{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم | تله

پارت چهاردهم | تله

صبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.

لیانا با آرامش وارد کلاس شد، اما از همان لحظه حس عجیبی داشت.

چند نفر پچ‌پچ می‌کردند و هر از گاهی به او نگاه می‌انداختند.

ـ «خودشه...»

ـ «شنیدی چی شده؟»

لیانا اخمی کرد، اما بی‌تفاوت روی صندلی‌اش نشست.

چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد.

ـ «همه ساکت! قبل از شروع درس، یه موضوع مهم داریم.»

همه ساکت شدند.

معلم با اخم گفت:

ـ «گردنبند گران‌قیمت یکی از دانش‌آموزها گم شده. تا وقتی پیدا نشه، هیچ‌کس از کلاس بیرون نمی‌ره.»

همهمه‌ی کلاس بالا گرفت.

هانا با ناراحتی ساختگی گفت:

ـ «اون گردنبند یادگار مادربزرگم بود...»

معلم آهی کشید.

ـ «همه کیف‌ها بررسی می‌شن.»

قلب لیانا بی‌اختیار تندتر زد.

دانش‌آموزها یکی‌یکی کیف‌هایشان را روی میز گذاشتند.

نوبت به لیانا رسید.

همین که زیپ کیفش باز شد...

هانا ناگهان با صدای بلند گفت:

ـ «اونجاست!»

همه با تعجب به داخل کیف لیانا نگاه کردند.

گردنبند طلایی، درست میان کتاب‌هایش افتاده بود.

چشم‌های لیانا از شوک گرد شد.

ـ «این... این مال من نیست!»

هانا با اشک مصنوعی گفت:

ـ «پس چطور توی کیف توئه؟»

پچ‌پچ‌ها دوباره شروع شد.

ـ «یعنی دزدیده؟»

ـ «باورش نمی‌شه...»

لیانا با صدای لرزان گفت:

ـ «قسم می‌خورم نمی‌دونم چطور اومده توی کیفم.»

اما هیچ‌کس حرفش را باور نمی‌کرد.

در همان لحظه...

صدای کشیده شدن صندلی روی زمین، سکوت کلاس را شکست.

جنگکوک از جایش بلند شد.

همه به سمت او برگشتند.

او آرام جلو آمد، گردنبند را از روی میز برداشت و چند ثانیه به آن خیره شد.

بعد نگاه سردش را به هانا دوخت.

ـ «مطمئنی این گردنبند از اول توی کیف لیانا بوده؟»

هانا لحظه‌ای مکث کرد.

ـ «آ... آره.»

جنگکوک لبخند کمرنگی زد.

ـ «عجیبه...»

ـ «چون ده دقیقه قبل از شروع کلاس، خودم دیدم یکی کنار میز لیانا ایستاده بود.»

رنگ از صورت هانا پرید.

تمام کلاس ساکت شد.

جنگکوک یک قدم جلوتر آمد و با صدایی محکم گفت:

ـ «قبل از اینکه یکی رو متهم کنی... مطمئن شو نقشت کامل اجرا شده.»

هانا دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

لیانا ناباورانه به جنگکوک خیره شده بود.

برای اولین بار...

کسی جلوی همه از او دفاع کرده بود.

و آن شخص...

همان پسری بود که تا چند هفته پیش، بزرگ‌ترین دشمنش به حساب می‌آمد.

پآیآن پآرت چهاردهم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۱)

پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟بعد از تمام شدن کلاس...همه ...

نینی هاااا فالوش کنین💍😁@victaria_mj.2

پارت سیزدهم | اولین لبخنددو روز از مسابقه گذشته بود.برخلاف ه...

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبالزنگ آخر که خورد، صدای هیجان‌ز...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط