در یک گاراژ شهری جایی که بین هزارتا آدم و ماشین پنهان شده ...
۱
در یک گاراژ شهری ، جایی که بین هزارتا آدم و ماشین پنهان شده ، سکوت موج میزند جایی که رئیس دفتر در اتاقی ایزوله نشسته پشت آن دربِ تشریفاتی اش و رو به روی تابلوی مخمل طلاکوبی از آرمِ شرکتش !
دو نگهبان هم بیرون هستند ، یکی در اتاقکِ نگهبان و دیگری در محوطهٔ پارکینگ میگردد .
اما اشتباه نکنید ، اون کسی که توی دفتر ایزوله نشسته که کمی چاق و بسیار قدکوتاه است ، رئیس نیست .
رئیسِ این جنایت کسی ست که در تاریکی گوشهٔ محوطهٔ پارکینگ ، درون یک ماشین بنز خاموش نشسته و بیرون را نگاه میکند .
آن مردیکهٔ لعنتی که درون ماشینش آکنده از بوی گران قیمت ادکلن است و موتورِ ماشینش به سرعت نور ، توانِ چرخش دارد .
او شاید از ترسش اونجا گوشه این گاراژِ تاریک درون یک ماشین خاموش نشسته و سگ هایش (نگهبان هایی که حاضرند برای پول سر ببرند) ، اما ترس از چه ؟
بله !
ترس از مردی که کلاه کاسکت میگذارد و با یک اسلحهٔ ماشینی همهٔ اینگونه افراد را تیکه تیکه میکند .
اما وقتی خون روی صورتش میپاشد ، لبخند نرمش از صورتش نمیرود !
اما حالا دیگر هیچ غلطی نمیتواند کند .
زیرا که حتی اگر درب گاراژ را بشکنه و دو نگهبان مسلح به اسلحه کمری رو قتل عام کنه ، به اشتباه در خطای دید ماشین را نمیبیند ، پس حتما به سمت اتاق ایزوله میرود تا آن مردک چاقِ قد کوتاه را بکشد .
و در این حین ، ماشین بنز که در تاریکی پنهان شده با سرعت شیش هزار کیلو متر بر سرعت از پارکینگ خارج شده و در افق نقطه میشود .
۲
او که در ماشین نشسته ، یک انسان نیست .
او یک حالت تجسم شده از انتقام است .
وی سی و شش سال دارد و در یک زندگی منظم به سر میبرد .
او البته یک جنایتکار دقیق هست که قرار بود این هفته از تمامِ مدرسه های شهری ، طبق برنامه منظمی توسط افرادش ، آدم ربایی کند .
اما این میتوانست حتی به یک جنایت و قتل عام ختم شود .
به هر حال ، آن مردی که همه مافیا ها از او وحشت دارند ، بار دیگر وارد عمل شده تا این جنایت را خنثی کند ...
در یک گاراژ شهری ، جایی که بین هزارتا آدم و ماشین پنهان شده ، سکوت موج میزند جایی که رئیس دفتر در اتاقی ایزوله نشسته پشت آن دربِ تشریفاتی اش و رو به روی تابلوی مخمل طلاکوبی از آرمِ شرکتش !
دو نگهبان هم بیرون هستند ، یکی در اتاقکِ نگهبان و دیگری در محوطهٔ پارکینگ میگردد .
اما اشتباه نکنید ، اون کسی که توی دفتر ایزوله نشسته که کمی چاق و بسیار قدکوتاه است ، رئیس نیست .
رئیسِ این جنایت کسی ست که در تاریکی گوشهٔ محوطهٔ پارکینگ ، درون یک ماشین بنز خاموش نشسته و بیرون را نگاه میکند .
آن مردیکهٔ لعنتی که درون ماشینش آکنده از بوی گران قیمت ادکلن است و موتورِ ماشینش به سرعت نور ، توانِ چرخش دارد .
او شاید از ترسش اونجا گوشه این گاراژِ تاریک درون یک ماشین خاموش نشسته و سگ هایش (نگهبان هایی که حاضرند برای پول سر ببرند) ، اما ترس از چه ؟
بله !
ترس از مردی که کلاه کاسکت میگذارد و با یک اسلحهٔ ماشینی همهٔ اینگونه افراد را تیکه تیکه میکند .
اما وقتی خون روی صورتش میپاشد ، لبخند نرمش از صورتش نمیرود !
اما حالا دیگر هیچ غلطی نمیتواند کند .
زیرا که حتی اگر درب گاراژ را بشکنه و دو نگهبان مسلح به اسلحه کمری رو قتل عام کنه ، به اشتباه در خطای دید ماشین را نمیبیند ، پس حتما به سمت اتاق ایزوله میرود تا آن مردک چاقِ قد کوتاه را بکشد .
و در این حین ، ماشین بنز که در تاریکی پنهان شده با سرعت شیش هزار کیلو متر بر سرعت از پارکینگ خارج شده و در افق نقطه میشود .
۲
او که در ماشین نشسته ، یک انسان نیست .
او یک حالت تجسم شده از انتقام است .
وی سی و شش سال دارد و در یک زندگی منظم به سر میبرد .
او البته یک جنایتکار دقیق هست که قرار بود این هفته از تمامِ مدرسه های شهری ، طبق برنامه منظمی توسط افرادش ، آدم ربایی کند .
اما این میتوانست حتی به یک جنایت و قتل عام ختم شود .
به هر حال ، آن مردی که همه مافیا ها از او وحشت دارند ، بار دیگر وارد عمل شده تا این جنایت را خنثی کند ...
- ۵۲۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط