{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام شوقم این بود

تمام شوقم این بود

رودها را یکی پس از دیگری کنار بگذارم

و به دریا برسم

 به تو

 به عمق یک آبی بیکران

به دنبال آرامش

امــا

برایم شدی همام طوفان ناخواسته

همان طوفانی که نه راه پس میگذارد

و نه را پیش

در تو غرق شدم

و خیره به نوری که در طی فرو رفتنم

به اعماق بی کسی از من دورتر و دورتر میشد...

حال

بگذار موج، این جسم بی جان

را به ساحل ببرد...

چـرا

نامهربانی می کنی؟!
دیدگاه ها (۳)

زندگی یعنی همین چند لحظه…بودن و وول خوردن تو بغل کسی که…نفست...

نگاهت که میکنم ،غرق اون تیله های قهوه ای رنگت میشم نگاهت که ...

پروردگارا              داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت ر...

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط