#طلوع_عشق_خانوادگی
#طلوع_عشق_خانوادگی
#چند_پارتی
#درخواستی
پارت ۲: حرفی که بابا را متوجه کرد
دختر کوچولو آهسته جلو آمد و گوشهی لباس نامجون را گرفت.
«بابا؟»
نامجون لبخند زد و به او نگاه کرد.
«جانم، پرنسس کوچولوی بابا؟»
دختر به طرف اتاق برادرش نگاه کرد و با صدای آرامی پرسید:
«چرا وقتی من نقاشیمو نشونت دادم، کلی ذوق کردی، ولی وقتی داداش کتابش رو آورد، گفتی بعداً؟»
نامجون برای چند ثانیه ساکت ماند. انتظار نداشت دخترش چنین چیزی را متوجه شده باشد.
«من فقط خسته بودم، عزیزم. قصد نداشتم ناراحتش کنم.»
دخترک ابروهایش را کمی بالا برد و گفت:
«اما این اولین بار نیست. وقتی من اشتباه میکنم میگی اشکال نداره و دوباره امتحان کن، ولی وقتی داداش اشتباه میکنه، زود ناراحت میشی. وقتی من چیزی میخوام، میگی خودت انتخاب کن، ولی به اون میگی چون پسری باید قوی باشی و چیزی نگی.»
نامجون آرام روی مبل نشست. حرفهای دخترش باعث شد با دقت به اتفاقهای روزهای گذشته فکر کند. یادش آمد وقتی دخترش از صدای رعد ترسیده بود، تمام شب کنارش مانده بود؛ اما وقتی پسرش چند روز قبل ناراحت بود، فقط به او گفته بود:
«مرد که گریه نمیکنه.»
حالا فهمید شاید پسرش از آن روز به بعد، ناراحتیهایش را پنهان کرده بود.
دختر ادامه داد:
«داداش هم دوست داره تو به حرفاش گوش بدی. اون هر وقت چیز جدیدی یاد میگیره، اول میخواد به تو بگه. حتی امروز چند بار گفت وقتی بابا بیاد، دربارهی ستارهها براش تعریف میکنم.»
نامجون به در نیمهباز اتاق پسرش نگاه کرد. قلبش فشرده شد. او هیچوقت قصد نداشت بین بچههایش فرق بگذارد، اما حالا میدید که رفتارهای کوچکش باعث شده پسرش فکر کند کمتر دوست داشته میشود.
آرام از جا بلند شد.
«حق با توئه، عزیزم. بابا اشتباه کرده.»
دخترک دستش را گرفت و گفت:
«میری باهاش حرف بزنی؟»
نامجون لبخند کوچکی زد.
«آره. اما فقط حرف نمیزنم. این بار واقعاً بهش گوش میدم.»
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🎧
#چند_پارتی
#درخواستی
پارت ۲: حرفی که بابا را متوجه کرد
دختر کوچولو آهسته جلو آمد و گوشهی لباس نامجون را گرفت.
«بابا؟»
نامجون لبخند زد و به او نگاه کرد.
«جانم، پرنسس کوچولوی بابا؟»
دختر به طرف اتاق برادرش نگاه کرد و با صدای آرامی پرسید:
«چرا وقتی من نقاشیمو نشونت دادم، کلی ذوق کردی، ولی وقتی داداش کتابش رو آورد، گفتی بعداً؟»
نامجون برای چند ثانیه ساکت ماند. انتظار نداشت دخترش چنین چیزی را متوجه شده باشد.
«من فقط خسته بودم، عزیزم. قصد نداشتم ناراحتش کنم.»
دخترک ابروهایش را کمی بالا برد و گفت:
«اما این اولین بار نیست. وقتی من اشتباه میکنم میگی اشکال نداره و دوباره امتحان کن، ولی وقتی داداش اشتباه میکنه، زود ناراحت میشی. وقتی من چیزی میخوام، میگی خودت انتخاب کن، ولی به اون میگی چون پسری باید قوی باشی و چیزی نگی.»
نامجون آرام روی مبل نشست. حرفهای دخترش باعث شد با دقت به اتفاقهای روزهای گذشته فکر کند. یادش آمد وقتی دخترش از صدای رعد ترسیده بود، تمام شب کنارش مانده بود؛ اما وقتی پسرش چند روز قبل ناراحت بود، فقط به او گفته بود:
«مرد که گریه نمیکنه.»
حالا فهمید شاید پسرش از آن روز به بعد، ناراحتیهایش را پنهان کرده بود.
دختر ادامه داد:
«داداش هم دوست داره تو به حرفاش گوش بدی. اون هر وقت چیز جدیدی یاد میگیره، اول میخواد به تو بگه. حتی امروز چند بار گفت وقتی بابا بیاد، دربارهی ستارهها براش تعریف میکنم.»
نامجون به در نیمهباز اتاق پسرش نگاه کرد. قلبش فشرده شد. او هیچوقت قصد نداشت بین بچههایش فرق بگذارد، اما حالا میدید که رفتارهای کوچکش باعث شده پسرش فکر کند کمتر دوست داشته میشود.
آرام از جا بلند شد.
«حق با توئه، عزیزم. بابا اشتباه کرده.»
دخترک دستش را گرفت و گفت:
«میری باهاش حرف بزنی؟»
نامجون لبخند کوچکی زد.
«آره. اما فقط حرف نمیزنم. این بار واقعاً بهش گوش میدم.»
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🎧
- ۱۱۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط