{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگه رقاص ماهری هستی باید بتونی توی تخت هم هنرنمایی کنی

اگه رقاص ماهری هستی باید بتونی توی تخت هم هنرنمایی کنی …


همیشه تورو فقط به عنوان یک دوست میدونست اما تو اون رو فراتر از یک دوست میدیدی ، احساسی در قلبت شکل گرفته بود که نمیدونستی میشه اسمش رو عشق گذاشت یا نه ؟..

امروز دعوتت کرده بود به تولد یکی از دوستاش ، تو هم با کمال میل پذیرفته بودی …
کاملا اماده بودی و برای بار اخر نگاهی به خودت کردی و با رضایت کامل از خونه خارج شدی .. حدود چهل دقیقه ای توی راه بودی بعد از رسیدن به مکان مورد نظر وارد بار شدی ، اولین چیزی که به مشامت رسید بوی تیز الکل بود و صدای موزیک هم کل فضا رو گرفته بود ، دائم به این فکر میکردی که چرا باید تولد رو توی بار بگیرن ..
اطرافت رو نگاه میکردی تا بتونی جونگین رو پیدا کنی که ناگهان دستی روی شونت قرار گرفت ، کمی ترسیدی و برگشتی تا صاحب دست رو ببینی

_ نترس منم بچه
+ اوه سلام
_ سلام «خنده» بیا از این طرف

دنبال جونگین رفتی و با دیدن دوست هاش شروع کرد به معرفی کردن ، بعد از کمی خوش و بش کردن کیک رو اوردن .. بعد از برش و خوردن کیک ، کمی رقصیدین ، و شروع به نوشیدن کردین ..

دیگه زیادی ویسکی خورده بودی و حسابی مست کرده بودی که جونگین گفت :

_ من چند لحظه برم برمیگردم

سری تکون دادی و از جات بلند شدی و به همراه لیوان ویسکی که دستت بود به سمت استیج رفتی ، شروع کردی به رقصیدن که مردی خوش قد و بالا اومد کنارت و توی رقص همراهیت کرد .. مشغول رقصیدن بودین که مرد کمکم بهت نزدیک میشد و سعی داشت ببوستت و تو هم متوجه نبودی .. که ناگهان مرد روی زمین افتاد ..

_ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟ « عصبی »

جونگین دستت رو گرفت تا از بار خارجت کنه اما تو مقاومت کردی

+ ولم کن ، میخام برقصم
_ اگه رقاص ماهری هستی باید بتونی توی تخت هم هنر نمایی کنی
+ یاااا ولم کننن

براید استایل بغلت کرد و از بار خارج شد ..

_ هیچ معلوم هست چیکار میکنی ؟ اون مرتیکه داشت میبوسیدت ، متوجهی ؟
+ خب ببوسه مگه چیههه
_ ا.ت به جز من هیچ کس حق نداره بهت دست بزنه
+ مگه تو کیییی؟؟
_ از الان به بعد دوست پسرت

کمرت رو گرفت و به خودش چسبوندت ، سرش رو نزدیکت اورد و شروع کرد به بوسیدنت …
دیدگاه ها (۶)

امیدوارم بتونم خودمو کنترل کنم … بعد از روشن کردن اخرین شمع ...

انگار واقعا خدا فرشته ای رو برام فرستاده که با بودنش احساس ا...

ترجمه : + داداش ، من الان میخام برم بیرون اما هوا بارونیه _ ...

ترجمه : + داداش ، امروز رفتم کافه و اونها نوشیدنیم رو ریختن ...

وانشات یونگی *وقتی دعوا میکنید* (یونگی به عنوان دوست پسرت )....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط