بچه ها ببخشید دیر پارت دادم ولی خب خبر خوب امتحانا تموم ش
بچه ها ببخشید دیر پارت دادم ولی خب خبر خوب امتحانا تموم شد 🥳ببخشید اگه کوتاه شد
ٔ
پارت ۱۱ قلب های شکسته
ساعت ده صبح - کتابخانه
ایزومی داشت سعی میکرد روی مدارک کار کند. اما هر سه دقیقه یک بار ویلیام از پشت میز کارش، بدون اینکه نگاه کند، میگفت:
«انگشتان باریک.»
ایزومی مداد را پرت کرد. «دیگه بسه!»
ویلیام با آرامش گفت: «این کتابخانه است. صدایت را بلند نکن.»
«تو داری اذیتم میکنی!»
«داری به دست خوشگل فکر میکنی؟»
ایزومی بلند شد. صندلی را عقب کشید. دو قدم به سمت ویلیام رفت. انگشت اشارهاش را بلند کرد.
«قسم میخوری که هیچوقت این جمله را جلوی کسی تکرار نمیکنی؟»
ویلیام به ایزومی نگاه کرد.
«نه.»
«ویلیام!»
«ایزومی.» صدایش آرام بود اما قاطع. «تو خواهر منی. و من هر لحظه ضعیفت را برای همیشه به یادت میآورم. این وظیفه برادر بزرگتر است.»
«به *تخ*م س*گ.»
«سگ تو هم نمیتواند جلوی مرا بگیرد.»
ایزومی برگشت به سمت میز. نشست. صورتش را توی دستهایش گذاشت.
«من نفرین شدم. نفرین شدم که این جمله را جلوی تو گفتم.»
«برای همیشه در قلب من حک شد.» «درست کنار آن باری که تو گفتی گوسفندها شبیه ابرهای چاق هستند.»
«هفت سالم بود!»
«هفت سالت بود. ولی جمله ماند.»
ایزومی آهی کشید که تهش بوی تسلیم میداد.
«خوب. بگو. هرجا خواستی بگو. به شرلوک هولمز هم شخصاً بگو دستش خوشگله. من دیگر مهم نیستم. من فقط یک جسم بیجانم روی صندلی.»
ویلیام لبخند کوتاهی زد و برگشت به مدارکش.
سه دقیقه بعد، بدون اینکه نگاه کند، گفت:
«انگشتان باریک.»
ایزومی مداد دوم را هم پرت کرد.
---
بعدازظهر همان روز - وقتی آلبرت و لوئیس در سالن نشسته بودند، ویلیام از پلهها پایین آمد، ایستاد و با جدیت تمام گفت:
«آلبرت. لوئیس. میخواهم چیزی را ثبت کنم به عنوان مدرک تاریخی.»
ایزومی از پشت سرش دوید و دهانش را گرفت. «نکن!»
لوئیس: «بگو.»
ایزومی: «نکن ویلیام به مامان سوگندت میدم»
ویلیام دست ایزومی را از روی دهانش برداشت. آرام. مودبانه. و گفت:
«ایزومی معتقد است شرلوک هولمز دستهای خوشگلی دارد. با انگشتان باریک بلند..»
آلبرت: «...»
لوئیس: «توی پرونده ثبت شد.»
ایزومی ول کرد. رفت گوشه سالن. نشست روی زمین. گربه نارنجی را بغل کرد و گفت: «تنها تویی که میفهمیم، گربه جان.»
گربه نارنجی جفتک انداخت.
---
شب - اتاق ایزومی
نامهای روی میز بود. بدون فرستنده. فقط یک خط:
«خانم ایزومی - کفش چپتان را گم کردهاید. پشت صندلی جعبه شماره ۱۴ سالن اپرا. - SH»
ایزومی نامه را خواند. سه بار خواند.
بعد به گربه نگاه کرد.
«نامه فرستاده. یعنی... یادش بوده. یعنی به من فکر میکرده. نه. نه یعنی پرونده را بسته. مدارک را جمع کرده. کفش من رو پیدا کرده. حرفهای. فقط حرفهای.»
گربه نگاهش کرد.
ایزومی نامه را گذاشت زیر بالش.
«میخوابم. حرف نزن.»
ده دقیقه بعد، نامه را از زیر بالش درآورد و دوباره خواند.
لبخند زد. پاک کرد. دوباره لبخند زد.
«آه... سرم رو بکوبم به دیوار.»
---
ٔ
پارت ۱۱ قلب های شکسته
ساعت ده صبح - کتابخانه
ایزومی داشت سعی میکرد روی مدارک کار کند. اما هر سه دقیقه یک بار ویلیام از پشت میز کارش، بدون اینکه نگاه کند، میگفت:
«انگشتان باریک.»
ایزومی مداد را پرت کرد. «دیگه بسه!»
ویلیام با آرامش گفت: «این کتابخانه است. صدایت را بلند نکن.»
«تو داری اذیتم میکنی!»
«داری به دست خوشگل فکر میکنی؟»
ایزومی بلند شد. صندلی را عقب کشید. دو قدم به سمت ویلیام رفت. انگشت اشارهاش را بلند کرد.
«قسم میخوری که هیچوقت این جمله را جلوی کسی تکرار نمیکنی؟»
ویلیام به ایزومی نگاه کرد.
«نه.»
«ویلیام!»
«ایزومی.» صدایش آرام بود اما قاطع. «تو خواهر منی. و من هر لحظه ضعیفت را برای همیشه به یادت میآورم. این وظیفه برادر بزرگتر است.»
«به *تخ*م س*گ.»
«سگ تو هم نمیتواند جلوی مرا بگیرد.»
ایزومی برگشت به سمت میز. نشست. صورتش را توی دستهایش گذاشت.
«من نفرین شدم. نفرین شدم که این جمله را جلوی تو گفتم.»
«برای همیشه در قلب من حک شد.» «درست کنار آن باری که تو گفتی گوسفندها شبیه ابرهای چاق هستند.»
«هفت سالم بود!»
«هفت سالت بود. ولی جمله ماند.»
ایزومی آهی کشید که تهش بوی تسلیم میداد.
«خوب. بگو. هرجا خواستی بگو. به شرلوک هولمز هم شخصاً بگو دستش خوشگله. من دیگر مهم نیستم. من فقط یک جسم بیجانم روی صندلی.»
ویلیام لبخند کوتاهی زد و برگشت به مدارکش.
سه دقیقه بعد، بدون اینکه نگاه کند، گفت:
«انگشتان باریک.»
ایزومی مداد دوم را هم پرت کرد.
---
بعدازظهر همان روز - وقتی آلبرت و لوئیس در سالن نشسته بودند، ویلیام از پلهها پایین آمد، ایستاد و با جدیت تمام گفت:
«آلبرت. لوئیس. میخواهم چیزی را ثبت کنم به عنوان مدرک تاریخی.»
ایزومی از پشت سرش دوید و دهانش را گرفت. «نکن!»
لوئیس: «بگو.»
ایزومی: «نکن ویلیام به مامان سوگندت میدم»
ویلیام دست ایزومی را از روی دهانش برداشت. آرام. مودبانه. و گفت:
«ایزومی معتقد است شرلوک هولمز دستهای خوشگلی دارد. با انگشتان باریک بلند..»
آلبرت: «...»
لوئیس: «توی پرونده ثبت شد.»
ایزومی ول کرد. رفت گوشه سالن. نشست روی زمین. گربه نارنجی را بغل کرد و گفت: «تنها تویی که میفهمیم، گربه جان.»
گربه نارنجی جفتک انداخت.
---
شب - اتاق ایزومی
نامهای روی میز بود. بدون فرستنده. فقط یک خط:
«خانم ایزومی - کفش چپتان را گم کردهاید. پشت صندلی جعبه شماره ۱۴ سالن اپرا. - SH»
ایزومی نامه را خواند. سه بار خواند.
بعد به گربه نگاه کرد.
«نامه فرستاده. یعنی... یادش بوده. یعنی به من فکر میکرده. نه. نه یعنی پرونده را بسته. مدارک را جمع کرده. کفش من رو پیدا کرده. حرفهای. فقط حرفهای.»
گربه نگاهش کرد.
ایزومی نامه را گذاشت زیر بالش.
«میخوابم. حرف نزن.»
ده دقیقه بعد، نامه را از زیر بالش درآورد و دوباره خواند.
لبخند زد. پاک کرد. دوباره لبخند زد.
«آه... سرم رو بکوبم به دیوار.»
---
- ۱۹۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط