{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقدیم بتو که با سکوتت .

تقدیم بتو که با سکوتت .
غوغایی بپا کرده ای که نگو ونپرس .
بازهم بیا .
وقلبم را شاد کن .
ای نشت گرفته از بهار .
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
دیدگاه ها (۱)

Practicing PoetessWhat a lovely way to dieIn the arms of the...

هوای تازهجلو خودم را نگاه کردمدر جمعیت تو را دیدممیان گندم‏ه...

شانه ات مجاب ام می کنددر بستری که عشقتشنه گی ستزلال شانه های...

سرانگشتانِ باران، منم چه نیازی به چتر .

part:13

هم اتاقی قدیمی -پارت-۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط