دستش را روی بازوی نیکولاس گذاشت و با عشوه گفتمممم عالی بود عزیزم گرگ ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²
..................................................
دستش را روی بازوی نیکولاس گذاشت و با عشوه گفت"مممم.... عالی بود، عزیزم...." گرگ امیلی حسودی کرد اما امیلی میتوانست عصبانیت گرگ نیکولاس و رگه های خشم را در چشمان نیکولاس ببیند. دستش را روی دست نیکولاس گذاشت تا آرام شود. نیکولاس نیم نگاهی به امیلی انداخت و به بیتوجهی نسبت به کارینا ادامه داد. کارینا هم بعد از لحظه ای دستش را از روی بازوی نیکولاس برداشت و به خوردن ادامه داد. امیلی به وضوح متوجه شد که عضلات منقبض شده ی فک نیکولاس به حالت اولش برگشت. کارینا کمی از غذا را خورد و سپس بدون اینکه سرش را بالا بیاورد خطاب به امیلی گفت" تو چند وقته مهمون اینجایی؟..." امیلی سرش را بالا آورد و گفت"خب... چند روزی..." کارینا دوباره پرسید"تو جایی نداری؟... بیخانمانی؟... اصلا برای چی اومدی اینجا؟..." امیلی خواست چیزی بگوید که نیکولاس با عصبانیت که سعی در کنترلش داشت گفت"کارینا دهنتو ببند و به امیلی احترام بزار!..." کارینا اخم کرد ولی باز هم خطاب به امیلی گفت"منظورم این بود که... تا کی قراره با من و نیک زندگی کنی؟... ما قراره ازدواج کنیم و تو... یجورایی مزاحمی..." با شنیدن کلمه 'ازدواج' گرگ امیلی زوزه ای از نارضایتی سر داد و امیلی اخم ریزی کرد. نیکولاس با لحنی آرام که خطرناک به نظر میرسید گفت"گفتم خفه شو... و اینکه هیچ ازدواجی در کار نیست!..." کارینا ایستاد و عصبانی بود. با اخم گفت"تو با من ازدواج میکنی... وگرنه بابام..." نیکولاس حرفش را قطع کرد"بابات بره به جهنم... بهش اهمیتی نمیدم... اون فقط یه پیرمرد مزخرفه..." و با بی تفاوتی کمی دیگر از غذا را خورد. کارینا با عصبانیت و قدم های محکم از آشپزخانه خارج شد و به سمت طبقه بالا، اتاق مهمان رفت. امیلی با نگاهش کارینا را دنبال میکرد. در طول غذا صحبتی بین امیلی و نیکولاس رد و بدل نشد. بعد از غذا نیکولاس ظرف را برداشت و درون سینک گذاشت. امیلی گفت"بزار کمکت کنم..." و ظرفی برداشت. نیکولاس ظرف را از دست امیلی گرفت و گفت"تو راحت باش، کوچولو... من خودم همه کار ها رو میکنم..." و ظرف را درون سینک گذاشت. امیلی لبخندی زد و باشه ای گفت. فقط خود امیلی میدانست که هر بار که نیکولاس 'کوچولو' صدایش میکند، چقدر تمام وجودش راضی است و گرگش ذوق میکند. بعد از مدتی از آشپزخانه خارج شدند و وارد اتاق نشیمن شدند. نیکولاس از مینی بار شرابی برداشت، داخل لیوانی ریخت و از آن نوشید. کنار امیلی روی کاناپه نشست و خطاب به امیلی گفت"از زمان جشن سالانه وِر ها... تا امروز... خیلی تحمل کردم که کاری نکنم تا وقتی خودت بفهمی... خیلی سخت بود که خودمو کنترل کنم، کوچولو..." امیلی گفت"چرا قبلش بهم نگفتی؟..." نیکولاس ابرویش را بالا انداخت و با پوزخند گفت"باور میکردی؟..." امیلی خندید و گفت"راستش نه... فکر میکردم که فقط میخوای ازم سوء استفاده کنی..." نیکولاس لبخندی زد و گفت"میدونم... و بخاطر همین بهت نگفتم.........
........................................................
اینم از آخرین پارت امروز 💖🤝🏻
..................................................
دستش را روی بازوی نیکولاس گذاشت و با عشوه گفت"مممم.... عالی بود، عزیزم...." گرگ امیلی حسودی کرد اما امیلی میتوانست عصبانیت گرگ نیکولاس و رگه های خشم را در چشمان نیکولاس ببیند. دستش را روی دست نیکولاس گذاشت تا آرام شود. نیکولاس نیم نگاهی به امیلی انداخت و به بیتوجهی نسبت به کارینا ادامه داد. کارینا هم بعد از لحظه ای دستش را از روی بازوی نیکولاس برداشت و به خوردن ادامه داد. امیلی به وضوح متوجه شد که عضلات منقبض شده ی فک نیکولاس به حالت اولش برگشت. کارینا کمی از غذا را خورد و سپس بدون اینکه سرش را بالا بیاورد خطاب به امیلی گفت" تو چند وقته مهمون اینجایی؟..." امیلی سرش را بالا آورد و گفت"خب... چند روزی..." کارینا دوباره پرسید"تو جایی نداری؟... بیخانمانی؟... اصلا برای چی اومدی اینجا؟..." امیلی خواست چیزی بگوید که نیکولاس با عصبانیت که سعی در کنترلش داشت گفت"کارینا دهنتو ببند و به امیلی احترام بزار!..." کارینا اخم کرد ولی باز هم خطاب به امیلی گفت"منظورم این بود که... تا کی قراره با من و نیک زندگی کنی؟... ما قراره ازدواج کنیم و تو... یجورایی مزاحمی..." با شنیدن کلمه 'ازدواج' گرگ امیلی زوزه ای از نارضایتی سر داد و امیلی اخم ریزی کرد. نیکولاس با لحنی آرام که خطرناک به نظر میرسید گفت"گفتم خفه شو... و اینکه هیچ ازدواجی در کار نیست!..." کارینا ایستاد و عصبانی بود. با اخم گفت"تو با من ازدواج میکنی... وگرنه بابام..." نیکولاس حرفش را قطع کرد"بابات بره به جهنم... بهش اهمیتی نمیدم... اون فقط یه پیرمرد مزخرفه..." و با بی تفاوتی کمی دیگر از غذا را خورد. کارینا با عصبانیت و قدم های محکم از آشپزخانه خارج شد و به سمت طبقه بالا، اتاق مهمان رفت. امیلی با نگاهش کارینا را دنبال میکرد. در طول غذا صحبتی بین امیلی و نیکولاس رد و بدل نشد. بعد از غذا نیکولاس ظرف را برداشت و درون سینک گذاشت. امیلی گفت"بزار کمکت کنم..." و ظرفی برداشت. نیکولاس ظرف را از دست امیلی گرفت و گفت"تو راحت باش، کوچولو... من خودم همه کار ها رو میکنم..." و ظرف را درون سینک گذاشت. امیلی لبخندی زد و باشه ای گفت. فقط خود امیلی میدانست که هر بار که نیکولاس 'کوچولو' صدایش میکند، چقدر تمام وجودش راضی است و گرگش ذوق میکند. بعد از مدتی از آشپزخانه خارج شدند و وارد اتاق نشیمن شدند. نیکولاس از مینی بار شرابی برداشت، داخل لیوانی ریخت و از آن نوشید. کنار امیلی روی کاناپه نشست و خطاب به امیلی گفت"از زمان جشن سالانه وِر ها... تا امروز... خیلی تحمل کردم که کاری نکنم تا وقتی خودت بفهمی... خیلی سخت بود که خودمو کنترل کنم، کوچولو..." امیلی گفت"چرا قبلش بهم نگفتی؟..." نیکولاس ابرویش را بالا انداخت و با پوزخند گفت"باور میکردی؟..." امیلی خندید و گفت"راستش نه... فکر میکردم که فقط میخوای ازم سوء استفاده کنی..." نیکولاس لبخندی زد و گفت"میدونم... و بخاطر همین بهت نگفتم.........
........................................................
اینم از آخرین پارت امروز 💖🤝🏻
- ۴.۶k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط