=فالو
#رمان#عاشقانه#جی_ال
- ۴۵۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط