مینویسم از تللو ضربت نمکدان شکستن روزگار
مینویسم از تلألو ضربت نمکدان شکستن روزگار ،
اما این بار نه از علی و کوفه ، نه از امیر کبیر و حمام فین ، نه از حسین و شامیان ، نه از رستم و شغاد ، این بار از گمنامانی مینویسم که سهمشان از شکر گذاری بابت جانفشانی خالصانه ، واژگان حقیرانه توهین و ناسپاسی است .
من زنم ، اما از مردان مینویسم .
از مردانی که با مشت گره کرده ، فریادِ « توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد ، حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد »شان را فشنگ ژ-سه همایونی یونیفرم پوشان آریامهر خونین میکرد . مردانی که خونشان میدان ژاله را آبستن دشتی از لاله های سرخ کرد تا امروز ما زیر سایه سیاه و متعفن کاپیتولاسیون با ترس ، دم و بازدم نکنیم . سهمشان شد لعن و نفرین ، شد « خوشی زیر دلشون زده بود.»
از مردانی که بازه سنی بسیار وسیعی داشتند . از مردان حبیب بن مظاهر گرفته تا مردان صد و چهل سانتی و پشت لب سبز نشده ی ده-چهارده ساله . مردانی که با قمقمه خالی ، چشمان پر خاک و خشاب خالی پشت خاکریز و در گودی کانال ها با لباسی که خون از زیر آن میجوشید ، افتادند و خدا مینداند در آن لحظات آخر به مادر قد خمیده فکر میکردند یا معشوقی که با گونه های گل افتاده موهای بلند سیاه مجعدش را زیر چادر گل گلی پنهان میکند و یا دختری که موهایش را خرگوشی بسته و صدا میزند:« بابا ! بابا برایم بستنی بخر !»
رفتند تا امروز بتوانیم همچنان آبادانی ها و کرمانشاهیان را هموطن صدا کنیم و ناگزیر نشویم چون گذشته ، یک کشور قبل بحرین و قزاقستان و غیره بگذاریم . خمپاره دستشان را ، مین پایشان را ، گاز خردل ریه شان را ، ترکش چشمشان را ، چشیدن طعم لجنبار اسارت در زندان های بعثی روحشان را از آنها گرفت ؛ مادرشان آواره مراکز ژنتیک و دخترشان بی پدر شد تا هیچ زن هموطنی را دست نجس اجنبی لمس نکند . سرمای بهمن شیر ماهیچه هایشان را منجمد و لرزان ، شلیک پی در پی آرپیجی خون را از گوشهایشان سرازیر و پلاک هایشان ته رود ، لای علفزار و زیر خاک جا ماند ، با شاید تکه هایی از استخوانهای نیم سوز از آتش تیربار دشمن . سهمشان شد فراموشی . سکوت شد و نادیده گرفتن ، گویی هرگز مادری مرکز ژنتیک را سر نمیزند ، هرگز دختری گریه نمیکند ، نه برای بستنی بلکه برای پدری که نیست موهایش را خرگوشی ببندد . شد « وظیفه شون بوده »
مینویسم از مردان ؛ بدنه داغ برجک لب مرز در برق آفتاب تابستان ، بیرون کشیدن اسباب زندگانی مردم در سیل و آب گل آلود زمستان ، مینویسم از زلزله ، تجزیه طلبی ، قاچاق مواد ، داعش ، منافق و جاسوس ، ارازل و دزدان مسلح ، کرونا ، هزار و یک چیز که در این لحظه به ذهن خام کم قامتم نمیرسد . مینویسم از آقایانِ نمیدانم چه نامشان بود و هست هایی که ایثار و فداکاری آنها با ناسزا سپاس گفته شد .
مینویسم از آنها چون هنوز هم رشادت میکنند و هنوز هم نمکدان هایشان شکسته میشود ، با الفاظ ناشایستی که ابلهانه و کوته فکرانه از حلقوم گزافه گو برون می آیند.
مردان ، دیروز در خیابان با تبر مثله شدند و زنده زنده به آتش کشیده شدند ، و امروز نیز پشت لانچر خاکستر شان به جا میماند .
اما ، شیرمردان را نیازی به قدر دانی مردمان نیست ؛ آنها جان فدایی را از آرش و حق طلبی را از حسین آموخته اند . آنها شیر ایرانی اند و مردان خدا ، بینیاز از خلق خدا و جاودانه .
تقدیم به تمام آنهایی که ناسزایشان میگویید اما من در چشمانشان مظلومیتی میبینم که مرا وادار به نوشتن میکند .
به قلمِ @mhrmina
/ ۲۰ اسفند 404
اما این بار نه از علی و کوفه ، نه از امیر کبیر و حمام فین ، نه از حسین و شامیان ، نه از رستم و شغاد ، این بار از گمنامانی مینویسم که سهمشان از شکر گذاری بابت جانفشانی خالصانه ، واژگان حقیرانه توهین و ناسپاسی است .
من زنم ، اما از مردان مینویسم .
از مردانی که با مشت گره کرده ، فریادِ « توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد ، حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد »شان را فشنگ ژ-سه همایونی یونیفرم پوشان آریامهر خونین میکرد . مردانی که خونشان میدان ژاله را آبستن دشتی از لاله های سرخ کرد تا امروز ما زیر سایه سیاه و متعفن کاپیتولاسیون با ترس ، دم و بازدم نکنیم . سهمشان شد لعن و نفرین ، شد « خوشی زیر دلشون زده بود.»
از مردانی که بازه سنی بسیار وسیعی داشتند . از مردان حبیب بن مظاهر گرفته تا مردان صد و چهل سانتی و پشت لب سبز نشده ی ده-چهارده ساله . مردانی که با قمقمه خالی ، چشمان پر خاک و خشاب خالی پشت خاکریز و در گودی کانال ها با لباسی که خون از زیر آن میجوشید ، افتادند و خدا مینداند در آن لحظات آخر به مادر قد خمیده فکر میکردند یا معشوقی که با گونه های گل افتاده موهای بلند سیاه مجعدش را زیر چادر گل گلی پنهان میکند و یا دختری که موهایش را خرگوشی بسته و صدا میزند:« بابا ! بابا برایم بستنی بخر !»
رفتند تا امروز بتوانیم همچنان آبادانی ها و کرمانشاهیان را هموطن صدا کنیم و ناگزیر نشویم چون گذشته ، یک کشور قبل بحرین و قزاقستان و غیره بگذاریم . خمپاره دستشان را ، مین پایشان را ، گاز خردل ریه شان را ، ترکش چشمشان را ، چشیدن طعم لجنبار اسارت در زندان های بعثی روحشان را از آنها گرفت ؛ مادرشان آواره مراکز ژنتیک و دخترشان بی پدر شد تا هیچ زن هموطنی را دست نجس اجنبی لمس نکند . سرمای بهمن شیر ماهیچه هایشان را منجمد و لرزان ، شلیک پی در پی آرپیجی خون را از گوشهایشان سرازیر و پلاک هایشان ته رود ، لای علفزار و زیر خاک جا ماند ، با شاید تکه هایی از استخوانهای نیم سوز از آتش تیربار دشمن . سهمشان شد فراموشی . سکوت شد و نادیده گرفتن ، گویی هرگز مادری مرکز ژنتیک را سر نمیزند ، هرگز دختری گریه نمیکند ، نه برای بستنی بلکه برای پدری که نیست موهایش را خرگوشی ببندد . شد « وظیفه شون بوده »
مینویسم از مردان ؛ بدنه داغ برجک لب مرز در برق آفتاب تابستان ، بیرون کشیدن اسباب زندگانی مردم در سیل و آب گل آلود زمستان ، مینویسم از زلزله ، تجزیه طلبی ، قاچاق مواد ، داعش ، منافق و جاسوس ، ارازل و دزدان مسلح ، کرونا ، هزار و یک چیز که در این لحظه به ذهن خام کم قامتم نمیرسد . مینویسم از آقایانِ نمیدانم چه نامشان بود و هست هایی که ایثار و فداکاری آنها با ناسزا سپاس گفته شد .
مینویسم از آنها چون هنوز هم رشادت میکنند و هنوز هم نمکدان هایشان شکسته میشود ، با الفاظ ناشایستی که ابلهانه و کوته فکرانه از حلقوم گزافه گو برون می آیند.
مردان ، دیروز در خیابان با تبر مثله شدند و زنده زنده به آتش کشیده شدند ، و امروز نیز پشت لانچر خاکستر شان به جا میماند .
اما ، شیرمردان را نیازی به قدر دانی مردمان نیست ؛ آنها جان فدایی را از آرش و حق طلبی را از حسین آموخته اند . آنها شیر ایرانی اند و مردان خدا ، بینیاز از خلق خدا و جاودانه .
تقدیم به تمام آنهایی که ناسزایشان میگویید اما من در چشمانشان مظلومیتی میبینم که مرا وادار به نوشتن میکند .
به قلمِ @mhrmina
/ ۲۰ اسفند 404
- ۴۱.۷k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط