{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مفتاح راه  🌹

مفتاح راه  🌹

نقل ‌است‌ که :
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!

ندا آمد که :
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه . . .

    مفتاح راه ، همراه لحظه لحظه هایتان باد
دیدگاه ها (۱)

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

نامجون ویو : جلوی آیینه وایساده بودم و داشتم کرواتم رو که جو...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

### اپیلوگ: ردپای آرامش در شن‌های ساحلپنج سال بعد...صدای برخ...

dark life = 19در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیک قفل، ات...

part : 16ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد& حدا...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۶: خبرآشپزخانه هنوز شلوغ بود.خدمتکارها ظر...

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1باران شدیدی می‌بارید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط