{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۱۵ قلب های شکسته

قسمت ۱۵ قلب های شکسته

«نمی‌دانم. هنوز تصمیم نگرفتم.»

آنها چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.

بوی کتاب کهنه و تنباکو در فضا پیچیده بود.

ایزومی ناگهان یادش آمد. کوکی‌ها. توی جیب کتش بودند.

دستش را برد توی جیب. دو تا کوکی شکلاتی را درآورد. گذاشت روی میز.

«...برای کتابدار پیر گرفتم.» گفت. صورتش کمی سرخ شده بود.

شرلوک به کوکی‌ها نگاه کرد. بعد به ایزومی.

«کتابدار پیر در این کتابخانه از سال ۱۸۵۰ دندان ندارد. نمی‌تواند شکلات بخورد.»

ایزومی بیک‌صدا گفت: «اه...»

شرلوک یکی از کوکی‌ها را برداشت. گاز زد.

«اما من می‌توانم.»

لبخند زد.

آن لبخند دیگر خودپسندانه نبود. گرم‌تر بود. انسانی‌تر.

ایزومی ناگهان یاد حرف ویلیام افتاد. «دست خوشگل.»

دست شرلوک روی میز بود. انگشتان باریک بلند. .

ایزومی با خودش فکر کرد: «آه... سرم رو بکوبم به میز. دوباره.»

و همین کار را کرد.

تک.

کتابدار پیر این بار بدون اینکه چشم باز کند، گفت: «خانم. میز را می‌شکنید)

ایزومی پیشانی‌اش را از روی میز بلند کرد. شرلوک داشت به او نگاه می‌کرد. با همان چشمان آبی که انگار همه چیز را می‌خواند.

حتی آن چیزی را که ایزومی نمی‌خواست خوانده شود.

---
دیدگاه ها (۳)

---ا.ت همان جا ایستاد.راهرو خالی بود.دستمال سفید توی دستش بو...

همان شب، اتاق ا.تا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، ...

قلب های شکسته پارت ۱۴کتابخانه - ساعت نه و نیم شبکتابخانه تق...

سزار آرام برادر من کاری به عشقت ندارم

بچه ها ببخشید دیر پارت دادم ولی خب خبر خوب امتحانا تموم شد 🥳...

قلب های شکسته پارت ۱۰صبح همان روز - میز صبحانه، ساعت هشت و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط