اخم محو بن ابروها مرد نشستهوم شد و در صدم ثان
اخمِ محوى بينِ ابروهاىِ مرد نشست.هومى كشيد و در صدمِ ثانيه،چشمهاش به رنگِ قرمز دراومد.
با نگاهى كه تا مغز و استخونت نفوذ ميكرد،به چشمهات خيره شد و بعد،دمِ عميقى گرفت.
پلكهاىِ بازش رو،آروم بست و بعد از گذشتِ چند ثانيه،اون رو باز كرد و گفت:
"ضربانِ قلبت رو دارم ميشنوم،هانول..!"
"اين فقط..بخاطر استرسِ حضور تو اين مهمون…"
جمله ات تموم نشده بود كه،تهیونگ يكى از دستهاش رو دورِ كمرت حلقه و با سرعتى كه حتى متوجه اون نشدى،تورو سمتِ خلوت ترين بخش از مهمونى برد.
دستش رو از دورِ كمرت باز،چشمهاىِ قرمز رنگش به حالتِ عادى برگشت و نگاهش منتظر بهت دوخته شد:
"خب،حالا ميتونى ادامه بدى!"
پلكِ آرومى زدى و نگاهت،ناخودآگاه سمتِ دندون هاىِ نيشش كه بنظر اذيت بود،كشيده شد.
كمى سرت رو كج كردى و به لمسِ زبونِ مرد،روىِ نيش هاش خيره شدى كه،تهیونگ ابرويى بالا انداخت و گفت:
"چى نظرت رو جلب كرده؟"
با ابروهات،اشاره اى به دندون هاش زدى:
تهیونگ همراه با اخمِ محوى،چشمهاش رو ريز كرد.
با نگاهى كه تا مغز و استخونت نفوذ ميكرد،به چشمهات خيره شد و بعد،دمِ عميقى گرفت.
پلكهاىِ بازش رو،آروم بست و بعد از گذشتِ چند ثانيه،اون رو باز كرد و گفت:
"ضربانِ قلبت رو دارم ميشنوم،هانول..!"
"اين فقط..بخاطر استرسِ حضور تو اين مهمون…"
جمله ات تموم نشده بود كه،تهیونگ يكى از دستهاش رو دورِ كمرت حلقه و با سرعتى كه حتى متوجه اون نشدى،تورو سمتِ خلوت ترين بخش از مهمونى برد.
دستش رو از دورِ كمرت باز،چشمهاىِ قرمز رنگش به حالتِ عادى برگشت و نگاهش منتظر بهت دوخته شد:
"خب،حالا ميتونى ادامه بدى!"
پلكِ آرومى زدى و نگاهت،ناخودآگاه سمتِ دندون هاىِ نيشش كه بنظر اذيت بود،كشيده شد.
كمى سرت رو كج كردى و به لمسِ زبونِ مرد،روىِ نيش هاش خيره شدى كه،تهیونگ ابرويى بالا انداخت و گفت:
"چى نظرت رو جلب كرده؟"
با ابروهات،اشاره اى به دندون هاش زدى:
تهیونگ همراه با اخمِ محوى،چشمهاش رو ريز كرد.
- ۵.۴k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط