{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمیست دیگر

آدمیست دیگر،
گاهی دلش برای خاطرات بسیار تلخش هم تنگ می شود،
همان خاطراتی که با یادآوریشان قلبش در سینه اش جمع
میشود، فشرده میشود،
و درد می کند..
خاطراتی که یک لبخند محو
از گذشته های دور بر لبانش می آورند ،
و
با یک بغض خفه شده در گلویش
تمام می شوند..
امان از دل آدمی،
امان از صبوری هایش به وقت عاشقی ،
امان از این پوست کلفتی هایش..
با همه ی تلخی ها ، و بدبیاری هایش،
باز هم دلش برای خاطراتش تنگ می شود..
دیدگاه ها (۱۹)

خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود.حرفی نزدم...

آدمها فراموش نمیکنند؛فقط یاد میگیرند گفتنِ دلتنگی،دلتنگی را ...

میدانی به نظرم در دنیا هیچ چیز به اندازه عاشق چیزهای کوچک بو...

قمار کرده ایمروی محبت های بیجایمان برای آدمهایی که به ظلم وظ...

لبخند نرمی روی لب هایش نشست : من احساس کردم دیگه راحتم .. د...

"طوفان سیاه"هانول اولین کسی بود که متوجه شد. چشم هایش از دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط