{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای شمع مدارا کن شبی باید بسوزی تا سحر

ای شمع ، مدارا کن شبی باید بِسوزی تا سَحَر
دیوانه ای در کوچه ها  آتَش  کشیده  هَر گُذَر
این جان و این دامان تو دل بر کویرَش وانهی
خونخوار وبیرحم وشُقی دیوانه شُد دیوانه تَر
ای شَمع مُنوّر کن دِلم  اِمشب مَکُش پَروانه را
از جانِ او اِمشَب گُذر بیچاره شُد خونین جِگُر
دشتِ شقایق زیر و رو گِریان هَمه آلاله ها
شَبنم بِریزد بَر زَمین حیران شُده شَمس وقَمر
دیدگاه ها (۱)

گر  بَر سَرِ  پیمانِ  مَنی  بِسم اللهگر پاره ای ازجان وتنی ب...

چندی شُدِه  دِل  نمی بَرد  فرمانَم شاید  که نِشَسته  تا  بِگ...

‍ می‌خواهم عادت دهم دل را به فراموشی یادهابه اینکه می‌توانبد...

. ﻭﻗـــﺘﯽ ﺣـﺲ ﻣﯿﮑــــﻨﻢ جاﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾـﻦ ﮐﺮِﻩ ﯼ خاکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط