{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم

فصل دوم

پارت دوم | دختری از ایتالیا

روز بعد...

خبر ورود دانش‌آموز جدید، تمام مدرسه را پر کرده بود.

ـ «شنیدی؟ یه دختر از ایتالیا اومده.»

ـ «میگن پدرش یکی از سرمایه‌دارای بزرگه.»

ـ «ظاهراً قبلاً هم جنگکوک رو می‌شناخته...»

لیانا که مشغول مرتب کردن کتاب‌هایش بود، با شنیدن اسم جنگکوک ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

«قبلاً می‌شناخته...؟»

در همان لحظه، معلم وارد کلاس شد.

پشت سرش، دختری قدبلند با موهای طلایی روشن و چشمان سبز زمردی وارد شد.

لباس فرم مدرسه به طرز عجیبی به او می‌آمد.

معلم لبخند زد.

ـ «بچه‌ها، ایشون دانش‌آموز جدیدمون هستن. خودشون معرفی می‌کنن.»

دختر با لبخند گفت:

ـ «سلام. من ایزابلا روسی هستم. تازه از ایتالیا به سئول اومدم. امیدوارم با هم دوست بشیم.»

صدای تشویق کلاس بلند شد.

تنها صندلی خالی...

کنار جنگکوک بود.

معلم گفت:

ـ «ایزابلا، اونجا بشین.»

ایزابلا به سمت صندلی رفت.

همین که کنار جنگکوک نشست، لبخند پرمعنایی زد.

ـ «خیلی وقت گذشته... نه، جنگکوک؟»

لیانا با تعجب به آن دو نگاه کرد.

جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.

بعد خیلی کوتاه جواب داد:

ـ «آره...»

همین یک کلمه کافی بود تا ذهن لیانا پر از سؤال شود.

---

زنگ تفریح...

ایزابلا بدون خجالت همراه جنگکوک از کلاس بیرون رفت.

از دور، لیانا آن‌ها را می‌دید که درباره‌ی چیزی حرف می‌زنند.

هر چند ثانیه، ایزابلا می‌خندید.

لیانا سعی کرد بی‌تفاوت باشد.

ـ «به من ربطی نداره...»

اما ته دلش، حس عجیبی داشت.

حسی که تا آن روز تجربه نکرده بود.

حسادت...

در همین لحظه، تهیونگ کنار او ایستاد.

ـ «داری نگاهشون می‌کنی؟»

لیانا سریع نگاهش را برگرداند.

ـ «نه.»

تهیونگ خندید.

ـ «دروغ گفتن بلد نیستی.»

لیانا چیزی نگفت.

تهیونگ ادامه داد:

ـ «نگران نباش. ایزابلا و جنگکوک فقط سال‌ها پیش، وقتی مادر جنگکوک برای درمان مدتی توی ایتالیا بود، همدیگه رو دیده بودن.»

لیانا با تعجب گفت:

ـ «فقط همین؟»

ـ «آره...»

بعد با لبخند شیطنت‌آمیزی اضافه کرد:

ـ «ولی فکر کنم یکی داره حسودی می‌کنه.»

صورت لیانا سرخ شد.

ـ «اصلاً!»

همان لحظه، جنگکوک از انتهای راهرو به سمت آن‌ها آمد.

نگاهش اول روی لیانا نشست.

بعد بدون توجه به بقیه، یک پاکت کوچک شکلات روی میزش گذاشت و گفت:

ـ «صبح گفتی هوس شکلات کردی... یادم موند.»

لیانا با ناباوری به پاکت نگاه کرد.

لبخند آرامی روی لبش نشست.

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

ایزابلا با اخم به صحنه خیره شده بود.

او زیر لب زمزمه کرد:

ـ «پس... دختری که قلبت رو عوض کرده، همینه...»

و برای اولین بار...

رقابت بی‌صدایی بین دو دختر آغاز شد.

پآیآن پآرت دوم..☕⃢🖤
دیدگاه ها (۵)

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

فالوشههه¿¡@iloveli.1

فصل دومپارت اول | آخرین سال، آخرین شبچند ماه گذشت...بعد از م...

پارت بیست‌وپنجم | نجاتباران شدیدی می‌بارید.جنگکوک طبق آدرسی ...

پارت هفدهم | اشک‌های بی‌صدالیانا تمام راه تا خانه را در سکوت...

🧁 پارت بیستم | نقشه‌ای برای یک سورپرایزسه ماه از روزی که لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط